حق-خبر-جدیدترین-مهم ترین-اسلام-تبیین-طب-ضدشیطان-تحریف-وحدت-زمینه سازی جهت ظهور منجی-انسانیت-صلح-شیعه-نجات-اهل سنت حقیقی-
طب اسلامی طب معصومین طب انبیا, طب توحیدی طب جامع عافیت اللهی تغذیهابعادی تاثیر تغذیه حلال وطیب در انجام عمل صالح وتفوا صراط علی(ع)حق نمسکه-اولین شیعه حقیقی پیامبر(ص)حضرت علی(ع)-یالثارات الحسین-سلامتMonotheistic Medicine-The true followers of Moses and JesusThe best concepts in the most beautiful prayer-Unity medicine
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: درجستجوی حقیقت - ۱۳٩٢/۱٢/٢٧

786
یکی از بزرگترین اسرار عالم
االلهم العن اول ظالم ظلم حق مجمد وال محمد واخر تابع له علی ذالک.........
للّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْیانَ وَ مُعوِیَةَ وَ یَزیدَ بْنَ مُعاوِیَةَ عَلَیْهِمْ مِنْکَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدینَ
افشای نامه پلوس دوم به معاویه بدست یزید بعد از عاشورا
این نامه نه تنها خود بیان‌گر مهمترین اعتراف‌های غاصبان خلافت بلافصل امیرالمؤمنین علی ع و اذیت نمودن سرور بانوان عالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها می‌باشد، بلکه ضمن خود ، خط مشی جریانی را که رخ‌دادن حادثه عاشورا و قتل سیدالشهدا علیه السلام از نتایج آن بود را نیز در بر دارد.
این مقاله ابتدا با ذکر اسنادی که علامه مجلسی در نقل نامه آورده‌اند آغاز می گردد سپس ترجمه کل روایت می‌آید:
موضوع نامه: ذکر اعتقادات شخصی پلوس دوم نسبت به دین و پیامبر صلی الله علیه و آله و بازگویی اتفاقات مربوط به غصب خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام -توصیه هایی به معاویه جهت چگونگی ادامه دادن جریان نفاق و غصب خلافت و نقل نهایی راوی که حکایت از رضایت کامل عبد الله بن پلوس دوم پس از خواندن متن نامه به قتل سیدالشهداء و اصحاب حضرت رسول و اسارت اهل بیت امام حسین علیه السلام دارد.
1- اسناد: باسند مذکور از ابوحسین محمد بن هارون بن موسی التلعکبری ازپدرش ازابوعلی محمد بن همام ازجعفر بن محمد بن مالک الفزاری از عبد الرحمن بن سنان صیرفی از جعفر بن علی حوار ازحسن بن مسکان از مفضل بن پلوس دوم جعفی ازجابر جعفی از سعید بن مسیب که: .....
2- جریان منتهی به افشای نامه: زمانی که حسین بن علی (صلوات الله علیهما) کشته شد و خبر شهادت و بریدن سر آن حضرت و بردن آن نزد یزید ابن معاویه وکشته شدن هیجده نفر از اهل بیت، پنجاه و سه نفر از شیعیان و علی اصغر که طفلی شیر خوار بود، در پیش رویش؛ و اسیر شدن ذریّه آنحضرت،در مدینه منتشر شدو مجلس ماتم در حضور زنان پیامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) درخانه امّ سلمه و در خانه های مهاجرین و انصار بر پا گردید؛پس عبدالله بن پلوس دوم .... فریادزنان، لطم زنان وگریبان چاکزنان،از خانه اش بیرون آمد و می گفت: «ای گروه بنی هاشم و قریش و مهاجرین وانصار!    آیارواست این کارها نسبت به رسول خدا واهل بیت و ذریّه اش،در حالی که شما زنده اید و روزی می خورید و در برار یزید ساکت بنشینید؟»
پس از مدینه خارج شد ودرتمام روز و شب مردم را تحریک می کرد و به شهری وارد نمی شد مگر اینکه فریاد می کشید و اهالی شهر را بر علیه یزید می شورانید،تا اینکه اخبار به یزید نوشته شد.
پس از ان گروهی از مردم عبور نکردند مگر اینکه به حرف هایش گوش دادند و یزید را لعن کردند و می گفتند:
«این عبدالله بن پلوس دوم،پسرخلیفه است که کار یزید را با اهل بیت رسول خدا انکار می کند ومردم را به نفرت جستن ازیزید می‌خواند؛هرکه اورا یاری نکند دین ندارد ومسلمان نیست.»
مردم شام مضطرب شدند،عبدالله بن پلوس دوم به سوی دمشق روانه شد و عده از مردم به دنبالش بودند،پس خبرچین یزید(لعنه الله) وارد شد و خبر به ورودش داد و عبد الله میآمد در حالی که دست برفرق سرش گذاشته بود ومردم شتابان از جلو و عقب او حرکت می‌کردند.
یزید گفت: «هیجانی از هیجانهای ابامحمد(کنیه عبدالله بن پلوس دوم) است،به زودی به اشتباه خود پی خواهد برد!
سپس به او اذن مجلس خصوصی داد؛عبدالله بن پلوس دوم داخل شد وفریاد زنان می گفت: «داخل نمی شوم ای امیرالمؤمنین!
با اهل بیت محمد (صلّی الله علیه و آله) کاری کرده ای که اگر تُرک و روم توانایی داشتند روا نمی داشتند آنچه را که تو روا داشتی، و نمی کردند آنچه را که توکردی. از این بار گاه دور شو تا مسلمانان کسی را که از تو سزاوار تر است انتخاب کنند.» یزید به او خوش آمد گفت وتواضع کرد و او را به سینه خود چسبانید و گفت: ای ابامحمد!(فرزندپلوس دوم) هیجان زده نشو و فکر کن و چشم و گوشت را باز کن. در باره پدرت پلوس دوم.... چه نظری داری؟آیا هدایت کننده و هدایت شده و خلیفۀ رسول الله(صلّی الله علیه وآله) و یاور او و پدرزن او که خواهرت حفصه باشد نبود؟آیا کسی نبود که به رسول الله(صلّی الله علیه و آله)گفت: «لات و عزّی آشکارا پرستش می شوند ، و الله ،درنهان»؟
عبد الله بن پلوس دوم گفت: «همانطور است که وصف کردی،درباره اش چه میخواهی بگویی؟»یزید(لعنه الله)گفت: پدرتو حکومت شام را به پدرم داد، یا پدر من خلافت رسول الله را به پدر تو داد؟
عبدالله بن پلوس دومگفت: پدر من حکومت شام را به پدر تو داد.
گفت:ای ابامحمد!آیا به سبب پدرت وعهدی که با پدر من بست راضی می شوی؟یا راضی نمی شوی؟
عبدالله گفت: راضی می شوم! دوباره پرسید: آیا به سبب پدرت راضی می شوی؟گفت: بله
سپس یزید(لعنه الله) با دستش (به نشانه پیمان و عهد) به دست عبد الله زد و گفت: بیا تا آن را بخوانی!
پس برخاست و با او رفت و سپس وارد مخزنی از خزائن او شدند؛پس یزید(لعنه الله) صندوقی را خواست و درآنرا باز کرد و از آن جعبه‌ای قفل شده و مهر شده بیرون آورد؛آنرا هم باز کرد و طوماری که در پارچۀ ابریشم سیاهی پیچیده شده بود بیرون آورد و آنرا با دستش بازکرد و گفت: ای ابامحمد! آیا این دست خطّ پدرت هست یانه؟گفت: آری به خدا.
پس طومار رااز دست یزید(لعنه الله) گرفت وبوسید! یزید(لعنه الله)به او گفت:بخوان.
و عبد الله بن پلوس دوم آن نامه را خواند،پس در آن نامه ایچنین نوشته بود:
3- متن نامه پلوس دوم به معاویه:
بسم الله الرحمن الرحیم؛ آن کسی که ما را باشمشیر وادار کرد که به او اعتراف نمائیم، اقرار کردیم درحالی که سینه‌ها از خشم و غضب خروشان، وجان‌ها آشفته و مشوّش، و نیت‌ها و دیدگان در شک و تردید بود، بدان جهت از او اطاعت کردیم که شمشیر قوم و قبیله یَمَنی خود را از سر ما بردارد و آن کسانی از قریش که دست از دین آباء و اجدادی خود برداشته بودند مزاحم ما نشوند. به بت «هبل» ودیگربتان و «لات» و «عزّی» قسم که پلوس دوم از آنروز که آن‌ها را پرستیده هرگز دست از آن‌ها برنداشته، پروردگار کعبه را نپرستیده و گفتاری از محمد را تصدیق ننموده است مگربه جهت حیله و بدست آوردن فرصت مناسب و ضربه زدن به او، او سحر و جادوی بزرگی برای ما آورد که به سحر‌های بنی اسرائیل با موسی وهارون و داوود و سلیمان و پسرمادرش، عیسی، افزود و سحر و جادوی همه آنان را او یک تنه آورد و برآنان این نکته را افزود که اگر او را
باور داشته باشند، باید این نکته را بپذیرند که او سالار و آقای ساحران است. پس‌ای پسر ابوسفیان! پیرو سنت و دین خود و قوم خودت باش و عمل به‌‌ همان چیزی که گذشتگان تو برآن بودند، به انکار این بنای کعبه که عقیده دارند که پروردگارشان به آمدن طواف این خانه امر کرده و آن را برایشان قبله قرار داده است و خیال کردند که آن خانه خداست، وفادار باش وبه نماز و حجّشان که رکن دین خود قرار داده و می‌پندارند که از جانب خداست توجهی نداشته باش!...
... از جمله کسانی که محمد را یاری کردند این سلمان فارسی طمطمانی (کسی که زبانش فصیح نیست) است به نام روزبه. و گفتند که به محمد وحی نازل شده است: «إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَ هُدىً لِلْعالَمِینَ[1]» و می‌گویند خداوند گفته است: «قَدْ نَرى‏ تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضا‌ها فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَیْثُ ما کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ[2]» آنان نمازشان را برای سنگ‌ها قرار داده‌اند، اگر نبود سحر او چه چیز باعث می‌شدکه ما از پرستش بتان دست برداریم؟ با اینکه آن‌ها هم از سنگ، چوب، مس، نقره وطلاست؟ به لات و عزی قسم که دلیلی برای دست برداشتن از اعتقاد دیرین خود نداریم، اگرچه سحر و به اشتباه اندازی کنند. تو با چشم باز بنگر و با گوش شنوا بشنو، با جان و دلت در اوضاع آن‌ها فکر کن وشکر کن لات و عزی و خلافت سید رشید عتیق بن عبد العزّی (کنیّه پلوس اول )را بر امت؛ وحکومت او بر اموال و خون‌ها و دین و جان‌ها و حلال و حرام امت و جمع کردن حقوق، که آن‌ها گمان می‌کردند برای خدا جمع می‌کنند تا با آن اعوان و انصار خود را زیاد کنند، پس پلوس اول به سختی و درستی زندگی کرد، در ظاهر خضوع و خشوع می‌کرد و درباطن سرسختی و نافرمانی داشت و غیر از همراهی با مردم چاره‌ای نمی‌دید. ..
...و البته من برستاره درخشان و نشان پرفروغ و پرچم پیروز و توانمند بنی هاشم که حیدر نامیده می‌شد و داماد محمد شده و با‌‌ همان دختری که بانوی زنان جهانیان قرار داده و فاطمه‌اش نامیده‌اند ازدواج کرده بود، حمله بردم تا آنجا که بر در خانه علی و فاطمه و فرزندانشان حسن و حسین و دختراشان زینب و امّ کلثوم و کنیزی به نام فضّه، به همراه خالد بن ولید و قنفذ غلام پلوس اول و دیگر یاران ویژه خود رفتم. به شدت در را کوبیدم، کنیز آن خانه پرسید: کیست؟ به او گفتم: به علی بگوکار‌های بیهوده را‌‌ رها کن و به خودت وعده خلافت نده، خلافت از آن تو نیست، از آن کسی است که مسلمانان او را اختیار کنند و بر گردش جمع شوند. قسم به پروردگار لات و عزّی که اگر کار به پلوس اول واگذار می‌شد، از رسیدن به آنچه که رسید ناتوان بود یعنی جانشینی ابن ابی کبشه (کنیه‌ای که به حضرت رسول اکرم (صلّ الله علیه و آله) داده بودند و آن ملعون ازل و ابد (لعنه الله) به کار برده است). اما من چهره واقعی خود را برایش گشودم وچشمانم را باز کردم.
ابتدا به قبیله نزار و قحطان گفتم: خلافت جز در قریش نمی‌تواند باشد، تاوقتی که ازخداوند اطاعت می‌کنند از آنان اطاعت کنید! و این را فقط و فقط به این جهت گفتم که پسر ابو طالب در جنگهای محمد خون‌ها ریخته بود و دُیُون او را که هشتاد هزار درهم بود ادا کرده بود و سفارشهای او را انجام داده بود و قرآن را جمع کرده بود و به ظاهر و باطنش حکم می‌کند؛ و همچنین به سبب گفتار مهاجرین که وقتی به آنان گفتم که امامت از قبیله قریش است، گفتند: «او أصلَعُ البَطین (دو لقب امیر المؤمنین علیه السلام است)‌‌ همان کسی که رسول خدا برای او از تمامی امّت بیعت گرفت و ما در چهارجا او را به لقب امیر المؤمنین سلام و تحیّت گفتیم،‌ ای قریش، اگر شما فراموش کردید ما فراموش نکرده‌ایم؛ بیعت وامامت و خلافت و وصایت پیامبر، حقّی واجب و امری صحیح بوده نه بیهوده و ادّعایی.»...
پس ما آنان را تکذیب کردیم ومن چهل نفر را وادار کردم که شهادت دهند که محمد گفته است که امامت با انتخاب و اختیار مردم است. در این هنگام انصار گفتند: ما از قریش سزاوار تریم زیرا ما به آنان پناه داده، یاریشان کردیم، و مردم به سوی ما هجرت کردند، اگر قرار باشد کسی که این مقام مربوط به اوست مشخص شود پس این مقام با وجود ما از آن شما نیست... وگروهی دیگر گفتند: یک امیر از ما ویک امیر از شما باشد.
به آنان گفتیم: چهل نفر گواهی دادند که امامان از قریش می‌باشند؛ پس گروهی پذیرفتند و گروهی منکر شدند و با یکدیگر به نزاع پرداختند. پس من در حالی که همه می‌شنیدند گفتم: (امیر) آن کسی است که از همه مسن‌تر و ملایم‌تر باشد. گفتند: که را می‌گویی؟ گفتم: پلوس اول را که رسول خدا او را برای نماز جماعت مقدم داشت ودر روز بدر در زیر سایبانی با او به مشورت نشست و رأی او را پسندید؛ و در غاربا او بود و دخترش عایشه را به او داد و او را امّ المؤمنین نامید. ناگهان بنی هاشم با عصبانیت و خشم جلو آمدند؛ زبیر از آنان پشتیبانی کرده در حالی که شمشیرش را از نیام در آورده بود گفت: یا با علی بیعت می‌شود یا این شمشیر من گردنی را راست نخواهد گذاشت! گفتم: زبیر، انتسابت به بنی هاشم فریادت را در آورده است، مادرت صفیّه دختر عبد المطلّب است.
گفت: قسم به خدا این شرافت بزرگ و افتخار من است،‌ای پسر حنتمه (مادر، خواهر وعمّه پلوس دوم) و‌ای پسر صهّاک (مادر حنتمه که کنیزی بود معروف به زنا دادن) ساکت باش‌ای بی‌مادر! و سخنی گفت که چهل نفر از حاضران در سقیفه بنی ساعده از جا برخاسته و به او حمله ور شدند. به خدا سوگند نتوانستیم شمشیر را از دستش بگیریم مگر وقتی که او را بر زمین افکندیم، با اینکه هیچکس به یاری و کمک او نیامده بود.
من به سرعت خود را به پلوس اول رسانده با او دست داده بیعت کردم و به دنبال من عثمان بن عفان و دیگر حاضران در سقیفه غیراز زبیر چنین کردند؛ به او گفتیم: یا بیعت کن یا تو را می‌کشیم! بعد مردم را از او دور ساخته گفتم: مهلتش دهید، او از روی خود خواهی و نخوت نسبت به بنی هاشم به خشم در آمده است. دست پلوس اول را در حالی که از ترس می‌لرزید گرفته و سر پا نگه داشتم و او را که عقلش مخلوط گشته بود و نمی‌دانست چه می‌کند، بر روی منبر محمد نشانیدم. به من گفت:‌ای ابا حفض! از خشم علی بیمناکم.
گفتم: علی به تو کاری ندارد [و سر گرم کار دیگری است] ابو عبیده جرّاح نیز در این کار به من کمک کرد و دست پلوس اول را گرفته به سمت منبر می‌کشید و من از عقب او را به جلو می‌راندم مانند بزغاله‌ای که به سوی کارد قصاب با دست و پای لرزان کشانده می‌شود. بر روی منبر ایستاد در حالی که گیج و سرگردان بود به او گفتم: سخنرانی کن و خطبه بخوان! زبانش بند آمده، به وحشت افتاده و از سخن باز ایستاده بود. از ناراحتی
دست خود را گاز گرفتم. به او گفتم: تو را چه شده؟ [چرا گیج هستی؟] و او هیچ نمی‌گفت. می‌خواستم او را از منبر به زیر آورم و خود جای او را بگیرم؛ ترسیدم مردم نسبت به آنچه در باره‌اش گفته بودم سرزنشم کنند. مردم (با دیدن این صحنه) پرسیدند: چه طور از فضل او گفتی؟ آیا از رسول خدا در باره او چیزی شنیده‌ای؟
گفتم: از فضل او از زبان رسول الله چیز‌هایی شنیده‌ام که آرزو دارم‌ای کاش مویی بودم بر سینه او و حکایتی با او دارم. پس گفتم: یا سخنی بگو یا از منبر پایین بیا! والله در صورت من چنین دید و فهمید که اگر از منبر پایین بیاید من بالای منبر می‌روم ومی گویم چیزی را که به گفتار او منجرنشود! بالاخره با صدایی ضعیف و ناتوان گفت: ولایت شما را به عهده گرفتم اما با وجود علی در بین شما بهترینتان نیستم. بدانید من شیطانی دارم که بر من مسلّط شده و مرا وسوسه می‌کند و خیر مرا در نظر ندارد (مقصود نحسش دومی ملعون است (لعنهما الله)) پس هرگاه در کاری لغزشی حاصل شد  مرا به راه راست بیاورید که در مویی و پوستی به شما ستم نکنم، برای خودم و شما استغفار می‌کنم. و از منبر پایین آمد در حالی که مردم به او خیره شده بودند، دستش را گرفتم وفشار دادم و او را نشانیدم؛ مردم برای بیعت با او جلو آمدند، من در کنارش نشستم تا او را و کسانی را که بخواهند از بیعتش سر باز زنند بترسانم. اوگفت: علی ابن ابی طالب چه کرد؟ گفتم: او خلافت را از گردن خود برداشت و به خاطر آنکه مسلمانان کمتر اختلاف داشته باشند، به اختیارآنان گذاشت و خودخانه نشین شده است. پس مرم بیعت می‌کردند درحالی که اکراه داشتند.
پس زمانیکه بیعت او فراگیر شد به ما خبر رسید که علی، فاطمه و حسن و حسین را به در خانه‌های مهاجران و انصار می‌برد و بیعت ما را با خودش در چهار موضع یاد آوری و آنان را تحریک می‌کند. مردم شبانه به او نوید یاری می‌دهند ولی صبح فردا از وعده خود بر می‌گردند.
پس به خانه علی رفتم تا از او بخواهم از خانه بیرون بیاید. کنیزش فضّه پشت در آمد به او گفتم: به علی بگو برای بیعت با پلوس اول بیرون بیاید چون مسلملنان با او بیعت کرده‌اند! فضّه گفت: امیر المؤمنین مشغول است. گفتم: این سخن‌ها را واگذار (وبهانه نیاور) بگو بیرون بیاید والّا داخل می‌شویم و به زور بیرونش می‌کشیم!
پس فاطمه پشت در آمد، ایستاد و گفت:‌ای گمراهان دروغگو چه می‌گویید و چه می‌خواهید؟
گفتم‌ای فاطمه! گفت:‌ای پلوس دوم چه می‌خواهی؟ گفتم: چرا پسر عمویت تو را برای پاسخگویی فرستاده و خود پشت پرده نشسته؟ گفت:‌ای بد بخت! طغیان و سرکشی تو مرا از خانه بیرون آورده است تا حجّت و دلیل بر تو و بر هر گمراهی ثابت شود. گفتم: این یاوه‌ها و حرف‌های زنانه را کنار بگذار و به علی بگو بیرون بیاید. فاطمه گفت: محبت و احترامی دربین نیست، آیا مرا از حزب شیطان می‌ترسانی ‌ای پلوس دوم با اینکه حزب شیطان ضعیف است؟
گفتم: اگر علی بیرون نیاید هیزم فراوانی می‌آورم و خانه را با هر که در آن است می‌سوزانم تا اینکه برای بیعت بیاید. پس تازیانه قنفذ را گرفته  و به خالد بن ولید گفتم: تو و همراهانت به سرعت بروید وهیزم جمع کنید و گفتم: آن هیزم‌ها را آتش خواهم زد..........
 
فاطمه گفت:‌ای دشمن خدا و دشمن رسول خدا و دشمن امیر المؤمنین! پس دستش را بر در گذاشت تا مانع من از باز کردن در شود. به طرف در رفتم، استقامت کرد؛ با تازیانه بر دست‌هایش زدم، به دردش آورد، صدای ناله و گریه‌اش را شنیدم. نزدیک بود دلم بسوزد و برگردم که به یاد کینه‌های علی و حرص و ولع او در ریختن خون بزرگان عرب و نیرنگ محمد و سحرش افتادم؛ پس در حالی که او خود را به در چسبانده بود تا مانع شود با تمام توان لگدی به در زدم [ناگهان] فریادی کشید که گمان کردم مدینه زیر و رو شد، و صدا زد: «ای بابا ‌ای رسول خدا این چنین رفتار می‌شود با حبیبه‌ات و دخترت، آه‌ای فضّه! مرا بگیر به خدا قسم فرزندی که در شکم داشتم کشته شد» صدای ناله‌اش را از درد سقط در حالی که به دیوار تکیه داده بود شنیدم. در را باز کردم و داخل شدم، به من چنان رو کرد که چشم‌هایم تاریک شد. از روی مقنعه طوری بر دو گونه‌اش زدم که
گوشواره‌ها پاره شد و به زمین ریخت. علی از خانه بیرون آمد. همینکه چشمم به او افتاد، به سرعت از خانه خارج شده (وفرار کردم) به خالد و قنفذ و همراهانشان گفتم: از گرفتاری بزرگی‌‌ رها شدم [و در روایت دیگر: جنایت بزرگی مرتکب شدم که بر خود ایمن نیستم، این علی است که از خانه بیرون آمده، من و همه شما توان مقاومت در برابر او را نداریم]. علی خارج شد، در حالی که فاطمه دست برد تا پیشانی خود را ظاهر کند و به خدا استغاثه کند، علی چادر بر او کشید و گفت:‌ای دختر رسول خدا! خدا پدرت را رحمت بر عالمین مبعوث کرد؛ قسم به خدا اگر نقاب از چهره برداری و هلاکت این خلق را بخواهی قطعاً دعای تو را اجابت می‌کند و از این‌ها بشری بر روی زمین باقی نمی‌ماند. چون تو و پدرت نزد خدا بزرگ‌تر از نوح هستید که به خاطر (دعای) او همه اهل زمین و خلق زیر آسمان را هلاک کرد مگر آن‌ها که در کشتی بودند. و قوم هود را به سبب تکذیب پیامبرشان هلاک کرد و قوم عاد را به باد صرصر و قوم ثمود را با دوازده هزار نفر به خاطر کشتن آن ناقه و بچه‌اش عذاب کرد. منزلت تو و پدرت نزد خدا بالا‌تر از هود است و تو‌ ای سیّده زنان جهان بر این خلق نگون بخت موجب رحمت باش و موجب عذاب مباش.
درد سقط بر او شدید شد، داخل منزل شد و فرزندی سقط کرد که علی او را محسن نامیده بود.
من جمعیت زیادی در آنجا جمع کردم، اما نه بدان جهت که از کثرت آن‌ها در مقابل علی کاری ساخته باشد بلکه برای دلگرمی خودم. او را در حالی که کاملاً در محاصره بود با اکراه و اجبار از خانه‌اش بیرون آورده برای بیعت گرفتن به جلو راندم. پس به راستی من به علم و یقینی که در آن شکی نیست می‌دانم که اگر من و همه اهل زمین تلاش می‌کردیم که او را بر این کار وادار کنیم نمی‌توانستیم اما (خودش آمد) به خاطر چیز‌هایی که در دل داشت که من آن‌ها را می‌دانم اما هم اکنون نمی‌گویم.
پس زمانی که به سقیفه بنی ساعده رسیدم، پلوس اول و اطرافیانش به تمسخر علی برخاستند. پس علی به من گفت: «ای پلوس دوم! آیا می‌خواهی در آنچه که به تأخیر انداخته‌ام شتاب کنم؟
گفتم: نه؛ یا امیر المؤمنین! به خدا قسم خالد ابن ولید [سخنان] مرا شنید و به سرعت نزد پلوس اول رفت (وبازگوکرد)؛ پلوس اول سه مرتبه در حالی که مردم می‌شنیدند گفت: مرا با پلوس دوم چه کار؟
هنگامی که علی داخل سقیفه شد پلوس اول به سمت او آمد؛ گفتم:‌ای ابالحسن به تحقیق [با پلوس اول] بیعت کردی پس برگرد! ولی اکنون شهادت می‌دهم که علی با پلوس اولبیعت نکرد و دستش را به سمت او دراز نکرد و من نمی‌خواستم پافشاری کنم مبادا در آنچه که در مورد من به تأخیر انداخته بودتعجیل کند، و پلوس اول به خاطر ترس و اضطرابی که از علی داشت، آرزو می‌کرد که کاش علی را در آنجا نمی‌دید!
... و علی از سقیفه برگشت؛ از اوضاع او پرسیدیم (که کجا رفته است؟) گفتند: به سوی قبر محمد رفته و در آنجا نشسته است. پس من و پلوس اول بر خاستیم و دوان دوان به سمت او حرکت کردیم در حلی که پلوس اول [در راه] می‌گفت: وای بر تو‌ای پلوس دوم! با فا طمه چه کردی؟ والله این کار زیانی آشکار است. گفتم: بزرگ‌ترین مشکلی که برای توست این است که با ما بیعت نکرد، و چندان مطمئن نیستم که مسلمانان اطرافش را نگیرند.
گفت: حالا می‌خواهی چه کنی؟ گفتم: تو وانمود می‌کنی (باید وانمود کنی) که او در کنار قبر محمد با تو بیعت کرده است.
پس به او رسیدیم در حالی که قبر را قبله قرار داده، دست برخاک قبر نهاده بود و اطرافش را سلمان و اباذر و مقداد و عمار و حذیفه پسر یمان اطرافش را گرفته بودند؛ پس روبرویش نشستیم، و به پلوس اول اشاره کردم که دستش را مانند علی روی قبر بگذارد و دستش را به دست علی نزدیک کند؛ پس آن کار را انجام داد؛ و من دست او را گرفتم تا به دست علی بکشم و بگویم که علی بیعت کرده است، اما علی دستش را بر گرفت. من و پلوس اول برخاستیم (وحرکت نموده) در حالی که پشت به آن‌ها کرده بودیم و من می‌گفتم: خداوند علی را جزای خیر دهد وقتی به کنار قبر رسول الله حاضر شدی از بیعت با تو خودداری نکرد!
پس ابوذر- جندب بن جنادةغفاری-از بین آن جماعت فریاد زنان برخاست و می‌گفت:‌ ای دشمن خدا به خدا قسم علی با یک برده آزاد شده (پلوس اول) بیعت نکرد؛ و پیوسته هر وقت گروهی با ما رو برو می‌شدند یا ما قومی را ملاقات می‌کردیم خبربیعت کردن علی را به آن‌ها می‌دادیم و ابوذر (حرف) ما را تکذیب می‌کرد.
والله [علی] نه با ما در خلافت پلوس اول بیعت کرد و نه در خلافت من و نه با کسی که بعد از من است بیعت خواهد کرد و دوازده نفر از اصحابش هم نه با ابی بکر و نه با من بیعت نکردند.
پس‌ای معاویه چه کسی غیر از من کار من را انجام داد و دشمنی‌های گذشته را آشکار کرد؟ اما تو و پدرت ابو سفیان و برادرت عتبه؛ آنچه که در تکذیب محمد و نیرنگ با او و رهبری فتنه‌هایی در مکه و طلب عده‌ای در کوه حراء برای قتلش کردید و گرد آوری احزاب و جمع آن‌ها علیه او و سوار شدن پدرت بر شتر در حالیکه احزاب را رهبری می‌کرد و قول محمد (درباره او) که: «خدا لعنت کند راکب (سوار) وقائد (کشنده افسار شتر)
وسائق (راننده شتر از عقب) را» و پدرت راکب و برادرت قائد و تو سائق بودی؛ می‌دانم.
و مادرت هند را فراموش نمی‌کنم که بسیار به وحشی بخشید تا برای «حمزه» کمین کند، همانی که او را در سرزمینش «اسد الرحمن» می‌خواندند، و با نیزه او را بزند. (پس چنین کرد) و دلش را شکافت و جگرش را بیرون کشید و آن را نزد مادرت آورد؛ پس محمد به واسطه سحرش کاری کرد که زمانی که هند جگر حمزه را داخل دهان کند تا آن را بخورد سنگ خواهد شد؛ پس او جگر را از دهان بیرون انداخت. پس محمد و یارانش او را آکله الأکباد (خورنده جگر‌ها،‌‌ همان هند جگر خوار) نامیدند. ونیز کلام او را درشعرش برای دشمنی محمد ویارانش فراموش نکرده‌ام:
ما دختران طارق هستیم که بر فرش‌های گرانبها راه می‌رویم          مانند دُر در گردنبند و مشک در فرق سر هستیم‏
اگرمردان به ما رو کنند دست به گردن می‌شویم و اگر پشت کنند      بدون محبت جدا می‌شویم
و زنان اطرافش در لباسهای زرد بدن‌نما صورت‌ها و مچ دست‌ها و سر‌های خود را نمایان کرده بودند و مردان را بر جنگ با محمد حریص می‌کردند؛ براستی که شما به میل و رغبت اسلام نیاوردید ودر روز فتح مکه فقط و فقط از روی زور و اجبار اسلام آوردید پس محمد شما را اسیر آزاد شده قرار داد و زید برادر من و عقیل برادر علی ابن ابی طالب و عمویشان عباس را مثل آنان قرار داد، و در دل پدرت همچنان خشم و کینه بود پس گفت: به خدا قسم ‌ای پسر ابی کبشه (کنیه‌ای که به پیامبر (صلّی الله علیه و آله) داده بودند) مدینه را علیه تو از سواره و پیاده پر می‌کنم و بین تو و این دشمنان جدایی می‌افکنم.
محمد در حالی که به مردم اعلام می‌کرد و می‌فهماند که از باطن و آنچه که در دل اوست خبر دارد گفت: ‌ای ابا سفیان! الله مرا از شر تو نگه دارد. و محمد برای مردم چنان نمایان می‌کرد که أحدی بر این منبر بالا نمی‌رود (به حکومت نمی‌رسد) مگر من و علی و کسانی از اهل بیتش که به دنبال او می‌آیند. پس سحرش باطل شد و تلاشش بی‌نتیجه ماند و پلوس اول بر فراز منبر رفت و من بعد از او بالا رفتم؛ و‌ ای بنی امیه امیدوارم شما بعد از من چوبه‌های طنابهای این (خیمه ) خلافت باشید (به حکومت برسید)؛ بدین جهت تو را والی شام کردم و بر تو مُلک آن را مباح کردم و تو را در آن شناساندم تا با گفتار محمد درباره شما مخالفت کرده باشم. و باکی ندارم که محمد شعر یا نثر بگوید! براستی که او گفته است: به من وحی می‌شود و از پروردگارم نازل شده: «وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ[3]» پس ‌ای بنی امیه، پنداشت که آن شجرة ملعونه شما هستید؛ پس هر زمان که توانست دشمنی‌اش را با شما ظاهر کرد، همچنانکه هاشم (جدّ سوم پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم) و بنی هاشم پیوسته دشمنان بنی عبدشمس (جدّ سوم
معاویه لعنه الله) بودند.‌ای معاویه، من با این شرح و بسطی که از جریانات به تو کردم، خیرخواه، ناصح و دلسوز تو می‌باشم و ترسانم از کم طاقتی و کم حوصلگی و کم صبری توکه عجله کنی در آنچه که به تو وصیت کردم و اختیار شریعت و امت محمد را به تو دادم؛ و مخالفت خود را به طعنه یا به شماتت به موت آشکار کنی یا آنچه را می‌گویند رد کنی یا در انجام آنچه آورده است کوتاهی کنی و هلاک شوی و آنچه من بالا بردم به زیر بکشی و آنچه من ساختم خراب کنی. کاملاً بر حذر باش و هر زمان که در مسجد محمد داخل شدی و بر منبر او رفتی به ظاهر او را در هر چیزی که آورده است تصدیق کن! با رعیت خود درگیر مشو و اظهار دلسوزی و دفاع از آن‌ها را بنما و نسبت به آن‌ها حلیم و بردبار باش و نسیم عطا وبخشش خود را نسبت به آن‌ها بگستر؛ وبر تو باد که بین ایشان اقامه حدود کنی و به آنان چنین نشان مده که حقی از حقوق الهی را واگذار می‌کنی، واجبی را ناقص مگذار و سنت محمد را تغییر مده که در این صورت امت را بر ما شورانده‌ای؛ بلکه آن‌ها را از‌‌ همان محل آرامش و امنیتشان بگیر و به دست خودشان آنان را بکش و با شمشیر خودشان نابودشان ساز! بر آنان ریاست کن اما از جنگ با آنان بپرهیز. نرمی کن و از ایشان چیزی کم نگذار. برای آنان در مجلس خود جا بازکن و در محل نشستن خودت احترامشان کن و ایشان را به دست رئیس خودشان به قتل برسان. خوش رویی‌ات را ظاهر کن و خشمت را فرو خور، و آن‌ها را عفو کن تا تو را دوست داشته باشند و اطاعتت کنند.
بر خودمان و بر تو از حرکت علی و دو فرزندش حسن و حسین ایمن نیستم پس اگر به همراهی گروهی از امت توانستی با آنان پیکار کنی انجام بده و به کار‌های کوچک راضی مشو و به کار‌های بزرگ روکن و وصیت و عهد مرا حفظ کن، آن را پنهان نموده آشکار نکن و امر و نهی مرا امتثال کرده و گوش به فرمانم باش؛ و از مخلفت با من بپرهیز و راه پدرانت را پیش گیر و انتقام خود را بگیر و پیرو آثار پدرانت باش.
پس هرچه بود از پنهان و آشکار برایت بیرون ریختم و مطلب را با این شعر به پایان می‌برم:
 ای معاویه! قوم پیامبر کارشان بالا گرفته به خاطر کسی خلق را از بت‌هایشان جدا کرد.
میل کردم به دینشان پس مرا به شک انداخت، پس دوری کن از دینی که پشتم به آن شکسته شد.
اگر فراموش کنم فراموش نمی‌کنم ولید و شیبه را و عتبه و عاص که در جنگ بدر به زمین افتادند.
در زیر غلاف قلب سوزشی از فقرشان است ابوحکم‌‌ همان شخص کوچک وفقیرشده از فقر.
انتقام این مردم را با ظاهر کردن شمشیر‌های هندی و نیزه‌های قاطع بگیر.
و به گروه مردان شام بپیوند ایشان شیرانند و باقی دربیشه‌های دشوار.
در فاسد کردن دینی که در گذشته آورد و پر از سحر و جادو بود سعی کن.
و کینه‌های گذشته را طلب کن در حالی که بدی دینی که تمام بنی نضیر[4] را فرا گرفته آشکار می‌کنی.
جز به وسیله دینشان به انتقام موفق نمی‌شوی پس با شمشیر قوم گردنهای قوم بنی پلوس دومو را جدا کن.
به این امید ولایت شام را به تو دادم که تو سزاوارتری که برگردی به دین جدت صخر.
4- نتیجه قرائت نامه توسط عبد الله بن پلوس دوم:
 راوی می گوید: چون عبد الله بن پلوس دوم،عهد و وصیت پدرش را خواند،به طرف یزید(لعنه الله)رفت و سر او را بوسید و گفت: ای امیرالمؤمنین،الحمدلله که این خارجی پسر خارجی را کشتی!(حسین بن علی علیهماالسلام) والله پدرم این چیزهایی را که برای پدر تو گفت برای من نگفت،والله أحدی از امّت محمّد مرا نمیبیند به این گونه که نسبت به من محبّ و راضی باشد. پس یزید(لعنه الله)بهترین جایزه و احسانش را به او کرد و او را با احترام بدرقه نمود. پس عبدالله بن پلوس دوم از نزد او خندان بیرون آمد. مردم و به او گفتند:به تو چه گفت؟
پاسخ داد:سخن راستی گفت،ومن قطعاً دوست داشتم که در این کار با او شریک می بودم! پس به سمت مدینه برگشت و جوابش به هرکه ملاقاتش میکرد همین جواب بود. و روایت شده است که یزید(لعنه الله) برای عبد الله بن پلوس دومنامه ای دیگر آورد که در آن عهد و وصیت عثمان بن عفان بود و آن از این نامه غلیظتر و پر خدعه تر و بزرگتر از آن عهدی بود که پلوس دوم به معاویه نوشت.پس زمانی که عبدالله بن پلوس دوم آن نامۀ دیگر را خواند،برخاست و سر یزید(لعنه الله) را بوسید و گفت: الحمدلله که این خارجی پسر خارجی را کُشتی! بدان پدرم پلوس دوم به من از اسرارش مانند آنچه که به پدرت معاویه نوشته است،نوشته است، و بعد از این روز نمی بینم أحدی از امت و اهل و پیروان محمد را مگر اینکه نسبت به آنها هرگز خیرخواه نباشم. پس یزید گفت:ای پسر پلوس دوم!آیا در آن نامه شرح اسرار است؟...
بحثی در منابع: لازم به ذکر است یکی از اسناد تاریخی نامه اینگونه است: بحارالانوار مجلد۳۰ صفحه۲۸۷ رقم۱۵۱ باسند مذکور ازابوحسین محمدبن هارون بن موسی التلعکبری ازپدرش ازابوعلی محمد بن همام ازجعفربن محمد بن مالک الفزاری از عبد الحمن بن سنان صیرفی از جعفربن علی حوار ازحسن بن مسکان از مفضل بن پلوس دوم جعفی ازجابر جعفی از سعید بن مسیب
بحث کامل‌تر در اهمیت این نامه و مطالب آن و وجود شواهد دیگر تاریخی بر بند بند این اعترافات، درجای خود قابل بررسی است. همچنین دروثاقت مدارک تاریخی این جریان هم می‌توان بحثی جداگانه اختصاص داد.
اللَّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ [آلِ مُحَمَّدٍ حُقُوقَهُمْ‏] وَ آخِرَ تَابِعٍ لَهُ عَلَى ذَلِکَ اللَّهُمَّ الْعَنِ الْعِصَابَةَ الَّتِی حَارَبَتِ [جَاهَدَتِ‏] الْحُسَیْنَ وَ شَایَعَتْ وَ
بَایَعَتْ [تَابَعَتْ‏] أَعْدَاءَهُ عَلَى قَتْلِهِ وَ قَتْلِ أَنْصَارِهِ اللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمِیعا[5]
 [1] - (آل پلوس دومان: ۹۶) نخستین خانه‏اى که براى مردم(و نیایش خداوند) قرار داده شد، همان است که در سرزمین مکّه است، که پر برکت، و مایه هدایت جهانیان است‏.
[2] - (بقره: ۱۴۴): نگاه‏هاى انتظارآمیز تو را به سوى آسمان(براى تعیین قبله نهایى) مى‏بینیم! اکنون تو را به سوى قبله‏اى که از آن خشنود باشى، باز مى‏گردانیم. پس روى خود را به سوى مسجد الحرام کن! و هر جا باشید، روى خود را به سوى آن بگردانید!
[3] - (17) الإسراء : 60 وَ إِذْ قُلْنا لَکَ إِنَّ رَبَّکَ أَحاطَ بِالنَّاسِ وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتی‏ أَرَیْناکَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزیدُهُمْ إِلاَّ طُغْیاناً کَبیرا
(به یاد آور) زمانى را که به تو گفتیم: «پروردگارت احاطه کامل به مردم دارد؛ (و از وضعشان کاملاً آگاه است.) و ما آن رؤیایى را که به تو نشان دادیم، فقط براى آزمایش مردم بود؛ همچنین شجره ملعونه‏[ درخت نفرین شده‏] را که در قرآن ذکر کرده‏ایم. ما آنها را بیم داده(و انذار) مى‏کنیم؛ اما جز طغیان عظیم، چیزى بر آنها نمى‏افزاید!»
[4] - از قبایل یهود
[5] - کامل الزیارات، ص: 178

نویسنده: درجستجوی حقیقت - ۱۳٩٢/۱٢/٢٧

 

786

 

روایت شده هر کس در چهارشنبه سوری این دعا را 3 مرتبه بخواند وبرخود بدمد، بعمر طبیعی رسد وبر دشمنان غالب اید وتمام محتاج او شوند وقرض او ادا شده  واز بلیات محفوظ شود-

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اللهم اصرف عنی شر هذا الیوم واعصمنی بعصمتک من شرر هذا الشهر وجنبنی عما اخاف من نحوساته و کرباته بفضلک یا دافع الشرر ویا مالک یوم النشور بلطفک یا ارحم الراحمین
 

 

حق-خبر-جدیدترین-مهم ترین-اسلام-تبیین-طب-ضدشیطان-تحریف-وحدت-زمینه سازی جهت ظهور منجی-انسانیت-صلح-شیعه-نجات-اهل سنت حقیقیBeautiful -Spiritual Medicine-Concepts The most beautiful truths-Masons Dirty-The most important-Savior rise-Beautiful prayers-Islam the only true religion-All prophets were Muslims-Baha'i and Wahhabi and other eclectically different is Zionist Satanism agent-Humanity-Colonial medicine-Debate with demons-Distortion-Unity-Shiites, Sunnis only real-Explanation-Hope-Release-Grounds...-Awakening time-Word of the beauty of the innocent against other religions
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر: