حق-خبر-جدیدترین-مهم ترین-اسلام-تبیین-طب-ضدشیطان-تحریف-وحدت-زمینه سازی جهت ظهور منجی-انسانیت-صلح-شیعه-نجات-اهل سنت حقیقی-
طب اسلامی طب معصومین طب انبیا, طب توحیدی طب جامع عافیت اللهی تغذیهابعادی تاثیر تغذیه حلال وطیب در انجام عمل صالح وتفوا صراط علی(ع)حق نمسکه-اولین شیعه حقیقی پیامبر(ص)حضرت علی(ع)-یالثارات الحسین-سلامتMonotheistic Medicine-The true followers of Moses and JesusThe best concepts in the most beautiful prayer-Unity medicine
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: درجستجوی حقیقت - ۱۳٩٠/٢/٩

 

بحث های زیبایی که ایکاش توسط اشخاص خوش ذوق به تمام زبانهای زنده دنیا ترجمه شده تا حقانیت مذهب شیعه ودین مبین اسلام بر سایر فرق شیطانی مبین گردد

متن کامل قسمت ششم در ادامه مطلب


ص: 310

بین آنها نیست (یعنى هر چه غیر خدا است مخلوق اوست) و جز آن دو سومى وجود ندارد.

ولى بعضى از مخلوقات او ساکن و متحرک و مختلف و مرکب و معلوم و شبیه یک دیگرند هر چه را بتوان محدود نمود مخلوق خدا است. و توجه داشته باش که هر چه را حواس تو درک کنند آنها مفهوم و مدرک حواسند و هر یک از حواس مخصوص درک محسوس همین هستند ولى تمیز و فهم از مغز اندیشه است نسبت به تمام آنها. (1) بدان عمران خداى یکتا که پایدار است بدون تقدیر اندازه‏گیرى و حدّ مخلوقات را آفرید که محدود و داراى اندازه هستند. آنچه خلق کرد دو قسمت بود یکى حروف و دیگرى حدود قائم به آن که در هیچ کدام از آنها رنگ و وزن و طعم وجود نداشت. یکى از آن دو را به وسیله دیگرى قابل درک قرار داد و هر دو به نفس خود درک مى‏شوند هرگز چنین چیزى را نیافریده که تنها قائم به نفس خویش باشد و قیام او به دیگرى وابسته نباشد، چون خواست همه مخلوقات دلالت بر ذات او بنمایند و سبب اثبات وجود خدا باشند.

پس خداى تبارک و تعالى یکتا و بى‏همتا است دومى ندارد که او را به پا دارد و کمک به او بنماید و در خویش جایش دهد ولى مخلوقات یک دیگر را نگه مى‏دارند به اذن و مشیت خدا. مردم در راه شناخت او چنان حیران و سرگردان شده‏اند که براى رهائى از گرداب ظلمت و تاریکى پناه به ظلمت و نادانى برده‏اند. در توصیف خدا به صفات نفس خود (مانند دیده شدن) به جاى راه یافتن پیوسته از واقعیت فاصله گرفته‏اند. اگر خدا را با صفات خودش و مخلوقات را نیز با صفات خودشان توصیف نمایند واقعیت را خواهند یافت و اختلاف از میان مى‏رود ولى وقتى به دنبال مطالبى رفتند که خود از آنها سر در نمى‏آورند و متحیرند، در آن فرو مى‏مانند. اما خداوند هر که را بخواهد راهنمائى به راه مستقیم مى‏نماید.

عمران عرض مى‏کند آقا من گواهى مى‏دهم خدا همان طورى است که توصیف نمودى اما سؤال دیگرى دارم فرمود: هر چه مایلى بپرس.

گفت بفرمائید آیا خدا در چیزى قرار دارد و یا چیزى او را احاطه نموده است و

                        ص: 311

یا از چیزى به چیز دیگرى تغییر مکان مى‏دهد یا احتیاج به چیزى دارد. (1) حضرت رضا علیه السلام فرمود: عمران! درست دقت کن سؤالت را جواب مى‏دهم. این از مشکل‏ترین سؤالها است که بین مردم مى‏شود و کسى که ثبات عقیده و درک ندارد نمى‏تواند این مطلب را بفهمد ولى خردمندان با انصاف از درک آن عاجز نیستند. جهت اول این است که اگر براى رفع احتیاج خود موجودات را مى‏آفرید مى‏توانست کسى بگوید تکیه بر مخلوقات خود نموده، چون به آنها نیاز داشت ولى احتیاج او را بر آفرینش وادار نکرد پیوسته پایدار است نه در چیزى و نه بر چیزى آن آفریده‏ها هستند که بعضى بعض دیگر را نگه مى‏دارند و برخى در برخ دیگر جاى مى‏گیرند و از درون آن بعض خارج مى‏شوند اما خداوند قادر و توانا تمام آفرینش را به قدرت خویش نگه داشته، نگهدارى آنها موجب خستگى خدا نمى‏شود و او را ناتوان نمى‏کند. کسى کیفیت و چگونگى این مطلب را نمى‏داند جز ذات پاک خدا و پیامبرانى که آنها را مطلع گردانیده و صاحبان اسرار و نگهبانان فرمان و خزینه‏هاى حافظ شریعتش: کار خدا همچون چشم بر هم زدن است بلکه از این هم نزدیک‏تر. هر وقت تصمیم آفرینش چیزى را بگیرد مى‏گوید باش، به وجود مى‏آید، با خواست و اراده او هیچ یک از آفریده‏ها به او نزدیک‏تر از دیگرى نیست و نه چیزى از او دورتر از دیگرى است. عمران! متوجه شدى؟

عرض کرد آرى سرورم فهمیدم گواهى مى‏دهم خدا آن طور است که تو توصیف کردى و یکتائى‏اش را ستودى و محمد مصطفى بنده برانگیخته براى هدایت جهان است. در این موقع خود را به سجده انداخت روى به جانب قبله و اسلام آورد.

حسن بن محمد نوفلى گفت همین که دانشمندان و متکلمین مغلوب شدند و اسلام آوردند عمران را مشاهده کردند با اینکه کسى را یاراى بحث و مناظره با او نبوده و نه تاکنون او را مغلوب کرده بودند، دیگر کسى جرأت اشکال گرفتن و سخریه گفتن نداشت. شب شد، مأمون و حضرت رضا علیه السلام از جاى حرکت کرده داخل منزل شدند و مردم متفرق گردیدند. من با چند نفر از دوستان بودم که محمد بن جعفر (عموى حضرت رضا) از پى من فرستاد. پیش او رفتم. گفت دیدى دوست تو

                        ص: 312

چه کرد؟ به خدا گمان نمى‏کردم على بن موسى الرضا علیه السلام تاکنون در این مسائل بحث کرده باشد و نه سابقه این کارها را داشت. او در مدینه گاهى که سؤال مى‏کردند جواب مى‏داد مگر متکلمین در آنجا پیش او اجتماع مى‏کردند؟! (1) گفتم حاجیان که رهسپار مکه بودند از مسائل حلال و حرام سؤال مى‏کردند. به آنها جواب مى‏داد. بعضى که اهل بحث و مناظره بودند با آنها نیز به مناظره مى‏پرداخت.

محمد بن جعفر گفت من مى‏ترسم مأمون بر او رشگ برد و عاقبت او را به وسیله سم از میان بردارد یا بلائى بر سرش درآورد به او گوشزد کن تا خوددارى کند از این کارها. گفتم از من نمى‏پذیرد. این مرد مى‏خواهد او را آزمایش کند و ببیند از علوم اجدادش بهره‏اى دارد. گفت بگو عمویت از این کار خوشش نمى‏آید و مایل است در این موارد خوددار باشى به دلائل زیادى.

وقتى من خدمت حضرت رضا علیه السلام در منزلش رسیدم پیغام عمویش را نقل کردم امام علیه السلام لبخندى زده فرمود: خدا عمویم را حفظ کند، خوب او را مى‏شناسم. چرا کار مرا دوست نمى‏دارد؟ در این لحظه رو به غلام خود نموده فرمود:

برو عمران صابى را بیاور.

عرض کردم من محل او را مى‏دانم در خانه یکى از دوستان شیعه ما است.

فرمود: اشکالى ندارد برایش مرکب سوارى ببرید. من پیش عمران رفتم و او را آوردم. امام (ع) احترام زیادى نمود و یک دست لباس خواست و به او خلعت داد با مرکبى سوارى و ده هزار درهم.

عرض کردم آقا فدایت شوم از روش امیر المؤمنین جد بزرگوارت پیروى کردى؟ فرمود: چنین باید کرد. بعد امام دستور داد شام بیاورند. مرا در پهلوى راست خود و عمران را طرف چپ نشاند تا از خوردن غذا فارغ شدیم. آنگاه فرمود: اینک با دوستان خود برو ولى فردا پیش ما بیا تا تو را با غذاهاى مدینه پذیرائى کنم.

پس از این جریان دانشمندان و متکلمین که داراى عقاید مختلف بودند پیش او مى‏آمدند و به مناظره مى‏پرداختند. عمران همه را مغلوب مى‏کرد تا دیگر از بحث و مناظره با او اجتناب کردند. مأمون نیز به او ده هزار درهم داد، فضل بن سهل نیز

                        ص: 313

    318    مناظره عمران صابى .....  ص : 303

 

مقدارى به او بخشید. حضرت رضا علیه السلام موقوفات بلخ را به او سپرد از این راه مبالغ زیادى به دست آورد «1». (1) در کتاب توحید صدوق و عیون اخبار الرضا از حسن بن محمد نوفلى نقل مى‏کند که سلیمان مروزى متکلم خراسان پیش مأمون آمد. خلیفه او را گرامى داشت و احترام زیاد کرد. آنگاه به او گوش زد کرد:

که پسر عمویم على بن موسى الرضا از حجاز، تازگى آمده و علاقه‏مند به بحث و مناظره است. دوستان او نیز در این فن مهارت دارند. در صورت تمایل مى‏توانى در روز هشتم ماه ذیحجه (روز ترویه) پیش او بیائى و با هم مناظره کنید.

سلیمان در جواب مأمون گفت من خوشم نمى‏آید در حضور تو و گروهى از بنى هاشم با ایشان مناظره کنم چون ممکن است هنگام مناظره فرو ماند و موجب شکست او بشود و نمى‏توانم پى‏گیرى از بحث و مناظره کنم.

مأمون گفت اتفاقا من چون تو را مى‏شناختم و قدرت استدلالت را مى‏دانم از پى تو فرستادم. منظورى جز همین ندارم که حد اقل در یک قسمت او را مغلوب کنى. سلیمان گفت اگر چنین است اشکالى ندارد و فقط مرا با او در یک مجلس جمع کن، دیگر کارت نباشد، بعد از من گله نکنى.

مأمون کسى را خدمت امام رضا علیه السلام فرستاد و پیغام داد که مردى از اهالى مرو که در مذهب‏شناسى و کلام بى‏نظیر است، بر ما وارد شده. اگر موجب ناراحتى شما نیست اینجا تشریف بیاورید.

امام علیه السلام از جاى حرکت کرد تا وضو بسازد. به من و عمران صابى فرمود:

                        ص: 314

شما جلوتر بروید. ما رفتیم به در خانه مأمون یاسر و خالد دست مرا گرفته پیش مأمون بردند. سلام کردیم. گفت برادرم حضرت رضا کجا است؟ گفتم مشغول لباس پوشیدن بود. به ما دستور داد جلوتر خدمت برسیم. آنگاه گفتم یا امیر المؤمنین، غلامت عمران صابى بر در خانه است. اگر اجازه مى‏فرمائید او هم داخل شود. اجازه داد. عمران وارد شد. (1) مأمون بسیار او را احترام نمود. گفت عمران! بالاخره عمرت دراز شد تا جزء بنى هاشم شدى. عمران گفت خداى را سپاسگزارم که این نعمت را به واسطه شما به من ارزانى داشت.

مأمون به عمران گفت این مرد سلیمان مروزى متکلم و عقیده‏شناس خراسان است.

عمران گفت او را مى‏شناسم. خود را برجسته‏ترین دانشمندان خراسان مى‏داند.

اما مسأله بداء را منکر است. مأمون گفت چرا در این مورد با او مناظره نمى‏کنى؟

عمران پاسخ داد این بسته به میل اوست.

در همین هنگام على بن موسى الرضا علیه السلام وارد شد «1» فرمود: در چه چیز صحبت مى‏کردید؟ عمران گفت آقا این مرد سلیمان مروزى است. سلیمان قبل از اینکه سخن عمران تمام شود به او گفت تو راضى هستى هر چه حضرت رضا در این باره بگوید و عقیده ایشان را قبول دارى در مسأله بداء؟

عمران گفت با کمال میل خشنودم که امام علیه السلام براى ما دلیلى در مورد

                        ص: 315

بداء بیاورد تا بوسیله آن بر صاحبنظران استدلال نمائیم. مأمون گفت نظر شما در مورد بحث این دو نفر چیست؟ (1) امام علیه السلام فرمود: من منکر بداء نیستم با اینکه خداوند در قرآن مى‏فرماید:

أَ وَ لا یَذْکُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً انسان نمى‏بیند ما او را آفریدیم با اینکه چیزى نبود و آیه وَ هُوَ الَّذِی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ اوست که جهانیان را آفریده سپس باز مى‏گرداند و در این آیه مى‏فرماید: یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ ما یَشاءُ مى‏افزاید در آفرینش هر چه را بخواهد و آیه دیگر وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِینٍ انسان را از گل سرشت و مى‏فرماید: وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ گروهى انتظار فرمان خدا را دارند که یا آنها را عذاب کند و یا از ایشان درگذرد و در این آیه مى‏فرماید: وَ ما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِی کِتابٍ هیچ کس عمر طولانى نمى‏کند و هیچ کس از عمر او کاسته نمى‏شود مگر اینکه در کتابى ثبت است.

سلیمان گفت آیا در مورد بداء از آباء گرام چیزى روایت شده؟ فرمود: آرى، پدرم از حضرت صادق علیه السلام نقل کرد که فرمود: خدا را دو علم است:

1- علمى پنهان و مخفى کسى جز خود او از آن علم اطلاع ندارد که بداء جزء همین علم است.

2- علمى که به ملائکه و پیامبران آن را آموخته. علماى اهل بیت (امامان) از این علم اطلاع دارند.

سلیمان گفت مایلم از قرآن مطالبى در مورد بداء استخراج فرمائید. فرمود: این آیه که خداوند خطاب به پیامبرش مى‏کند: فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَما أَنْتَ بِمَلُومٍ از آنها فاصله بگیر تو سرزنش نخواهى شد. خداوند تصمیم داشت آنها را هلاک کند ولى از این تصمیم صرف نظر کرد. بعد فرمود: وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْرى‏ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ آنها را متوجه ساز. تذکر براى مؤمنین سودمند است.

سلیمان تقاضا کرد بیش از این بفرمائید. فرمود: پدرم از آباء گرام خود نقل کرد که پیامبر اکرم فرمود: خداوند به یکى از پیامبران وحى کرد که به فلان پادشاه بگو من‏

                        ص: 316

در فلان روز و ساعت او را از بین مى‏برم. آن پیامبر پیغام خدا را رسانید. پادشاه آنچنان به دعا و تضرع به پیشگاه پروردگار پرداخت، در همان حالى که روى تخت بود و چنان زارى مى‏نمود که از تخت سرازیر شد. مى‏گفت خدایا به من مهلت ده تا پسرم بزرگ شود و کار خود را بسازم. خداوند به همان پیامبر وحى کرد که پیش آن پادشاه برو و بگو من اجل او را تأخیر انداختم و پانزده سال به عمرش افزودم. پیامبر عرض کرد: خدایا تو مى‏دانى که من تاکنون دروغ نگفته‏ام. خداوند به او خطاب نمود که تو یک مأمور هستى. پیغام مرا برسان. کسى را یاراى آن نیست که از کردار خدا بازخواست نماید. (1) در این موقع امام على بن موسى الرضا علیه السلام رو به سلیمان نمود فرمود:

اعتقاد یهودان را پیدا کرده‏اى؟ سلیمان عرض کرد به خدا پناه مى‏برم از چنین اعتقادى. مگر یهود چه اعتقادى دارند؟ فرمود: آنها مى‏گویند یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ دست خدا بسته است. منظورشان اینست که خداوند جهان را آفرید. دیگر کارى ندارد و هیچ کم و زیاد و تغییر و تبدیلى نمى‏دهد. خداوند در پاسخ این اعتقاد مى‏فرماید: غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا دستهاى ایشان بسته باد و لعنت بر آنها از چنین گفتارى. شنیدم گروهى از پدرم موسى بن جعفر علیه السلام راجع به بداء پرسیدند. فرمود: مردم نمى‏توانند منکر بداء شوند که خداوند در قرآن مى‏فرماید:

گروهى را نگه مى‏دارد و نمى‏دانند آیا آمرزیده مى‏شوند یا عذاب خواهند شد (پس خداوند در مورد آنها هر تصمیمى که بخواهد مى‏گیرد و این خود یک نوع از بداء است).

سلیمان گفت آقا بفرمائید آیه إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ در باره چه چیز نازل شده؟ فرمود: در شب قدر خداوند مقدرات از این سال تا سال بعد را تعیین مى‏کند از قبیل مرگ و زندگى و بد و خوب و روزیها. آنچه را در آن شب مقدر نماید از حوادث حتمى است.

سلیمان گفت اینک متوجه شدم، اما تقاضا دارم باز بیشتر برایم توضیح بفرمائید. فرمود: سلیمان! امور در نزد خداوند معین و مسجل هستند. بعضى را تقدیم‏

                        ص: 317

و برخى را تأخیر مى‏اندازد بنا به خواست و اراده خود. (1) على علیه السلام مى‏فرمود علم دو نوع است:

1- علمى است که خداوند به ملائکه و پیامبران آموخته است آن شدنى است.

هرگز خداوند خویشتن و ملائکه و پیامبران را دروغگو نخواهد ساخت.

2- علمى که در نزد او مخزون و مکتوم است و هیچ کدام از مخلوقات بر آن اطلاع ندارند. هر چه بخواهند از آن علم مقدم مى‏دارد و آنچه بخواهد تأخیر مى‏اندازد و برخى را از میان مى‏برد و برخى را نگه مى‏دارد.

سلیمان رو به مأمون نموده، گفت یا امیر المؤمنین از امروز به بعد دیگر منکر بداء نخواهم شد و هرگز تکذیب این اعتقاد را نمى‏کنم.

مأمون به سلیمان گفت اینک تو از حضرت رضا سؤال کن. ولى درست دقت نما و انصاف را از دست مده. سلیمان گفت آقا اجازه مى‏فرمائى از شما سؤالى کنم؟

فرمود: هر چه مایلى بپرس. سلیمان گفت شما چه مى‏فرمائید در باره کسى که اراده را اسم و صفت از براى خدا قرار مى‏دهد مانند حى، سمیع، بصیر، قدیر؟

حضرت رضا فرمود: شما مى‏گوئید موجودات بوجود آمده و اختلاف پیدا کرده‏اند بواسطه خواست و اراده خدا است، اما نمى‏گوئید بوجود آمده و اختلاف یافته چون خدا سمیع و بصیر است. این خود یک دلیل واضح است بر اینکه مانند سمیع و بصیر و قدیر نیست (یعنى اراده از صفات ذات نیست).

سلیمان گفت پس در ازل مرید بوده. حضرت رضا پرسید آیا اراده او غیر او است؟ گفت آرى. فرمود: در این صورت تو با خداوند چیز دیگرى را ثابت کردى که ازلى است و معتقد به دو قدیم و ازلى شدى. سلیمان گفت نه سخن من موجب اثبات دو ازلى و قدیم نمى‏شود. فرمود: پس تو مى‏گوئى اراده خدا ازلى نیست؟

سلیمان در جواب چنان متحیر مانده بود که گفت نه ازلى است اراده او قدیم است. مأمون از این جواب ضد و نقیض سلیمان برآشفت. فریاد زد سلیمان آیا با مثل حضرت رضا مکابره مى‏کنى و بى‏مطالعه سخن مى‏گوئى؟ متوجه حرفهاى خود باش.

نمى‏بینى اطرافت چقدر از سخن‏سنجان و اهل نظر گوش فرا داشته‏اند؟

                        ص: 318

    323    مناظره عمران صابى .....  ص : 303

 

مأمون رو به جانب حضرت رضا علیه السلام نموده، گفت بحث خود را ادامه دهید. او متکلم خراسان است. باز امام (ع) به او فرمود: بالاخره اراده را قدیمى مى‏دانى یا غیر قدیم زیرا اگر چیزى ازلى نبود باید حادث باشد و اگر حادث باشد هرگز نمى‏تواند ازلى باشد. (1) سلیمان گفت اراده خدا جزئى از اوست، همان طور که شنوائى جزئى و بینائى جزئى و علم جزئى از اوست. حضرت رضا علیه السلام سؤال کرد پس اراده، نفس خدا است؟ گفت نه «1». فرمود: پس اراده‏کننده (مرید) مانند سمیع و بصیر نیست (چون این صفات عین ذات خدا است) و سلیمان مى‏گفت اراده عین ذات او نیست.

سلیمان در جواب گفت خدا اراده نفس خود را کرده، چنانچه نفس خویش را شنیده و نفس خود را مى‏بیند و علم به نفس خود دارد. حضرت رضا فرمود: معنى اینکه نفس خود را اراده نموده یعنى چه؟ اراده کرده چیزى باشد یا اراده کرده حى و زنده باشد یا شنوا و بینا باشد یا قدیر و توانا؟

گفت بلى، منظورم همین است. فرمود: پس این حى و سمیع و بصیر و علیم بوسیله اراده‏اش بوجود آمده؟ سلیمان که متوجه شد تفسیر نامناسبى براى اراده کرده و به اشکال بر مى‏خورد گفت نه، چنین نیست که اینها به اراده‏اش به وجود آمده باشد.

حضرت رضا فرمود: پس در این صورت اینکه مى‏گوئى به اراده‏اش حى بودن و سمیع و بصیر بودن پیدا شده، حرفى است بى‏معنى، زیرا گفتى به اراده‏اش به وجود نیامده. باز سلیمان نتوانست حرف سابق خود را منکر شود، گفت چرا، همه اینها به اراده‏اش پیدا شده. در این موقع مأمون و اطرافیان با صداى بلند شروع به خنده کردند.

حضرت رضا علیه السلام نیز خندید و رو به جانب حاضرین نموده، فرمود: پس بنا به عقیده تو، خدا از وضعى که داشته تغییر یافته و دگرگونى در او پیدا شده (چون به اراده‏اش شنوائى و بینائى و ... به وجود آمده) و این اعتقادى است که خداوند، منزه از

                        ص: 319

آن است و نمى‏توان به خدا نسبت داد. سلیمان از جواب و ادامه سخن عاجز شد.

سپس حضرت رضا علیه السلام فرمود: سلیمان از تو سؤالى مى‏کنم. عرض کرد فدایت شوم. فرمود: بگو ببینم تو و پیروانت با مردم بحث و مناظره مى‏کنید با مطالبى که خودتان مى‏فهمید و مى‏دانید یا با چیزهائى که نمى‏فهمید و نمى‏دانید؟ عرض کرد با چیزهائى که مى‏فهمیم و مى‏دانیم. (1) حضرت رضا علیه السلام فرمود: پس در این صورت مردم چنین مى‏پندارند که اراده‏کننده، غیر از اراده است و مرید قبل از اراده وجود دارد و فاعل قبل از مفعول است. این اعتقاد شما را باطل مى‏کند که مدعى هستید مرید و اراده شما واحد است.

سلیمان گفت فدایت شوم این مطلب منطبق با صورتى که مردم مى‏فهمند و مى‏دانند نیست. فرمود: پس شما ادعا مى‏کنید از چیزى اطلاع دارید بدون معرفت و گفتید اراده مانند شنوائى و بینائى است، با این توجیه که کردى چنین ادعائى بر خلاف فهم و عقل مردم است (چنین چیزى را نمى‏توان اثبات نمود).

سپس حضرت رضا علیه السلام فرمود: سلیمان! آیا خداوند تمام آنچه در بهشت و جهنم است مى‏داند؟ سلیمان در پاسخ گفت آرى. فرمود: پس هر چه در بهشت است همانهائى است که خدا مى‏داند؟! سلیمان گفت همین طور است.

فرمود: اگر آنچه خداوند از نعمت‏هاى بهشت مى‏داند همه را به آنها ارزانى داشت، بطورى که هیچ چیز باقى نمى‏ماند. آیا دیگر به آنها چیز اضافه‏اى نمى‏دهد و به همان مقدار اکتفا مى‏نماید؟ سلیمان گفت نه، اضافه مى‏دهد. فرمود: در این صورت اضافه داد چیزى را که در علم او نبود و نمى‏دانست که خواهد بود.

سلیمان گفت اضافه دادن انتهائى ندارد. امام علیه السلام فرمود: پس در این صورت خداوند احاطه علمى به آنچه در بهشت و جهنم است نخواهد داشت، زیرا انتهاى آن را نمى‏داند. وقتى احاطه علمى نداشت نمى‏داند چه چیز در بهشت و جهنم خواهد بود. خداوند منزه است از چنین نسبتى.

سلیمان گفت ما که مى‏گوئیم نمى‏داند، چون انتها ندارد زیرا خداوند عالم آخرت را سراى جاوید دانسته. ما نمى‏خواهیم براى آن انقطاع و تمام شدن قرار دهیم.

                        ص: 320

امام علیه السلام فرمود: علم خدا به آنها، موجب انقطاع عالم آخرت نمى‏شود زیرا خداوند مى‏داند بعد اضافه مى‏دهد و قطع نمى‏کند از آنها. در قرآن کریم همین مطلب را فرموده کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذابَ. و براى اهل بهشت مى‏فرماید عَطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ و این آیه وَ فاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ  لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ. (1) خداوند این نعمت را مى‏داند و اضافه دادن را هم از آنها نمى‏برد. مگر تو معتقد نیستى که هر چه اهل بهشت مى‏خورند و مى‏آشامند، جاى آن باز پر مى‏شود؟ گفت چرا. فرمود: پس وقتى جاى نعمت قبلى را پر مى‏کند و خالى نمى‏ماند، آیا از آنها قطع نموده؟ سلیمان گفت نه. فرمود: پس هر چه در آنجا وجود داشته باشد وقتى جایش پر شود از آنها قطع ننموده. سلیمان گفت از آنها مى‏برد و قطع نمى‏کند و اضافه به آنها نمى‏دهد. حضرت رضا علیه السلام فرمود: در این صورت تمام مى‏شود نعمت‏هاى بهشت و این خلاف جاوید بودن و خلود است و خلاف کتاب خدا است که مى‏فرماید لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فِیها وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ و مى‏فرماید عَطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ و مى‏فرماید وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِینَ و مى‏فرماید خالِدِینَ فِیها أَبَداً* و مى‏فرماید وَ فاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ  لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ. سلیمان نتوانست جوابى بدهد.

سپس حضرت رضا علیه السلام فرمود: سلیمان! بگو ببینم، اراده فعل است یا غیر فعل؟! گفت فعل است. فرمود: پس آفریده خدا است زیرا تمام افعال حادث هستند. سلیمان گفت نه فعل نیست. فرمود: پس با خدا چیز دیگرى از قدیم بوده؟

سلیمان گفت اراده انشاء و به وجود آوردن است.

فرمود: سلیمان! این همان مطلبى است که بر ضرار و پیروان او شما خرده مى‏گیرید که آنها معتقدند هر چه خداوند آفریده در آسمان یا زمین یا در دریا و خشکى از قبیل سگ و خوک یا میمون یا انسان و یا جنبنده، همه اراده خدا هستند و اراده خدا زندگى مى‏کند و مى‏میرد، مى‏رود و مى‏خورد و مى‏آشامد و ازدواج مى‏کند و مى‏زاید، ظلم مى‏کند و کارهاى زشت انجام مى‏دهد، کافر و مشرک مى‏شود. ما از آنها اظهار بیزارى مى‏نمائیم و دشمن آنهائیم. اینست حد و مرز اعتقاد آنها.

                        ص: 321

سلیمان گفت اراده مانند سمع و بصر و علم است. امام علیه السلام فرمود: باز برگشتى به مطلب اول. براى بار دیگر ادعاى قبلى را کردى. حالا بگو ببینم، سمع و بصر و علم مخلوق است یا غیر مخلوق؟ سلیمان گفت مصنوع و مخلوق نیست.

فرمود: پس اگر مصنوع و مخلوق نیست، چگونه آن را از خدا نفى مى‏کنید؟ یک بار مى‏گوئید اراده نکرده و بار دیگر مى‏گوئید اراده کرده، با اینکه بنا به اعتقاد شما مخلوق او نیست. (1) سلیمان گفت این مثل سخن ما است که مى‏گوئیم یک بار دانست و یک بار مى‏گوئیم ندانست. (مثلا ممکن است مداد نباشد اما علم به مداد باشد) ولى نفى مداد نفى اراده است، زیرا وقتى چیزى را اراده نکرد اراده وجود ندارد، اما علم هست با اینکه ممکن است معلوم وجود نداشته باشد مانند دیدن که انسان بینا است با اینکه ممکن است دیدنى وجود نداشته باشد و علم هم باشد با اینکه معلومى نباشد.

سلیمان گفت اراده مصنوع و مخلوق است. فرمود: پس مخلوق و محدث است و مانند سمع و بصر نیست زیرا سمع و بصر مخلوق و مصنوع نیستند، با اینکه اراده مصنوع است.

سلیمان گفت اراده صفتى از صفات خدا است که قدیم است. فرمود: پس انسان نیز باید قدیم و ازلى باشد، زیرا صفات خدا قدیم و ازلى (و خلقت انسان را از قدیم اراده کرده بنا به عرض تو). سلیمان در جواب گفت نه، چنین لزومى ندارد، چون این کار را نکرده.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: خراسانى! چقدر اشتباه مى‏کنى؟! مگر بوسیله اراده و سخن او اشیاء بوجود نمى‏آیند؟ سلیمان گفت نه. فرمود: پس اگر با اراده و مشیت و امر و مباشرت خدا نباشد، چگونه است؟ خدا منزه است از چنین نسبتى.

سلیمان باز در جواب فرو ماند.

سپس فرمود: سلیمان! این آیه را برایم توضیح بده وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً

                        ص: 322

أَمَرْنا مُتْرَفِیها فَفَسَقُوا فِیها

 «1». آیا خداوند در آن حال اراده را بوجود مى‏آورد؟

جواب داد آرى. فرمود: در صورتى که اراده بوجود آورد اعتقاد تو که اراده خود خدا است یا جزئى از اوست باطل مى‏شود، زیرا خداوند خود را بوجود نمى‏آورد و نه تغییرى در او پیدا مى‏شود منزه است از چنین نسبتها. (1) سلیمان گفت نه معنى آن نیست که اراده بوجود مى‏آورد. فرمود: پس یعنى چه؟ سلیمان جواب داد منظور انجام کار است.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: واى بر تو. چقدر این مطلب را تکرار مى‏کنى.

من که گفتم اراده محدث است چون انجام کار محدث است و قدیم نیست. سلیمان که دیگر فرو مانده بود گفت پس معنى ندارد.

فرمود: به نظر تو خداوند خود را توصیف نموده با اراده‏اى که معنى ندارد در صورتى که معنى قدیم و حدوثى نداشته باشد. ادعاى تو باطل مى‏شود که مى‏گوئى خداوند ازلا و ابدا اراده داشته. سلیمان گفت منظورم این است که اراده یکى از افعال ازلى خدا است. فرمود: مگر نمى‏دانى چیزى که ازلى بود دیگر مفعول نمى‏شود و قدیم هرگز حادث نمى‏باشد در حالت واحده باز سلیمان در جواب فرو ماند.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: اشکال ندارد، سؤال خود را تمام کن. سلیمان گفت اراده یکى از صفات خدا است. حضرت رضا علیه السلام فرمود: چقدر تکرار مى‏کنى که یکى از صفات خدا است. این صفت محدث است یا قدیم؟ سلیمان گفت صفات محدث است. حضرت رضا علیه السلام فرمود: الله اکبر، پس اراده محدث است و اگر از صفات قدیم او باشد نباید چیزى را اراده کرده باشد (زیرا اراده ازلى یا تعلق به شى‏ء ازلى مى‏گیرد که ادعائى است محال، چون شى‏ء قدیم و ازلى مفعول و محدث نمى‏تواند باشد یا اراده به چیز حادث تعلق مى‏گیرد در این صورت موجب مى‏شود که اراده از مراد تخلف پذیرد که این نیز جایز نمى‏باشد). فرمود: چیز

                        ص: 323

    328    مناظره عمران صابى .....  ص : 303

 

قدیم و ازلى نمى‏تواند مفعول قرار گیرد. (1) سلیمان گفت اشیاء اراده نیستند چنانچه ضرار معتقد است و اراده او به چیزى تعلق نگرفته است. حضرت رضا علیه السلام فرمود: یاوه‏سرائى مى‏کنى و پرت و پلا مى‏گوئى. اگر اراده چنین باشد و قدیم و ازلى باشد این صفت چیزى است که شعور ندارد (مثل آتش که سوزاندن او قهرى است باید اراده خدا هم قهرى باشد) منزه است از چنین نسبتى.

سلیمان گفت سرورم! من گفتم که مانند سمع و بصر و علم است. مأمون پرخاش کرده گفت سلیمان! این چقدر غلط و اشتباه است که از تو سر مى‏زند و چقدر تکرار مى‏کنى. این مطلب را رها کن و در مطلب دیگرى وارد شو، زیرا تو بیش از این نمى‏توانى حرفى بزنى.

حضرت رضا علیه السلام رو به مأمون نموده فرمود: او را واگذار. سخنش را قطع نکن که همین کار را دلیل بر حقانیت خود مى‏گیرد. به سلیمان فرمود: حرف خود را بزن.

سلیمان باز گفت من از اول گفتم که مانند سمع و بصر و علم است. حضرت رضا علیه السلام فرمود: اشکالى ندارد. بگو ببینم معنى این‏ها چیست یک معنى دارد یا معانى مختلف؟ سلیمان گفت یک معنى دارد. فرمود: اگر داراى یک معنى باشد پس اراده قیام همان اراده قعود است و اراده حیات بسان اراده مرگ است زیرا یک اراده دارد و بعضى از آن مقدم بر بعض دیگر نیست و چند جزء مخالف ندارد. یک شى‏ء واحد است.

سلیمان گفت معنى آن مختلف است. فرمود: بگو ببینم آیا مرید همان اراده است یا غیر اراده است؟ سلیمان گفت مرید همان اراده است. فرمود: پس مرید نیز بنا به عقیده شما مختلف است چون او خود اراده است. سلیمان که باز فرو مانده بود گفت نه سرورم! اراده، مرید نیست. حضرت رضا علیه السلام فرمود: پس اراده محدث است نه قدیم و گر نه لازم مى‏آید با او دیگرى باشد. درست توجه کن و سخن خود را ادامه بده.

                        ص: 324

سلیمان گفت اراده اسمى است از اسماء خدا. حضرت رضا علیه السلام فرمود:

آیا این نام را خودش براى خویش گذاشته؟ سلیمان گفت نه، به این نام خود را ننامیده. فرمود: پس تو مى‏توانى اسمى که خودش نگذاشته به او نسبت دهى. سلیمان گفت خویشتن را به این توصیف نموده که مرید است. حضرت رضا علیه السلام فرمود: این که خود را توصیف نموده مرید است. دلیل نمى‏شود که منظورش این باشد که اراده است یا منظورش این باشد که اراده اسمى از اسمهاى اوست. (1) سلیمان گفت اراده خدا، علم خدا است. حضرت رضا علیه السلام فرمودند:

نادان، پس وقتى چیزى را دانست او را اراده کرده. گفت آرى. فرمود: پس وقتى چیزى را اراده نکرد آن را نمى‏داند. سلیمان گفت همین طور است.

فرمود: از کجا چنین ادعائى را مى‏کنى؟! و چه دلیل دارى که اراده خدا، علم اوست با اینکه خداوند چیزهائى را مى‏داند که هرگز اراده آنها را نخواهد کرد. دلیل این مطلب این آیه قرآن است وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ. خداوند مى‏داند چگونه وحى را از میان ببرد ولى هرگز نبرده. سلیمان گفت چون کار را تمام کرده و فارغ شده و چیزى اضافه نخواهد کرد. حضرت رضا علیه السلام فرمود: این عقیده یهودان است. اگر چنین عقیده‏اى صحیح باشد چگونه در قرآن مى‏فرماید ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ. سلیمان گفت منظورش این است که قادر به این کار است.

فرمود: پس وعده مى‏دهد ولى وفا نمى‏کند. پس چگونه مى‏فرماید یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ ما یَشاءُ و مى‏فرماید یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ. با اینکه کار را تمام کرده باشد این آیات دیگر معنى ندارد. سلیمان در جواب فرو ماند.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: سلیمان! آیا ممکن است که خداوند بداند انسانى خواهد بود ولى اراده خلق انسانى را هرگز نکند یا بداند انسانى مى‏میرد و اراده نکند که امروز بمیرد؟ سلیمان جواب داد آرى. حضرت رضا علیه السلام فرمود: پس در این صورت مى‏داند چیزى را که در اراده دارد باشد و چیزى را که اراده ندارد باشد. سلیمان گفت مى‏داند که این دو با هم خواهند بود. حضرت رضا علیه السلام فرمود: در این صورت مى‏داند انسانى زنده است، مرده است، ایستاده و نشسته، کور و

                        ص: 325

بینا است در یک حالت و این محال است. عرض کرد فدایت شوم او مى‏داند یکى از این حالات هست نه دیگرى. فرمود: اشکالى ندارد. کدامیک از آنها هست آنچه اراده کرده باشد یا آنچه اراده نکرده؟ سلیمان گفت چیزى که اراده کرده باشد. (1) حضرت رضا خندید. مأمون و سایر دانشمندان حاضر نیز خندیدند. فرمود: غلط کردى و گفته خود را زیر پا گذاشتى زیرا گفتى او مى‏داند انسانى مى‏میرد امروز و اراده مرگ او را نمى‏کند و مى‏داند چیزى را مى‏آفریند و اراده آفرینش آنها را ندارد.

وقتى علم به نظر شما جایز نباشد در مورد چیزى را که اراده نکرده باشد پس خداوند فقط چیزى را مى‏داند که اراده کرده وجود داشته باشد (چیز دیگر را که اراده نکرده نمى‏داند این مخالف حرف قبل تو است). سلیمان گفت منظورم این است که اراده نه خدا است و نه غیر خدا. حضرت رضا فرمود: نادان! وقتى مى‏گوئى خدا نیست او را غیر خدا فرض کرده‏اى. وقتى مى‏گوئى خدا است او را ذات خدا شمرده‏اى.

سلیمان گفت پس او مى‏داند چگونه چیزى را مى‏آفریند. فرمود: آرى. سلیمان گفت در این صورت اثبات چیزى در ازل لازم مى‏آید (این سخن را سلیمان از آن جهت مى‏گوید که خیال مى‏کند علم به شى‏ء موجب وجود آن شى‏ء مى‏شود) حضرت رضا علیه السلام فرمود: سخن نادرستى گفتى. زیرا شخص ممکن است بنّاى خوبى باشد با اینکه بنائى نکند و خیاط ماهرى باشد و خیاطى نکند و یا کارى را خوب انجام دهد گر چه تاکنون آن کار را انجام نداده باشد (یعنى علم به شى‏ء موجب وجود آن نمى‏شود). سپس فرمود: سلیمان! آیا خداوند مى‏داند که یکتا است و چیزى با او نیست؟ گفت آرى. فرمود: پس موجب اثبات چیزى در ازل مى‏شود این علم خدا.

سلیمان گفت او نمى‏داند که یکتا است و چیزى با او نیست. حضرت رضا فرمودند: تو این مطلب را مى‏دانى؟ گفت آرى. فرمود: پس تو از خدا داناترى؟! سلیمان گفت این سؤال محال است. فرمود: در نزد تو محال است که یکتا باشد و چیزى با او نباشد و او سمیع، بصیر، حکیم، قادر، علیم و خبیر باشد. گفت آرى.

فرمود: پس چطور از خود خبر مى‏دهد که واحد، حى، سمیع، بصیر، حکیم، قادر، علیم و خبیر است با اینکه خودش نمى‏داند که چنین هست؟! این ادعا رد حرف خدا

                        ص: 326

است و تکذیب نمودن اوست که خداوند منزه از چنین نسبتى است. (1) سپس حضرت رضا علیه السلام فرمود: پس چگونه مى‏آفریند چیزى را که ساخت آن را نمى‏داند و اطلاع ندارد و چگونه است آن وقتى که سازنده نداند چگونه مى‏سازد چیزى را قبل از ساختن آن. او متحیر و سرگردان است که منزه است خداوند از چنین نسبتى.

سلیمان گفت اراده همان قدرت است. حضرت رضا علیه السلام فرمود: خداوند قدرت دارد بر چیزى که هرگز اراده آن را نکرده. باید هم چنین باشد. زیرا مى‏فرماید وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ. اگر اراده همان قدرت باشد، پس باید اراده از بین بردن وحى را نموده باشد، چون قدرت از بین بردن آن را دارد. سلیمان نتوانست حرفى بزند. مأمون گفت سلیمان! این آقا داناترین فرد بنى هاشم است. بعد مجلس به هم خورد و متفرق شدند.

شیخ صدوق رحمة الله علیه، پس از ذکر این دو خبر مى‏نویسد: مأمون هر یک از دانشمندان و متکلمین را که مى‏شنید در جایى هست او را به حضور مى‏خواند تا با حضرت رضا علیه السلام به مناظره پردازد. چون زیاد علاقه داشت یک نفر آن جناب را مغلوب کند. چون سخت به آن جناب و مقام علمى ایشان حسد مى‏ورزید.

ولى حضرت رضا علیه السلام با احدى مناظره نکرد مگر اینکه اقرار به فضل او کرد و حجت را بر آنها تمام نمود زیرا خداوند پیوسته حجت خود را بالاتر قرار مى‏دهد و حجت خویش را یارى مى‏نماید.

این وعده را در قرآن کریم خود داده است إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا منظور از وَ الَّذِینَ آمَنُوا در آیه ائمه هدى علیهم السلام و پیروان عارف به آنها و کسانى که اخذ علم از ایشان نموده‏اند آنها را یارى مى‏کند با حجت و استدلال بر مخالفین تا وقتى در دنیا هستند همین طور نیز در آخرت خداوند وعده خلافى نخواهد کرد. (2) عیون الاخبار صفحه 345.

صفوان بن یحیى دوست صابرى گفت ابو قره دوست جاثلیق از من درخواست‏

                        ص: 327

کرد که او را خدمت حضرت رضا علیه السلام ببرم. از امام علیه السلام اجازه خواستم، فرمود: بگو بیاید. وقتى وارد شد، به زمین افتاد و فرش امام را بوسید و گفت در دین ما چنین رسم است که شخصیت‏هاى بزرگ زمان خود را احترام نمائیم. سپس گفت آقا چه مى‏فرمائید در باره گروهى که ادعائى بنمایند گروه دیگرى سخن آنها را تائید مى‏کنند؟ فرمود: این ادعا به نفع گروه اول ثابت مى‏شود. گفت اما گروه دیگرى ادعائى مى‏کنند ولى شاهدى از غیر کیش و مذهب خود پیدا مى‏کنند. فرمود: آنها به نفع خود نمى‏توانند مدعى را اثبات نمایند.

ابو قره گفت ما ادعا کردیم که عیسى روح الله و کلمة الله است مسلمانان ادعاى ما را پذیرفتند ولى مسلمانان ادعا کردند که محمد صلى الله علیه و آله پیامبر است اما ما تابع آنها نشدیم، پس آنچه ما مدعى هستیم بهتر است از آنچه آنها ادعا کرده‏اند.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: اسم تو چیست؟

گفت یوحنا. فرمود: یوحنا ما به آن عیسى ایمان داریم که ایمان به محمد داشته باشد و بشارت به آمدن او بدهد و اقرار نماید براى خود که بنده خدا است. اگر آن عیسى که تو معتقدى روح الله و کلمة الله است، عیسائى است که ایمان به محمد ندارد و بشارت به او نمى‏دهد و اقرار به بندگى خود نسبت به خدا ندارد، ما از چنین عیسائى بیزاریم. پس ما و تو چطور در یک عقیده اجتماع نمودیم. از جاى حرکت کرده، گفت به صفوان حرکت کن برویم این جلسه، براى ما سودى ندارد. (1) عیون اخبار الرضا علیه السلام صفحه 77.

ابو الصلت عبد السلام بن صالح هروى گفت مأمون از حضرت رضا علیه السلام این آیه را پرسید وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا. فرمود: خداوند تبارک و تعالى عرش و آب و ملائکه را آفرید قبل از آفریدن آسمانها و زمین. ملائکه به واسطه وجود خودشان و عرش و آب استدلال بر وجود خداى تبارک و تعالى مى‏کردند. سپس عرش خود را بر آب نهاد تا قدرت خویش را به ملائکه نشان دهد و بدانند خداوند بر هر چیزى قادر است. سپس عرش خود را برافراشت و آن را بالاى هفت آسمان قرار داد.

                        ص: 328

    333    این هم مناظره‏اى از حضرت رضا علیه السلام .....  ص : 329

 

پس از آن آسمانها و زمین را آفرید در شش روز. در حالى که استیلا بر عرش داشت تا ملائکه متوجه شوند خداوند آنچه را مى‏آفریند به تدریج و بفهمند و استدلال نمایند به حدوث و آفریده بودن موجودات یکى پس از دیگرى. خداوند عرش را نیافرید به واسطه احتیاج به آن، چون از عرش بى‏نیاز است و از هر چه آفریده و توصیف نمى‏شود به اینکه در جایى قرار دارد چون جسم نیست، منزه است از صفات مخلوقات خویش.

اما این فرموده خداوند لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا. خداوند خلق را آفرید تا آنها را بوسیله تکلیف و عبادت بیازماید نه آزمونى که براى خودش امتحان و تجربه باشد. زیرا او خود عالم به تمام چیزها است. مأمون گفت عقده دلم را گشودى خدا عقده دلت را بگشاید یا ابا الحسن. سپس گفت یا ابن رسول الله معنى این آیه چیست؟ وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعاً أَ فَأَنْتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّى یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ  وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ. (1) حضرت رضا علیه السلام فرمود: پدرم نقل کرد از آباء گرام خود از على بن ابى طالب علیهم السلام که فرمود: مسلمانان به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله عرض کردند یا رسول الله اگر به اجبار وادار کنى مردم را که ایمان آورند عده ما زیاد مى‏شود و بر دشمن پیروز مى‏شویم. فرمود: من کارى را از پیش خود انجام نمى‏دهم که بدعت‏گذارم گزارم، بدون اینکه دستورى به من رسیده باشد و زور و اکراهى ندارم.

خداوند این آیه را نازل کرد که یا محمد (اگر بخواهد پروردگارت، تمام مردم روى زمین ایمان مى‏آورند) بصورت اجبار و اضطرار چنانچه این ایمان اضطرارى را در آخرت با مشاهده کردن عذاب مى‏آورند. اگر چنین کارى بکنم دیگر استحقاق ثواب و ستایشى از طرف من نخواهند داشت. من مى‏خواهم آنها به میل خود، بدون اجبار ایمان بیاورند تا شایسته مقام و لطف و سکوت دائم در بهشت شوند (آیا تو مى‏خواهى وادار کنى مردم به زور ایمان آورند).

اما این آیه وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ. معنى آیه این نیست که ایمان آوردن را بر آنها تحریم نماید. معنى آیه اینست ایمان نمى‏آورد هیچ کس مگر

                        ص: 329

به اجازه خدا و اجازه او امر کردن به ایمان است. تکلیف و تعبد اجبارى و الزامى نیست. این اجبار هنگام زوال تکلیف و پرستش است (یعنى بعد از مرگ). مأمون گفت عقده دلم را گشودى یا ابا الحسن، خداوند عقده دلت را بگشاید. این آیه را برایم توضیح دهید الَّذِینَ کانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطاءٍ عَنْ ذِکْرِی وَ کانُوا لا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً. فرمود: پرده روى چشم مانع ذکر نیست زیرا ذکر با چشم دیده نمى‏شود ولى خداوند تشبیه نموده آنهائى را که کافر به ولایت على بن ابى طالب علیه السلام هستند.

به کورها که گفتار پیامبر صلى الله علیه و آله را در باره او سنگین مى‏شمردند و طاقت شنیدنش را نداشتند. مأمون گفت مرا آسوده کردى خدا آسوده‏ات کند.

 (1)

این هم مناظره‏اى از حضرت رضا علیه السلام‏

 (2) صفوان بن یحیى گفت ابو قره‏ى محدث دوست شبرمه از من درخواست کرد براى او از حضرت رضا علیه السلام اجازه بگیرم. اجازه گرفتم. خدمت امام علیه السلام رسید. چندین مسأله از حلال و حرام و احکام و واجبات پرسید تا بالاخره سؤالش منتهى به توحید گردید. عرض کرد فدایت شوم توضیحى در باره سخن با موسى بدهید.

فرمود: خدا مى‏داند که به کدام لهجه با او صحبت کرده بسریانى یا عبرى.

ابو قره با دست زبان خود را گرفت. گفت منظورم از این زبان است.

فرمود: منزه است خدا از آنچه تو مى‏گوئى پناه مى‏برم به خدا که او را شبیه مخلوقش قرار دهم یا مثل مردم حرف بزند. او را مثل و مانندى نیست و گوینده و فاعلى مانند او وجود ندارد.

پرسید چگونه سخن گفته؟ فرمود: سخن خدا با مردم مانند سخن مردم با یک دیگر نیست. بوسیله زبان و دهان صحبت نمى‏کند ولى مى‏گوید باش. با اراده او بوجود مى‏آید. آنچه خدا به موسى خطاب نموده از امر و نهى بدون اینکه در آن مورد فکر و اندیشه نماید.

                        ص: 330

ابو قره گفت در باره کتابهاى آسمانى چه مى‏فرمائید؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: تورات و انجیل و زبور و فرقان و هر کتابى که خدا فرستاده کلام خدا است که براى جهانیان چراغ هدایت و راهنما است. تمام آنها آفریده شده است «1» و آن کتابها، غیر خدا هستند. چنانچه در قرآن نیز مى‏فرماید: أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً «2» و در آیه دیگر ما یَأْتِیهِمْ مِنْ ذِکْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلَّا اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ یَلْعَبُونَ «3». خداوند تمام کتابهاى آسمانى را به وجود آورده. (1) ابو قره گفت آیا فنا پذیرند؟ فرمود: مسلمانان اجماع نموده و بر این مطلب اتفاق دارند که غیر خدا هر چه هست فانى است. غیر خدا فعل اوست. تورات و انجیل و زبور و فرقان همه فعل خدایند. مگر نشنیده‏اى که مردم مى‏گویند «پروردگار قرآن» و یا مى‏گویند قرآن روز قیامت مى‏گوید «خداى من این فلان کس است با اینکه خدا او را بهتر مى‏شناسد. روزها به گرسنگى و شبها به بیدارى به سر برده. مرا شفیع او قرار ده». همین طور است تورات و انجیل و زبور. تمام آنها مخلوق و آفریده هستند. آنها را کسى به وجود آورده که مثل و مانند ندارد و وسیله راهنمائى خردمندان قرار داده. کسى که معتقد باشد که این کتابها پیوسته با خدا بوده‏اند، باید بگوید خدا تنها قدیم نیست و یکتا نخواهد بود. کلام نیز همیشه با او بوده از ازل. با اینکه خدا هم نیستند.

ابو قره گفت ما روایت داریم که تمام کتابهاى آسمانى روز قیامت مى‏آیند در حالى که مردم در صحراى محشرند و به صف در مقابل پروردگار ایستاده تماشا مى‏کنند. این کتابها برگشت به خدا مى‏کنند چون جزء او هستند و به سوى او بر مى‏گردند.

                        ص: 331

حضرت رضا علیه السلام فرمود: نصرانیان نیز در باره عیسى همین عقیده را داشتند که جزء او است و به سوى او برمى‏گردد. زردشتیان نیز در باره آتش و خورشید همین عقیده را دارند و مى‏گویند جزء خدا است و به سوى او برمى‏گردد. خداى ما منزه است از اینکه جزء پذیر باشد، زیاد و کمى مخلوق هستند و دلالت مى‏کنند بر خالق خود. (1) ابو قره گفت روایت داریم که خداوند دیده شدن و کلام را بین دو پیامبر تقسیم نموده. کلام را به موسى داده و دیده شدن را به حضرت محمد صلى الله علیه و آله.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: پس آن شخص که بود به جهانیان اعلام کرد از جانب خدا: که دیده‏ها او را درک نمى‏کنند و نمى‏توانند تصورش کنند و مانند ندارد.

مگر این اعلامیه‏ها از محمد مصطفى صلى الله علیه و آله نیست؟ گفت چرا. فرمود:

پس چطور مى‏شود که شخصى از جانب خدا به مردم اعلام کند که من از طرف خدا مبعوث شده‏ام و شما را به دین خدا دعوت مى‏کنم. او مى‏فرماید: لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ.

بعد خودش مى‏گوید من با چشم خود او را دیده‏ام و تصورش کرده‏ام که به صورت انسان است. خجالت نمى‏کشید از چنین نسبتها. خدانشناس‏ها و کفار نمى‏توانند چنین نسبتى به پیامبر ما بدهند که از جانب خدا دستورى بیاورد. بعد بر خلاف آن نیز به طریق دیگر سخن مى‏گوید.

ابو قره گفت خداوند در قرآن مى‏فرماید: وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى‏ «1».

حضرت رضا علیه السلام فرمود: آیه بعد معنى مى‏کند که پیامبر اکرم چه چیز را دیده.

ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏ قلب محمد دروغ نمى‏گوید نسبت به آنچه چشمهایش دیده. در این آیه معنى مى‏کند که چشمهایش چه چیز را دیده. لَقَدْ رَأى‏ مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْرى‏ آیات و نشانه‏هاى بزرگ خدا را دیده. غیر از خداست. در این آیه مى‏فرماید: وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً اگر چشم‏ها او را ببینند پس احاطه علمى‏

                        ص: 332

به او پیدا کرده‏اند و شناسائى به موجود آمده. (1) ابو قره گفت پس روایت را صحیح نمى‏دانید. فرمود: وقتى روایت مخالف قرآن و اجماع مسلمانان باشد البته تکذیب مى‏کنم، زیرا مسلمانان اتفاق دارند. او را نمى‏توان دریافت و چشمها او را درک نمى‏کنند و مثل و مانندى ندارد.

ابو قره از این آیه سؤال کرد: سُبْحانَ الَّذِی أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى «1».

فرمود خداوند در این آیه اعلام مى‏کند که پیامبرش را به شب سیر داده. بعد خودش مى‏فرماید سیر براى چه بوده.

لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا براى اینکه نشان دهیم آیات خود را. آیات خدا غیر خدا است. در آیه توضیح علت سیر را داده و آنچه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله دیده است. در آیه دیگر مى‏فرماید: فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَ آیاتِهِ یُؤْمِنُونَ به چه گفتارى پس از خدا و آیاتش ایمان مى‏آورید. از این آیه معلوم مى‏شود که آیات غیر از خدا هستند (چون مى‏گوید بعد از خدا و آیاتش).

ابو قره گفت خدا کجا است؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: کجا مکان است و این را کسى سؤال مى‏کند که اینجا هست. در باره کسى که اینجا نیست (مى‏گوید فلانى کجا است). خدا غائب نیست و کسى پیش او نمى‏رود. او در هر مکانى است.

موجود و مدبر و صانع و حافظ است و نگهدار آسمانها و زمین است.

ابو قره گفت مگر خدا بالاى آسمانها و زمین نیست بالاتر از هر چه که هست.

فرمود: او خداى آسمانها و زمین است. او کسى است که در آسمان خدا است و در زمین خدا است. او شکل مى‏دهد به شما در رحم مادر به هر صورتى که بخواهد.

او با شما است هر کجا باشید و اوست که تسلط بر آسمان دارد، با اینکه به صورت گاز است و او فرمانرواى آسمان است و آنها را به هفت آسمان ترتیب داده و اوست که بر عرش مستولى است. او بود وقتى مخلوق وجود نداشت همان طور که هست. آن‏

                        ص: 333

    338    این هم مناظره‏اى از حضرت رضا علیه السلام .....  ص : 329

 

موقعى که هیچ آفریده‏اى وجود نداشت، او بود. تغییر مکان نداد با موجودات است. (1) ابو قره گفت پس چرا شما وقتى دعا مى‏کنید دستهاى خود را به طرف آسمان بلند مى‏کنید؟ فرمود: خداوند از بندگان به شکلهاى مختلف عبادت خواسته و پناهگاهى چند قرار داده که به آن جاها پناه برند و پرستشگاه‏هائى قرار داده از آنها عبادت لفظى و علمى و توجه خواسته است. دستور داده در موقع نماز به جانب کعبه رو کنند و حج عمره را در آنجا به جا آرند و امر کرده هنگام دعا و درخواست و زارى دستها را به سوى آسمان بلند کنند، که این خود نشانه کوچکى و علامت بندگى و اظهار خوارى در نزد اوست.

ابو قره گفت پس چه کس به خدا نزدیکتر است، ملائکه یا مردم؟ فرمود: اگر منظورت نزدیکى به اندازه طول وجب یا نیمى از دست است، تمام اشیاء از این جهت یکسانند. آفریده او هستند. متوجه برخى از آنها نمى‏شود بطورى که از بعض دیگر فاصله داشته باشد. بالاترین موجود را در اختیار دارد همان طورى که پائین‏ترین آنها را تدبیر مى‏کند. اولین را نیز مانند آخرین آنها به راه مى‏برد بدون رنج و ناراحتى و کمک و مشورت و زحمت. اما اگر منظورت این است که کدام آفریده از نظر مقام به او نزدیکتر است هر کدام بیشتر مطیع خدا باشد. خودتان روایت مى‏کنید نزدیکترین موقعى که بنده به خداى خود نزدیک مى‏شود همان موقعى است که در سجده است و روایت دارید که چهار ملک با یک دیگر ملاقات کردند. یکى از بالاى آسمانها آمده بود، دیگر از پائین‏ترین قسمت آفریده‏ها. سومى از شرق موجودات، چهارمى از غرب. از هم سؤال کردند از کجا مى‏آئید؟ همه گفتند از جانب خدا مرا براى فلان کار مأمور کرده. این روایت گواه است که قرب و بعد در مقام و منزلت است نه تشبیه و تمثیل.

ابو قره گفت مگر شما قبول ندارید که خدا روى چیزى قرار گرفته و محمول است.

حضرت رضا فرمود: هر چه محمول باشد و بر روى چیز قرار داشته باشد مخلوق است و به دیگرى نیازمند است. محمول خود اسمى است که در لفظ بى‏ارزش است. حامل فاعل است و در لفظ پسندیده است. چنین اسمى سخن آن‏

                        ص: 334

کس که مى‏گوید بالا و پائین و بالاتر و پائین‏تر (مسلم است بالا بهتر از پائین است). (1) خداوند در قرآن مى‏فرماید: لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ فَادْعُوهُ بِها خدا را اسمهاى پسندیده‏ایست. بوسیله آن اسمها او را بخوانید. در هیچ یک از کتابهاى آسمانى نفرموده خدا محمول است. او حامل است در بیابان و دریا و نگهدار آسمانها و زمین است. غیر خدا همه محمول هستند. از کسى نشنیده‏ایم که ایمان به خدا و عظمتش داشته باشد و در دعا بگوید یا محمول.

ابو قره گفت پس این روایت دروغ است که مى‏گوید خداوند وقتى خشمگین شود ملائکه‏اى که حامل عرش هستند، سنگینى او را بر روى دوش خود احساس مى‏کنند و به سجده مى‏افتند. وقتى خشم خدا برطرف شد به جاى خود برمى‏گردند.

حضرت رضا فرمود: بگو ببینم خداوند از وقتى شیطان را لعنت کرد تا امروز و تا روز قیامت آیا بر او و پیروانش خشمناک است یا از آنها راضى است؟ گفت خشمناک است.

فرمود: پس چه وقت راضى شده که سبک شود با اینکه تو خود مى‏گوئى پیوسته بر شیطان و پیروانش خشم دارد. فرمود واى بر تو چقدر جرات مى‏کنى که خداى خود را توصیف کنى به صفتى که تغییر پذیر باشد از حالى به حال دیگر و بر او عارض شود حالى که بر مخلوق عارض مى‏گردد. منزه است ذات پاکش. او پایدار است با ناپایداران و تغییر پذیر نیست با تغییر پذیران.

صفوان گفت ابو قره فرو ماند و نتوانست دیگر سخنى بگوید. از جاى حرکت کرده، رفت «1». (2) مناقب آل ابى طالب جلد 2 صفحه 404.

احمد طوسى در حدیثى از مشایخ خود نقل کرد که گروهى اجتماع نمودند تا با حضرت رضا علیه السلام در مسأله امامت مناظره کنند. آنها از بین خود یحیى بن ضحاک سمرقندى را نائب گرفتند تا مناظره کند. امام علیه السلام به او فرمود: سؤال کن. یحیى در پاسخ عرض کرد شما سؤال بفرمائید تا مرا به این سؤال‏

                        ص: 335

مفتخر فرمائید.

فرمود: یحیى! چه مى‏گوئى در باره مردى که ادعاى راستگوئى در باره خود بنماید ولى راستگویان را تکذیب کند آیا او راستگو و حقیقت‏جو است در دین خود یا دروغگو است؟ یحیى نتوانست جواب بدهد. ساعتى فرو ماند.

مأمون گفت جواب بده. یحیى گفت مرا مغلوب نمود یا امیر المؤمنین. مأمون رو به حضرت رضا علیه السلام نموده گفت این چه سؤالى بود که یحیى خود اعتراف مى‏نماید که از جواب آن فرو مانده. امام علیه السلام فرمود: اگر یحیى بپذیرد که راستگویان را تصدیق نموده در این صورت امامت صحیح نیست براى کسى که خود اعتراف به عجز نماید که خود بالاى منبر پیامبر صلى الله علیه و آله فریاد زد

ولیتکم و لست بخیرکم‏

من فرمانرواى شما شده‏ام اما بهترین شما نیستم با اینکه باید امیر بهتر از رعیت باشد و اگر یحیى بپذیرد که تصدیق صادقین را نموده باز امامت صلاح نیست براى کسى که اقرار نماید در منبر پیامبر صلى الله علیه و آله نسبت به خود که‏

ان لى شیطانا یعترینى‏

مرا شیطانى است که دچارم مى‏شود. امام را نباید شیطان دچار شود. اگر گمان یحیى تصدیق صادقین باشد در این صورت امامت شخصى که دوستش به ضرر او اقرار نمود صحیح نیست زیرا عمر گفت‏

کانت بیعة ابى بکر فلتة وقى الله شرها فمن عاد الى مثلها فاقتلوه‏

بیعت با ابا بکر کار عجولانه‏اى بود که خداوند شر این بیعت را نگه داشت. اگر کسى مبادرت به چنین کارى بنماید او را بکشید.

در این موقع مأمون فریاد زد متفرق شوید. همه متفرق شدند. آن گاه روى به بنى هاشم نموده. گفت من به شما نگفتم باب مناظره را نگشائید و مردم را جمع نکنید. اینها علمشان از علم پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله است. (1) در کتاب صفوانى است که حضرت رضا علیه السلام به ابو قره نصرانى گفت در باره حضرت مسیح چه مى‏گوئى؟ گفت آقا او از خدا است. فرمود: منظورت از (من) که از خدا است چیست؟ (من) چهار قسم است که پنجمى ندارد. یا منظورت جزء از کل است. در این صورت خدا را تجزیه‏پذیر دانسته‏اى یا مانند سرکه است که از شراب بوجود آید. این هم تغییر ماهیت و استحاله است یا مانند فرزند که از پدر بوجود مى‏آید باز از راه آمیزش جنسى است یا چون مصنوع که از صنعتگر بوجود آمده. این‏

                        ص: 336

وجه چون مخلوق است که از خالق پدید آید یا وجه دیگرى تو دارى براى ما توضیح بده. او نتوانست جوابى بدهد و فرو ماند.

مناقب آل ابو طالب جلد 2 صفحه 405 (1) ابو اسحاق موصلى گفت گروهى از ما وراء النهر از حضرت رضا علیه السلام سؤال کردند حوران بهشتى را خداوند از چه آفریده و اینکه اهل بهشت وقتى وارد بهشت مى‏شوند اول چیزى که مى‏خورند چیست و تکیه‏گاه خداى جهان کجا بود وقتى زمین و آسمانى وجود نداشت.

فرمود: حوران بهشتى از زعفران و خاک آفریده شده‏اند که فنا ناپذیر نیستند.

اولین چیزى که بهشتیان مى‏خورند از کبد ماهى است که زمین روى آن قرار دارد. اما تکیه‏گاه خدا، او خود جا را بوجود آورده و کیفیت را آفریده. خود نه جا دارد و نه کیفیت و تکیه‏گاه او قدرتش بود. منزه است و متعال. (2) توضیح: سید مرتضى رضوان الله علیه در کتاب فصول از استاد خود شیخ مفید نقل مى‏کند که در بین راه حرکت مأمون به جانب خراسان که حضرت رضا علیه السلام نیز حضور داشت. روزى مأمون گفت یا ابا الحسن من در مورد موضوعى فکر کرده‏ام. بالاخره مطلب را فهمیدم. اما آنچه در باره‏اش فکر کردم مربوط به ما و شما و نژادمان بود که بالاخره به این نتیجه رسیدم ما هر دو از نظر امتیاز نژادى برابریم. اختلاف پیروان ما جز هواپرستى و تعصب نیست.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: این سخن جوابى دارد. در صورتى که بخواهم جواب آن را مى‏دهم و گر نه سکوت مى‏کنم. مأمون گفت من این مطلب را مطرح نکردم، مگر اینکه بدانم نظر شما چیست؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى‏دهم اگر خداوند پیامبرش را بفرستد و از پشت این تپه‏ها بیرون آید و دختر تو را خواستگارى کند آیا تو این ازدواج را مى‏پذیرى؟

مأمون با تعجب گفت آیا کسى هست که سر از ازدواج با پیامبر صلى الله علیه و آله باز زند؟ فرمود: حالا بگو ببینم آیا حلال است براى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله که تقاضاى چنین ازدواج را از من بکند؟ مأمون مدتى سکوت کرد. آنگاه گفت شما به خدا قسم به پیامبر اکرم از ما نزدیکترید.

                        ص: 337

 (1) شیخ مفید مى‏فرماید: منظور امام علیه السلام اینست که فرزندان عباس براى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله حلال هستند، همان طورى که ازدواج با سایر مردم که ارتباط نژادى با پیغمبر صلى الله علیه و آله ندارند حلال است. ولى فرزندان امیر المؤمنین از فاطمه زهرا علیها السلام و از امامه دختر زینب، دختر دیگر پیامبر صلى الله علیه و آله بر او حرام هستند، زیرا آنها واقعا فرزند خود پیامبرند صلى الله علیه و آله.

پس فرزند انتسابش نزدیکتر است به پدر و امتیاز بیشترى دارد از پسر عمو در نزد تمام متدینین. در این صورت چطور ممکن است با هم در فضیلت نژادى برابر باشند. امام علیه السلام همین مطلب را براى او توضیح داد.

فصول المختاره جلد 1 صفحه 16. (1) سید مرتضى رحمة الله علیه مى‏نویسد استادم شیخ مفید نقل کرد که مأمون روزى به حضرت رضا علیه السلام گفت بزرگترین امتیاز امیر المؤمنین علیه السلام را که شاهدى از قرآن بر آن دلالت کند برایم توضیح دهید:

حضرت رضا علیه السلام امتیاز مباهله که خداوند در قرآن مى‏فرماید فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبِینَ را بیان کرد.

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله براى مباهله امام حسن و امام حسین که فرزندانش بودند آورد و فاطمه زهرا علیها السلام را آورد که در اینجا تعبیر زنانمان در آیه شده و امیر المؤمنین را نیز آورد که او نفس پیامبر به شمار مى‏رفت طبق آیه قرآن در نتیجه ثابت شد که احدى از جهانیان با ارزشتر از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله وجود نداشت در نتیجه احدى از جهانیان نیز با ارزشتر از نفس پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نیست طبق آیه قرآن.

مأمون گفت مگر در این آیه خداوند ابناء را به تلفظ جمع ذکر نکرده اما پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله دو فرزندش را فقط آورد و نساء را نیز به لفظ جمع فرموده و پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فقط فاطمه علیها السلام را تنها آورد چرا نمى‏توان مدعى شد که منظور از (أَنْفُسَنا) واقعا نفس خود پیامبر اکرم‏

                        ص: 338

    343    بخش بیستم دستور العمل‏هائى که حضرت رضا علیه السلام براى مأمون نوشت از اسلام واقعى و دستورات دین و مطالب دیگرى از جوامع علوم .....  ص : 339

 

صلى الله علیه و آله باشد نه دیگرى در نتیجه فضیلتى که شما از آیه استفاده کردید براى امیر المؤمنین علیه السلام ثابت نخواهد شد.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: این ادعاى تو صحیح نیست یا امیر المؤمنین زیرا شخص دیگرى را مى‏خواند و صدا مى‏زند نه خود را چنانچه امرکننده به دیگرى امر مى‏کند نه به خود و این صحیح نیست که واقعا خود را صدا زده باشد چنانچه نمى‏شود امر به خود بکند. وقتى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در مباهله مردى جز امیر المؤمنین علیه السلام را شرکت نداد مى‏فهمیم که نفس پیامبر در این آیه امیر المؤمنین علیه السلام است و این امتیاز را در قرآن به او بخشید. مأمون گفت وقتى جواب آمد سؤال از بین مى‏رود. (1) کتاب الدرة الباهرة نقل مى‏کند که گروهى از صوفیان و پشمینه پوشان به حضرت رضا علیه السلام عرض کردند: مأمون این مقام را به تو رد کرد زیرا شما شایسته‏ترین مردم به این مقام هستى اما لازم است که لباس پشمینه پوشى و لباسى که شایسته شما است.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: وظیفه امام اجراى قسط و عدالت است حرف راست بگوید و به عدالت حکم کند و خلاف وعده ننماید خداوند در این آیه مى‏فرماید قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ حضرت یوسف دیباى طلاباف مى‏پوشید و تکیه بر اریکه و تخت آل فرعون مى‏زد.

روایت دیگر: (2) مأمون تصمیم گرفت مردى را بکشد در این مورد با حضرت رضا علیه السلام مشورت نمود. آن جناب فرمود: خداوند عزت آن کس که عفو شایسته بنماید افزایش مى‏دهد. مأمون او را بخشید.

در کتاب درة باهره مى‏نویسد: (3) مردى نصرانى را پیش مأمون آوردند که با زنى از بنى هاشم زنا کرده بود همین که چشم او به مأمون افتاد مسلمان شد علماء گفتند:

اسلام جرائم قبل را از میان مى‏برد اما حضرت رضا علیه السلام فرمود: نه او را باید بکشى زیرا وقتى مسلمان شد که خویشتن را در چنگال عدالت دید و بیم از خطر داشت خداوند در این آیه مى‏فرماید فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا.

                        ص: 339

 (1)

بخش بیستم دستور العمل‏هائى که حضرت رضا علیه السلام براى مأمون نوشت از اسلام واقعى و دستورات دین و مطالب دیگرى از جوامع علوم‏

 (2) عیون اخبار الرضا: فضل بن شاذان گفت مأمون از حضرت رضا علیه السلام درخواست کرد خلاصه‏اى از اسلام واقعى به اختصار برایش بنویسد. امام علیه السلام این مطالب را نوشت. اسلام واقعى شهادت‏

لا اله الا الله وحده لا شریک له الها واحدا احدا صمدا قیوما سمیعا بصیرا قدیرا قدیما باقیا

. عالمى است که جهل در او راه ندارد و قادرى است که ناتوانى در او نیست غنى است که هرگز نیازمند نمى‏شود. عادلى است که ستم روا نمى‏دارد. او آفریننده هر چیزى است و مثل و مانند ندارد و نه مخالف و ضد و همطرازى دارد و کسى که شایسته عبادت و سزاوار شوق و بیم و ملجا و پناه دعاکنندگان است اوست.

محمد صلى الله علیه و آله بنده و رسول و امین و برگزیده و ممتازترین خلق و سید المرسلین و خاتم الأنبیاء و بهترین فرد جهانیان است که پیامبرى بعد از او نیست و ملت او قابل تبدیل به ملت دیگرى نیستند و شریعتش تغییرپذیر نیست و آنچه او آورده واقعیت محض است. تصدیق به رسالت آن جناب و تمام پیامبران گذشته و انبیاء و حجج الهى و تصدیق به کتاب خداى عزیز که باطل در او رخنه نیافته در گذشته و آینده و کتابى است از جانب خداوند حمید و قرآن حافظ و نگهبان و حاکم‏

                        ص: 340

بر تمام کتب آسمانى است و تمام آن حقیقت واقعى است از فاتحة الکتاب تا آخر آن ایمان به محکم و متشابه و خاص و عام و مژده و تهدید و ناسخ و منسوخ و داستانها و اخبار او داریم. هیچ کس نمى‏تواند مانند آن را بیاورد. (1) و اینکه راهنما پس از پیامبر و حجت براى مردم و حاکم بر امور مسلمانان و سخنگوى قرآن و عالم به احکام آن برادر و جانشین و وصى و ولّى او است. آن کسى که نسبتش به پیامبر چون نسبت هارون است به موسى، على بن ابى طالب امیر المؤمنین علیه السلام، امام متقین و پیشواى سفید چهرگان و ممتازترین اوصیاء، وارث علم پیامبران و بعد از او حضرت امام حسن و امام حسین سرور جوانان اهل بهشت سپس على بن الحسین زین العابدین علیه السلام بعد از او محمد بن على شکافنده علوم پیشینیان و بعد از آن جناب جعفر بن محمد امام صادق علیه السلام وارث علم اوصیاء و پس از او موسى بن جعفر علیه السلام و پس از آن سرور على بن موسى الرضا سپس محمد بن على و بعد از آن جناب على بن محمد و پس از او حسن بن على و بعد از آن جناب حجت قائم منتظر فرزندش صلوات الله علیهم.

من گواهى مى‏دهم براى آنها به ولایت و امامت و اینکه زمین خالى از حجت خدا بر خلق نیست در هر عصر و زمان که آنها عروة الوثقى و ائمه هدى و حجت بر اهل دنیا تا روز قیامت هستند.

هر کس با آنها مخالفت کند گمراه و گمراه‏کننده است و تارک حق و هدایت آنها نیز که مفسر قرآنند و توضیح فرموده‏هاى پیامبر را مى‏دهند. هر کس بمیرد و آنها را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده. روش این اوصیاء ورع، عفت و راستگویى و درست کارى و استقامت و کوشش و اداى امانت به خوب و بد و سجده طولانى و روزه‏دارى در روز و شب‏زنده‏دارى به شب و پرهیز از گناهان و انتظار فرج با صبر و همدردى و معاشرت نیکو با مردم است.

سپس وضو را طورى که خداوند در کتاب کریم بیان نموده: شستن صورت و دو دست تا آرنج و مسح سر و دو پا یک مرتبه و وضو را جز تغوط و ادرار یا گازهاى معده یا خواب یا جنابت باطل نمى‏کند و اگر بر روى کفش مسح کرد خلاف دستور خدا و پیامبر

                        ص: 341

انجام داده و ترک واجب و قرآن را کرده. (1) غسل روز جمعه مستحب است و همچنین غسل عید فطر و قربانى و غسل ورود به مکه و مدینه و غسل زیارت و غسل احرام و غسل اولین شب ماه رمضان و شب هفدهم و نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم آن ماه، اینها تمام غسل‏هاى مستحب است اما غسل جنابت واجب است و غسل حیض نیز واجب است.

نمازهاى واجب عبارت است از نماز ظهر چهار رکعت، عصر چهار رکعت، مغرب سه رکعت، عشاء چهار رکعت، و صبح دو رکعت که مجموعا هفده رکعت مى‏شود ولى نماز مستحب سى و چهار رکعت است، هشت رکعت قبل از نماز ظهر و هشت رکعت قبل از نماز عصر و چهار رکعت بعد از نماز مغرب و دو رکعت نشسته بعد از عشاء که یک رکعت حساب مى‏شود و هشت رکعت در سحر و شفع و وتر سه رکعت که سلام مى‏دهد بعد از دو رکعت و دو رکعت نماز صبح. نماز باید اول وقت خوانده شود. برترى نماز جماعت بر فرادى بیست و چهار برابر است. ولى نماز خواندن پشت سر فاجر صحیح نیست و نباید اقتدا کرد مگر به اهل ولایت و معتقدین به امامت. با پوست درندگان نمى‏توان نماز خواند و جایز نیست در تشهد اول بگوئى‏

السلام علینا و على عباد الله الصالحین‏

زیرا تحلیل نماز سلام است. وقتى این حرف را زدى نماز را سلام داده‏اى و نماز قصر در هشت فرسخى است و بیشتر از آن و هر جا نماز را قصر کردى روزه هم افطار مى‏شود و کسى که افطار نکند روزه‏اش صحیح نیست زیرا در سفر نباید روزه گرفت. قنوت سنت لازمى است در نماز صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشاء.

نماز میت پنج تکبیر است هر که کمتر بخواند مخالف سنت رفتار نموده. مرده را از طرف پا داخل قبر مى‏کنند با رفق و مدارا.

بسم الله الرحمن الرحیم‏

را بلند گفتن در همه نمازها مستحب است.

زکاة واجب در هر دویست درهم، پنج درهم است و کمتر از دویست درهم زکات ندارد زکات واجب نمى‏شود مگر اینکه یک سال بگذرد و جایز نیست زکات را به غیر اهل ولایت و امامت داد. در گندم، جو، خرما، مویز یک دهم باید داد وقتى‏

                        ص: 342

پنج وسق که هر وسقى شصت صاع و هر صاع چهار مد است برسد «1». (1) زکات فطره واجب است که براى هر فرد کوچک یا بزرگ بنده یا آزاد، مرد یا زن لازم است. یک من گندم یا جو و یا خرما و یا مویز داد و نمى‏توان به غیر معتقدین به ولایت داد.

حد اکثر حیض ده روز است و حد اقل آن سه روز. زن مستحاضه پنبه به خود مى‏گیرد و غسل مى‏کند و نماز را مى‏خواند اما زن حائض نماز را نمى‏خواند و قضا هم ندارد اما روزه را نمى‏گیرد ولى قضا باید بنماید.

روزه ماه رمضان واجب است که با دیدن ماه باید روزه گرفت و با دیدن ماه شوال افطار نمود. نماز مستحب را به جماعت نمى‏توان خواند که این کار بدعت است و هر بدعتى ضلالت و هر ضلالتى در آتش جهنم است. روزه سه روز در هر ماه سنت است در مقابل هر ده روز یک روز که یک چهارشنبه بین دو پنج شنبه روزه مى‏گیرد. روزه ماه شعبان خوب است براى کسى که بگیرد اگر قضاى روزه‏هاى ماه رمضان را متفرق بگیرد صحیح است.

انجام حج واجب است براى کسى که استطاعت رفتن داشته باشد و استطاعت عبارت از زاد و وسیله سوارى و صحت بدن و حج جایز نیست مگر تمتع، حج قرآن و افراد جایز نیست که عامه و اهل سنت آن را انجام مى‏دهند مگر براى اهل مکه و حاضرین آنجا. نباید جلوتر از میقات محرم شد. خداوند مى‏فرماید وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ.

نمى‏توان گوسفند بى‏خایه را قربانى کرد چون ناقص است اما گوسفندى که رگ خایه‏هاى آن را کشیده باشند تا از کار افتاده شده اشکالى ندارد.

جهاد واجب است با امام عادل کسى که براى حفظ مالش کشته شود شهید است.

نمى‏توان هیچ یک از کفار و ناصبیان را در هنگام تقیه کشت مگر به جنگ‏

                        ص: 343

    349    بخش بیستم دستور العمل‏هائى که حضرت رضا علیه السلام براى مأمون نوشت از اسلام واقعى و دستورات دین و مطالب دیگرى از جوامع علوم .....  ص : 339

 

برخیزد و سعى در فساد نماید، آنهم در صورتى است که بر جان خود و دوستان خویش بیم نداشته باشى. تقیه در دار تقیه (هنگام دولتى باطل) واجب است و کفاره قسم لازم نیست بر کسى که براى حفظ جان خود و جلوگیرى از ظلمى بر خویش قسم خورده باشد. (1) طلاق به همان روش مرسوم از پیامبر صلى الله علیه و آله صحیح است که خداوند در قرآن کریم بیان نموده و به غیر آن جایز نیست و هر نوع طلاقى که مخالف قرآن باشد طلاق نخواهد بود. چنانچه هر نوع ازدواجى بر خلاف قرآن ازدواج نیست و نمى‏توان بیش از چهار زن آزاد گرفت اگر زنى را سه مرتبه طلاق داد دیگر به شوهرش حرام است مگر با مرد دیگرى ازدواج نماید.

امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: بپرهیز از ازدواج با زنانى که در یک ساعت سه طلاق داده شده‏اند زیرا آنها شوهر دارند. صلوات بر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله واجب است همه جا عطسه زدن و کشتار نمودن و جاهاى دیگر.

دوستى اولیاى خدا واجب است همین طور دشمنى با دشمنان خدا و بیزارى از آنها و رهبران ایشان.

نیکى به پدر و مادر واجب است اگر چه مشرک باشند ولى اطاعت آنها در معصیت خدا لازم نیست و نه اطاعت دیگرى غیر پدر و مادر زیرا اطاعت هیچ کس در ارتباط با معصیت خدا صحیح نیست.

برّه داخل شکم گوسفند کشتارش با همان کشتار مادر کافى است وقتى موى و کرک برآورده باشد.

حلال دانستن دو متعه که خدا در کتاب خود بیان کرد و سنت و روش پیامبر صلى الله علیه و آله بوده یکى متعه نساء و دیگرى حج تمتع.

فرائض به همان صورتى است که در قرآن بیان شده است و عول در آن وجود ندارد. با داشتن فرزند و پدر و مادر هیچ کس جز شوهر و زن ارث نمى‏برد صاحب‏

                        ص: 344

سهم شایسته‏تر است از کسى که سهمى ندارد و عصبه در دین خدا وجود ندارد «1» عقیقه از پسر و دختر واجب است همین طور نام نهادن و تراشیدن سر در روز هفتم که به وزن موى او طلا یا نقره صدقه بدهد و ختنه سنت واجبى است براى مردان و شایسته است براى زنان. (1) خداوند تبارک و تعالى هیچ کس را بیش از طاقتش مکلف ننموده و افعال مردم مخلوق خداست به خلق تقدیرى نه به خلق تکوینى و خداوند خالق هر چیزى است و نباید معتقد به جبر و تفویض شد.

هرگز خداوند کسى که خطا نکرده به جرم خطاکار نمى‏گیرد و خداوند عذاب نمى‏کند بچه‏ها را به واسطه گناه آباء و هیچ کس گناه دیگرى را به دوش نمى‏گیرد و جز سعى و کوشش چیز دیگرى براى انسان مفید نیست.

خداوند مى‏تواند گنه‏کاران را ببخشد و به آنها تفضل نماید ولى ستم روا نمى‏دارد و ظلم نمى‏کند زیرا خدا منزه است از چنین نسبتى.

خداوند اطاعت کسى را که مى‏داند مردم را گمراه مى‏کند و به بدبختى مى‏کشاند لازم ننمود، و هرگز براى نبوت انتخاب نمى‏کند کسى را که مى‏داند کافر خواهد شد به او و به عبادتش و شیطان‏پرست مى‏شود.

اسلام غیر ایمان است، هر مؤمنى مسلمان است ولى هر مسلمانى مؤمن نیست.

                        ص: 345

دزد در هنگام دزدى ایمان ندارد و زناکار در هنگام زنا مؤمن نیست «1». (1) کسانى که حد بر آنها است مسلمانند نه مؤمن و نه کافر خداوند عزیز مؤمن را وارد جهنم نمى‏کند که او را وعده بهشت داد و از جهنم کافر را خارج نمى‏نماید که او را مخلّد در آتش نموده و کسى که شرک بورزد به او نمى‏آمرزد ولى گناه کمتر از شرک براى کسى که بخواهد مى‏آمرزد و گناهکاران موحّد داخل جهنم مى‏شوند ولى خارج از آن خواهند شد و شفاعت براى آنها جایز است و امروز کشور تقیه است و آن دار الاسلام است نه کشور کفر و نه کشور ایمان.

امر به معروف و نهى از منکر واجب است. در صورت امکان و ترس از نفس وجود نداشته باشد ایمان اداى امانت است و پرهیز از تمام گناهان کبیره و آن عبارت است از عرفان قلبى و اقرار به زبان و عمل به ارکان.

و تکبیر در دو عید واجب است. در عید فطر پس از پنج نماز که ابتداى آن بعد از نماز مغرب در شب عید فطر است و در عید قربان بعد از ده نماز که از نماز ظهر روز قربان شروع مى‏شود ولى در منى بعد از پانزده نماز.

زن زائو بیش از هجده روز نباید از نماز خوددارى نماید اگر قبل از هجده روز پاک شد نماز مى‏خواند اما اگر پاک نشد تا هجده روز گذشت غسل مى‏کند و نماز مى‏خواند و اعمال مستحاضه را انجام مى‏دهد.

ایمان به عذاب قبر و منکر و نکیر و برانگیخته شدن بعد از مرگ و میزان و صراط و بیزارى از کسانى که ظلم به آل محمد علیهم السلام نموده‏اند و تصمیم به خارج نمودن آنها گرفتند و ستم را بر ایشان رواج دادند و تغییر دادند سنت پیامبر اکرم‏

                        ص: 346

صلى الله علیه و آله را و بیزارى از ناکثین و قاسطین و مارقین واجب است آنها که پرده پیامبر را دریدند و بیعت امام خود را شکستند و آن زن را بیرون آورده با امیر المؤمنین علیه السلام به جنگ پرداختند و شیعیان را کشتند خداوند آنها را رحمت کند. (1) و همچنین لازم است بیزارى از کسانى که شخصیت‏هاى برجسته مذهبى را تبعید کردند ولى مطرودها و ملعون‏ها را پناه دادند و بیت المال را وسیله زراندوزى قرار دادند و مردم سفیه و نادان را به کار گماشتند مانند معاویه و عمرو بن عاص که هر دو مورد لعنت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله بودند.

و برائت و بیزارى لازم است از پیروان آنها که به جنگ با امیر المؤمنین علیه السلام پرداختند و انصار و مهاجر و متدینین و صالحین را کشتند و بیزارى از دنیا طلبان و ریاست خواهان و از ابو موسى اشعرى و پیروان او که سعى و کوشش آنها در دنیا به هدر رفت و خیال مى‏کنند کار خوبى انجام داده‏اند. آنها کافر به آیات خدا شدند و به ولایت امیر المؤمنین و دیدار او کافرند که خدا را با امامت على باید دیدار نمایند. اعمال آنها نابود است و ارزشى در قیامت ندارند، سگ‏هاى جهنمیند و برائت از انصاب و ازلام پیشوایان گمراهى و رهبران ستمگرى از اول تا آخر و بیزارى از اشخاصى که شبیه پى‏کننده ناقه صالح هستند، تبهکاران پیشین و آنها که بعد آمدند و هر که آنها را دوست بدارد.

و ولایت امیر المؤمنین و کسانى که به سیره پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله رفتار نمودند و هیچ تغییر و تبدیلى به وجود نیاوردند مانند سلمان فارسى و ابى ذر غفارى و مقداد بن اسود و عمار بن یاسر و حذیفة بن یمان و ابى الهیثم بن تیهان و سهل بن حنیف و عبادة بن صامت و ابو ایوب انصارى و خزیمة بن ثابت ذو الشهادتین و ابى سعید خدرى و امثال آنها رضى الله عنهم و ولایت و دوستى کسانى که پیرو آنهایند از هدایت ایشان استفاده کرده‏اند و راه و روش آنها را پیموده‏اند رضوان الله علیهم و رحمة.

حرام دانستن شراب کم و زیادش را و تحریم هر مست‏کننده‏اى چه کم چه زیاد هر چه زیاد آن مست بکند کم آن هم حرام است و مضطر شراب نمى‏نوشد زیرا

                        ص: 347

موجب کشتنش مى‏شود. (1) حرام دانستن گوشت هر درنده پنجه‏دار و هر پرنده چنگال‏دار و تحریم طحال که آن خون است و حرام دانستن جرّىّ «1» و ماهى به روى آب آمده و مار ماهى و زمیر (ماهى آبنوس) و هر نوع ماهى که فلس ندارد.

و اجتناب از کبائر که عبارتند از قتل نفس و زنا و سرقت و شرب خمر و عقوق والدین و فرار از جنگ و مال یتیم خوردن و خوردن گوشت مرده و خون و گوشت خوک و آنچه به غیر نام خدا کشته شده در غیر ضرورت و احتیاج مبرم و رباخوارى و حرام خوارى و قمار و کم‏فروشى و نسبت ناشایست به زنان محترم دادن و لواط و شهادت به دروغ و یأس از رحمت خدا و ایمن از مکر خدا بودن و ناامید از رحمت خدا شدن و کمک به ستمکاران و اعتماد به آنها و قسم به دروغ خوردن و حبس حق مردم نه به واسطه گرفتارى و دروغ گفتن و تکبر و اسراف و تبذیر و خیانت و حج را سبک شمردن و جنگ با اولیاى خدا و اشتغال به کارهاى لهو و اصرار بر گناه. (2) این حدیث از فرزند على بن شاذان به نام قنبر نیز نقل شده که او مى‏گوید امام علیه السلام این مطالب را به صورت نوشته به مأمون نداده و مختصر اختلافى با حدیث سابق دارد که (مرحوم مجلسى مى‏نویسد حدیث عبد الواحد بن محمد بن عبدوس به نظر من صحیح‏تر است.) (3) روایت دیگرى از تحف العقول مرحوم مجلسى نقل مى‏کند که مأمون فضل بن سهل ذو الریاستین را خدمت حضرت رضا علیه السلام فرستاد تقاضا کرد برایش سنن و آداب و حلال و حرام را بنویسد. همان روایت را با مختصر اختلافى نقل مى‏کند مثلا در فضیلت جماعت بر افرادى که در روایت اول 24 برابر بود در اینجا هزار برابر است و در زکات غلات بین دیم و زراعت که با دلو آب داده مى‏شود فرق مى‏گذارد که دیم 10/ 1 زکات دارد و آبیارى به وسیله دست 20/ 1 و موارد مختصر دیگرى که از

                        ص: 348

ترس تکرار به ترجمه آن نپرداختیم. خود مجلسى مى‏نویسد که روایت دیگرى هم با سند دیگرى در همین مورد دیده‏ام که به جهت تکرار شدن آن را ذکر نمى‏کند.

توضیح: (1) مجلسى رحمة الله علیه مى‏نویسد به خط شیخ محمد بن على جبائى دیدم که از خط شیخ محمد بن مکى به این صورت نقل مى‏کند:

که سید فقیه ادیب نسابه شمس الدین ابو على فخار بن معد، جزوه‏اى به من داد که در آن احادیثى مسند وجود داشت. از حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام و سلسله این نقل را مى‏رساند به یوسف بن احمد غازى که مى‏گوید حضرت رضا علیه السلام مرا حدیث کرد از پدرش از آباء گرام، خود که نام یکایک آنها را مى‏برد تا پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله که آن جناب فرمود: ایمان اقرار به زبان و معرفت با دل و عمل به ارکان است. (2) على بن مهرویه گفت که ابو حاتم محمد بن ادریس رازى از ابا صلت هروى نقل کرد که این سند اگر بر دیوانه خوانده شود به هوش مى‏آید. شیخ ابو اسحاق گفت از عبد الرحمن بن ابى حاتم رازى شنیدم مى‏گفت با پدرم در شام بودم. مردى را دیدم که غش کرده یادم از آن سند آمد، گفتم همین را تجربه نمایم همان سند را بر او خواندم به هوش آمد و گرد و خاک از لباس خود مى‏افشاند و رفت. (3) با همین سند از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل مى‏کند که فرمود: از ما نیست کسى که با مسلمانى غش بزند یا به او زیان رساند یا با او به حیله رفتار نماید. (4) با همین سند فرمود: جبرئیل از جانب خدا پیام آورد که پروردگارت سلام مى‏رساند و مى‏فرماید که: یا محمد بشارت بده به مؤمنینى که عمل صالح انجام مى‏دهند و ایمان به تو و اهل بیتت دارند به بهشت بهترین پاداش را در نزد من خواهند داشت به زودى وارد بهشت مى‏شوند. (5) با همین اسناد مى‏فرماید: مثل مؤمن نزد خدا مانند ملک مقرب است و مؤمن در نزد خداوند برتر از ملک مقرب است. کسى محبوبتر نزد خدا نیست از مرد مؤمن توبه‏کننده و یا زن مؤمن توبه‏کننده. (6) با همین سند مى‏فرماید: بپرهیزید از رفت و آمد با سلطان که دین را از میان‏

                        ص: 349

    354    مناظره دیگرى از على بن میثم .....  ص : 353

 

مى‏برد و از کمک به او پرهیز نمائید که شما را مورد ستایش قرار نمى‏دهند در کار سلطان. (1) با همین سند فرمود: هر کس به قبرستان گذر کند و یازده مرتبه قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را بخواند و ثواب آن را ببخشد به مرده‏ها، به تعداد اموات به او اجر مى‏دهند. (2) با همین سند مى‏فرماید: هر وقت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مبتلا به سر درد یا چیز دیگر مى‏شد، دو دست مى‏گشاد و سوره حمد را با دو قل اعوذ مى‏خواند و با آن دو دست به صورت خود مى‏کشید، ناراحتى‏اش برطرف مى‏شد. (3) با همین سند پیامبر اکرم مى‏فرماید هر کس معصیتى را ترک کند از ترس خدا، خداوند او را در روز قیامت خشنود مى‏کند. (4) با همین سند پیامبر اکرم مى‏فرماید: فرزند صالح گیاهى خوشبو از گیاه‏هاى بهشت است. (5) با همین سند فرمود: علم گنجینه‏هائى است که کلیدهاى آن پرسش است. سؤال کنید، خدا شما را رحمت کند که چهار نفر در پرسش شما اجر مى‏برند:

1- سئوال‏کننده. 2- معلم. 3- شنونده. 4- دوستدار آنها. (6) با همین سند پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند خشم دارد بر مردى که دفاع از (خانه و زندگى خود نمى‏کند.) (7) و با همین سند از امیر المؤمنین علیه السلام نقل مى‏کند که فرمود: اگر بنده سرعت و شتاب اجل خود را ببیند، دشمن آرزو و طلب دنیا مى‏شود. (8) با همین سند پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى‏فرماید: سه چیز است که بر امت پس از خود مى‏ترسم:

گمراهى بعد از معرفت، فتنه‏هاى گمراه‏کننده و شهوت شکم و فرج. (9) با همین سند از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل مى‏کند که فرمود: چهار گروه را من شفاعت مى‏کنم روز قیامت، گرچه با گناهان اهل زمین وارد شوند: دفاع‏کننده با شمشیر پیشاپیش ذریه‏ام، برآورنده حاجات آنها و کوشش‏کننده در حاجات آنها هنگام اضطرار و دوستدار آنها به قلب و زبان. (10) با همین سند پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى‏فرماید: یا على روز قیامت من‏

                        ص: 350

چنگ به لطف خدا مى‏زنم و تو چنگ به دامن من و فرزندانت چنگ به دامن تو و شیعیانت چنگ به دامن فرزندانت مى‏زنند. خیال مى‏کنى ما را به کجا خواهند برد؟! (1) با همین سند پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: مرا صلاى کوچ داده‏اند و پذیرفته‏ام و در میان شما دو چیز گران نهاده‏ام یکى از آن دو گران‏تر از دیگرى است.

کتاب خدا ریسمان پیوسته از آسمان تا زمین و عترت و اهل بیتم، دقت کنید چگونه رفتار مى‏کنید بعد از من با آنها. (2) با همین سند از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل مى‏کند که فرمود: شما را سفارش مى‏کنم به حسن خلق زیرا خوش اخلاق بدون شک در بهشت است و از بد اخلاقى بپرهیزید که بد اخلاق بدون شک در جهنم است. (3) با همین سند مى‏فرماید: اگر بنده بداند حسن خلق چه ارزشى دارد خواهد فهمید که نیازمند است به اخلاق نیکو. (4) با همین سند پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: هر کس وقتى وارد بازار مى‏شود بگوید:

سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله وحده لا شریک له، له الملک و له الحمد، یحیى و یمیت و یمیت و یحیى و هو حى لا یموت، بیده الخیر و هو على کل شی‏ء قدیر

. به اندازه تعداد خلق خدا روز قیامت به او پاداش مى‏دهد. (5) با همین سند پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: محافظت بر نمازهاى پنجگانه داشته باشید زیرا خداوند تبارک و تعالى روز قیامت بنده را مى‏خواند، اول چیزى که مى‏پرسد نماز است، اگر کامل آن را آورده بود و گر نه برو در آتش افکنده مى‏شود. (6) با همین سند از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل مى‏کند که فرمود: پرنده‏اى در هوا پر نمى‏زند مگر اینکه در مورد آن پر زدن در نزد ما دانش و علمى است.

                        ص: 351

 (1)

بخش بیست و یکم مناظرات اصحاب و اهل زمان امام على بن موسى الرضا علیه السلام‏

 (2) سید مرتضى رحمة الله علیه در کتاب فصول مى‏نویسد: على بن میثم رحمة الله علیه از ابا الهذیل علاف سؤال کرده، گفت مگر تو معتقد نیستى که شیطان از تمام کارهاى خوب نهى مى‏نماید و به تمام کارهاى بد امر مى‏کند؟ گفت چرا.

پرسید ممکن است امر به کار بد بکند ولى کار بد را نشناسد و نهى از کار خوب بکند ولى آن را نشناسد؟ ابو الهذیل جواب داد نه.

على بن میثم گفت پس شیطان تمام بدى‏ها و خوبى‏ها را مى‏داند. ابو الهذیل در پاسخ گفت همین طور است. على بن میثم گفت حالا بگو ببینم آیا امام و پیشوایى که بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله به او اقتدا مى‏کنى تمام خوبى‏ها و بدى‏ها را مى‏داند؟

گفت نه. على بن میثم گفت پس ابلیس از امام تو داناتر است. ابو الهذیل نتوانست پاسخى بگوید. (3) على بن میثم روز دیگرى به ابو الهذیل گفت بگو ببینم کسى که اقرار نماید لعنت به خود که دروغگوست و گواهى به دروغ داده، آیا شهادت او در این مقام بر ضرر دیگرى مقبول است؟ ابو الهذیل در پاسخ گفت شهادتش پذیرفته نیست.

ابو الحسن على بن میثم گفت مگر انصار ادعاى خلافت را براى خود نکردند سپس در همین مورد خود را تکذیب نمودند و گواهى دروغى دادند سپس اقرار به‏

                        ص: 352

خلاف ابى بکر کردند و به نفع او شهادت دادند. چگونه پذیرفته مى‏شود شهادت کسانى که دروغ بر خود بستند و گواهى به دروغ دادند با اینکه قبلا از تو اقرار گرفتم که چنین شهادتى قبول نمى‏شود.

شیخ مى‏فرماید این یک کلام موجز و مختصرى است ولى شرح آن چنین است که وقتى مخالفین ما در مورد خلافت ابا بکر استدلال به اجماع امت از مهاجر و انصار مى‏نمایند، خود معترفند که شهادت انصار باطل است زیرا اقرار نمودند که ادعاى خلافت براى خودشان ادعاى باطلى بود. با همین تکذیب شهادتشان به امامت ابا بکر باطل مى‏شود و بى‏ارزش است. در این صورت شهادت به امامت ابا بکر منحصر به بعضى از امت مى‏شود نه همه و ادعاى اجماع باطل مى‏گردد و هیچ یک از ما و مخالفین‏مان در این مطلب تردید نداریم که اجماع بعضى از امت دلیل بر اثبات ادعاى آنها نیست و ممکن است اشتباه کرده باشند با این تقریب امامت ابا بکر باطل مى‏شود طبق ادعاى آنها و دلیل بر این مطلب از هیچ جهت ندارند. (1) مى‏نویسد شیخ نیز برایم نقل کرد که ضرار پیش ابو الحسن على بن میثم رحمة الله علیه آمده گفت آمده‏ام با تو مناظره کنم. پرسید در چه مورد؟ گفت در مورد امامت.

على بن میثم گفت به خدا قسم براى مناظره نیامده‏اى، آمده‏اى که به زور حرف خود را ثابت کنى. ضرار گفت این حرف را به چه دلیل مى‏گوئى؟

ابو الحسن جواب داد برایت توضیح مى‏دهم. و در توضیح مطلب گفت تو خود مى‏دانى که مناظره گاهى به جایى مى‏رسد جواب به اشکال برمى‏خورد و لازم است که خصم دلیل بیاورد یا خود را به نادانى مى‏زند و یا عناد مى‏ورزد، گرچه متوجه این مطلب شنونده‏ها نشوند یا همه و یا برخى از آنان اما براى پیش‏گیرى از چنین پیش آمدى من از تو مى‏خواهم که انصاف را در گفتار بپذیرى. یکى از دو پیشنهاد را انتخاب کن یا حرف مرا در باره امامم بپذیر و من حرف تو را در باره امامت بپذیرم این یکى.

ضرار گفت چنین کارى را نمى‏کنم. ابو الحسن پرسید چرا؟ گفت زیرا اگر من‏

                        ص: 353

ادعاى تو را در باره امامت بپذیرم خواهى گفت او وصى پیامبر صلى الله علیه و آله و بهترین خلق خدا بعد از آن جناب است و خلیفه پیامبر بر قوم اوست و سرور مسلمانان است. در این صورت ادعاى من در باره امامم سودى نمى‏بخشد که مى‏گویم او صدّیق بود و مردم به امامت انتخابش کردند زیرا در صورت پذیرفتن حرف تو این ادعا باطل مى‏شود.

گفت پس کار دیگرى بکن. حرف مرا در باره امامت بپذیر و من حرف تو را در باره امام خود مى‏پذیرم. ضرار گفت این هم امکان ندارد زیرا اگر من حرف تو را در باره امامم بپذیرم خواهى گفت او گمراه و گمراه‏کننده است و ظالم به آل محمد صلى الله علیه و آله است و خلافت را غصب نموده و حق امام را گرفته و در زمان پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله منافق بوده، در این صورت برایم سودى نخواهد داشت که بگویم او بهتر و با شخصیت بوده و دوست امین پیامبر، زیرا با پذیرفتن ادعاى تو در باره او هر چه من بگویم بى‏فایده است چون پذیرفته‏ام که او گمراه و گمراه‏کننده است.

ابو الحسن على بن میثم به او گفت در صورتى که ادعاى خود را در باره امامت نپذیرى و نه ادعاى مرا در باره او پس تو فقط آمده‏اى که به زور حرف بزنى نه مناظره کنى. (1)

مناظره دیگرى از على بن میثم‏

 (2) شیخ مفید فرمود: ابو الحسن على بن میثم روزى به مردى نصرانى که صلیب به گردن آویخته بود گفت چرا این صلیب را به گردن آویخته‏اى؟

جواب داد چون شبیه چیزى است که عیسى را بر آن دار زده‏اند. پرسید آیا عیسى دوست داشت بر آن آویخته شود؟ جواب داد نه.

على بن میثم گفت حالا بگو ببینم آیا عیسى سوار بر الاغ مى‏شد و براى انجام کارهاى خود به وسیله الاغ رهسپار مى‏گردید؟ جواب داد آرى. پرسید آیا عیسى الاغ‏

                        ص: 354

    359    استدلال فضل بن شاذان نیشابورى بر امامت على علیه السلام. .....  ص : 356

 

را دوست داشت تا به وسیله آن به حاجت خود نائل گردد؟ گفت آرى.

گفت پس تو آنچه را عیسى در زمان زندگى دوست داشت و علاقه به بقائش داشت و سوار آن مى‏شد براى انجام کارها چون دوستش مى‏داشت رها کرده‏اى و چیزى را به گردن آویخته‏اى که عیسى را به زور بر آن بسته‏اند و سوار آن با ناراحتى و خشم شده بود و آن را به گردن آویخته‏اى. باید طبق این استدلال الاغ را به گردن مى‏آویختى و صلیب را رها مى‏کردى و گر نه خود را به نادانى زده‏اى.

 (1)

گفتگوهاى دیگر از على بن میثم رحمة الله علیه‏

 (2) شیخ مفید فرمود: از على بن میثم رحمة الله علیه پرسیدند چرا امیر المؤمنین پشت سر آنها نماز خواند؟ جواب داد آنها را چون دیوارهاى مسجد خیال مى‏کرد. پرسید چرا ولید بن عقبه را در مقابل عثمان حدّ زد؟ گفت زیرا اختیار حدّ دست او بود، در صورتى که امکان بیابد به هر حیله اقامه باید بنماید.

گفت چرا در مشورت با ابا بکر و عمر شرکت مى‏کرد و رأى مى‏داد؟ جواب داد چون مایل بود که احکام دین زنده بماند و پایدار باشد، چنانچه حضرت یوسف پادشاه مصر را راهنمائى کرد براى نفع مردم. چون زمین و حکومت در زمین مال اوست وقتى بتواند به نفع مردم حرفى بزند مى‏زند وقتى براى خودش امکان نداشته باشد به وسیله دیگران که مى‏تواند این کار را مى‏کند چون مایل است که امر خدا پایدار باشد.

پرسید چرا از جنگ کردن با آنها خوددارى نمود؟ جواب داد به همان دلیل که هارون بن عمران برادر حضرت موسى از جنگ با سامرى خوددارى کرد با اینکه آنها بت‏پرست شدند گفت قدرت نداشت. جواب داد همان طورى که هارون گفت أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ و مانند لوط که گفت لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ و مانند هارون و موسى بود که گفت رَبِّ إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلَّا نَفْسِی وَ أَخِی.

                        ص: 355

پرسید چرا در شورى شرکت کرد؟ جواب داد چون خود را قادر بر احتجاج و استدلال مى‏دانست و یقین داشت که اگر آنها با او مناظره کنند و انصاف دهند او غالب خواهد بود. در صورتى که چنین نکنند حجت بر آنها تمام مى‏شود زیرا کسى که حقى داشته باشد او را دعوت به مناظره کنند در صورتى که دلیل ثابت‏کننده داشته باشد و به او حقش را بدهند، اگر شرکت نکند حقش از میان مى‏رود و با این کار مردم به شبهه مى‏افتند. خود فرمود: امروز وارد مجلسى شده‏ام که اگر به انصاف بامن رفتار کنند به حق خود خواهم رسید یعنى ابا بکر به زور در روز سقیفه به آن مسند تکیه کرد و مشورتى ننمود.

پرسید چرا دختران خویش را به ازدواج عمر بن خطاب درآورد؟ جواب داد چون اظهار دو شهادت را مى‏کرد لا اله الا الله محمد رسول الله صلى الله علیه و آله و به فضیلت پیامبر صلى الله علیه و آله اقرار داشت مى‏خواست به این وسیله او را به راه بدارد و جلویش را بگیرد. لوط پیامبر دختران خود را در اختیار قوم خویش گذاشت با اینکه آنها کافر بودند تا از گمراهى آنها را باز دارد و گفت هؤُلاءِ بَناتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ.

 (1)

مناظره‏اى دیگر

 (2) شیخ مفید رحمة الله علیه گفت روزى ابو الحسن على بن میثم وارد شد بر حسن بن سهل و دید پهلوى او مرد ملحدى نشسته که حسن خیلى به او احترام مى‏گذارد و مردم اطرافش را گرفته‏اند.

رو به آنها نموده گفت چیز عجیبى در کنار خانه شما دیدم. حسن بن سهل پرسید چه چیز؟ جواب داد کشتى‏اى دیدم که بدون ملّاح و ریسمان مخصوص که بین نهر مى‏گذارند تا قایق به وسیله آن از آب رد شود مردم را از این طرف به آن طرف مى‏برد.

مرد منکر خدا به حسن بن سهل گفت این مرد آدم دیوانه‏ایست. على بن میثم‏

                        ص: 356

گفت به چه دلیل من دیوانه‏ام؟ جواب داد یک چوب بدون اراده که زنده نیست و قدرت ندارد چگونه مى‏تواند مردم را از این طرف شط به طرف دیگر ببرد؟! ابو الحسن در پاسخ او گفت این کار شگفت‏انگیزتر است یا آبى که بر روى زمین به طرف شرق و غرب جارى است با اینکه نه روح دارد و نه اراده و نه قدرت یا این گیاه که از زمین مى‏روید و آب باران که از آسمان مى‏بارد که تو مدعى هستى اینها هیچ کدام مدبرى ندارند اما انکار مى‏کنى که یک قایق بدون قایقران مردم را به این طرف و آن طرف ببرد. شخص منکر و ملحد نتوانست پاسخى بگوید.

 (1)

با ابو الهذیل علاف.

 (2) شیخ مفید رحمة الله علیه گفت ابو الهذیل از على بن میثم در حضور على بن ریاح پرسید چه دلیل دارى بر اینکه على از ابا بکر به خلافت و امامت شایسته‏تر بود؟

گفت اجماع تمام مسلمانان که على هنگام وفات پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مؤمن و عالم و با کفایت بود. اما چنین اجماعى در مورد ابا بکر نیست.

ابو الهذیل گفت چه کس چنین اجماعى را ندارد (که ابا بکر در زمان وفات پیامبر مؤمن و عالم و با کفایت نبوده) جواب داد من و تمام هم عقیده‏هاى من از گذشتگان و هم کیشان من هم اکنون.

ابو الهذیل گفت تو و یارانت همه گمراه و سرگردانید. ابو الحسن در جواب او گفت پاسخ این استدلال جز ناسزا و فحش دادن چیز دیگرى نیست.

 (3)

استدلال فضل بن شاذان نیشابورى بر امامت على علیه السلام.

 (4) شیخ مفید رحمة الله علیه گفت از ابو محمد فضل بن شاذان نیشابورى پرسیدند چه دلیل بر امامت امیر المؤمنین على بن ابى طالب دارى؟ گفت دلیل بر امامت آن جناب هم از کتاب خدا است و هم از سنت پیامبر صلى الله علیه و آله و هم از اجماع مسلمانان.

اما کتاب خدا این آیه یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ خداوند ما را مأمور به اطاعت اولى الامر نموده چنانچه امر به اطاعت از

                        ص: 357

خود و پیامبرش کرده، ما لازم است اولى الامر را بشناسیم. به جستجوى آن به سراغ امت مى‏رویم مى‏بینیم در معنى اولى الامر اختلاف کرده‏اند ولى اجماع دارند بر مطلبى که آیه فقط شامل على بن ابى طالب علیه السلام مى‏شود. (1) بعضى گفته‏اند اولو الامر فرماندهان لشکرند و برخى علما را اولو الامر مى‏دانند و گروهى گفته اولو الامر فرمانروایان بین مردم و کسانى که امر به معروف و نهى از منکر مى‏کنند عده‏اى هم مى‏گویند اولو الامر على ابن ابى طالب و امامان از ذریه اوست. از دسته اول مى‏پرسیم آیا على ابن ابى طالب فرمانده لشکر نبود؟ مى‏گویند چرا. به دسته دوم مى‏گوئیم آیا از علما نبود؟ مى‏گویند چرا. به دسته سوم مى‏گوئیم مگر على از فرمانروایان بر مردم و آمر به معروف و ناهى از منکر نبود؟ مى‏گویند چرا. با این توضیح امیر المؤمنین به اجماع امت به وسیله این آیه معین مى‏شود و یقین به این مطلب مى‏نمائیم به اقرار مخالف و موافق ما در مسأله امامت پس باید او امام باشد به دلیل این آیه که به اتفاق معلوم شد منظور آن جناب است و لازم نیست به دیگرى جز او تمسک جست و امامتش را پذیرفت چون اختلاف در باره اوست و اتفاقى وجود ندارد و دلیلى که جایگزین برهان شود براى کسى نیست.

اما سنت پیامبر صلى الله علیه و آله، ما مى‏بینیم پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله على علیه السلام را به منصب قضاوت براى اهل یمن فرستاد و او را فرمانده لشکر کرد و اموالى را در اختیارش گذاشت و دستور داد که به بنى جذیمة بپردازد که خالد بن ولید آنها را به ستم کشته بود و او را مأمور ابلاغ سوره برائت و پیام خداوند کرد و در غیاب خود او را جانشین خویش قرار داد ولى در باره احدى جز خداوند ندیده‏ایم که این اعمال را انجام دهد و در احدى این موارد بعد از پیامبر جمع نشده به آن طور که در باره على علیه السلام انجام گرفت روش پیامبر بعد از مرگ او نیز لازم الاجرا بود.

چنانچه در زمان حیاتش واجب است و امت احتیاج به امامى دارد که داراى این امتیازات باشد. وقتى این امتیازات را در یک فرد مشاهده کردیم او شایسته‏تر به مقام امامت است از کسانى که هیچ یک از این امتیازات را ندارند.

                        ص: 358

اما اجماع: امامت على بن ابى طالب علیه السلام به دلیل اجماع از چند جهت ثابت مى‏شود: (1) 1- تمام مسلمانان اجماع دارند که على علیه السلام امام بوده، گرچه براى یک روز باشد و در این مطلب هیچ کدام از مسلمانان اختلاف ندارند ولى در این مورد اختلاف دارند که بعضى مى‏گویند در فلان تاریخ امام بوده و بعضى مى‏گویند پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله پیوسته امام بوده است اما امت اجماع بر امامت احدى جز او نکرده‏اند که به اندازه یک چشم به هم زدن بگویند کسى به اجماع تمام امت امام بوده پس اجماع شایسته‏تر است که از آن پیروى شود تا اختلاف.

2- همه مسلمانان اجماع دارند که على علیه السلام صلاحیت براى امامت داشت و امام براى بنى هاشم است، اما در مورد دیگران اختلاف کرده‏اند. بعضى مى‏گویند جز براى على بن ابى طالب علیه السلام صلاحیت ندارد و غیر بنى هاشم نمى‏تواند امام شود، اجماع یک واقعیت است که شبهه پذیر نیست و اختلاف نمى‏تواند دلیل باشد.

3- تمام مسلمانان اجماع دارند بر اینکه على علیه السلام پس از پیامبر اکرم عدالت ظاهرى داشت و ولایت او واجب بود، بعد اختلاف کرده‏اند. بعضى مى‏گویند در عین عدالت معصوم نیز بوده و از انجام گناه کبیره و گمراهى محفوظ بوده است و گروهى گفته‏اند نه، معصوم نبود اما شخصى عادل، نیکوکار و پرهیزگار بوده است.

على الظاهر که واقعا دچار آلودگیها نشده پس اجماع بر عدالت على علیه السلام دارند ولى اختلاف در مورد عصمت ایشان است اما تمام امت اجماع دارند که ابا بکر معصوم نبوده زیرا حق دیگران را غصب کرده پس کسى که به اجماع امت عادل است و اختلاف در نفى عصمت او است به امامت شایسته‏تر است از کسى که به اجماع امت معصوم نیست و اختلاف در عادل بودن اوست.

                        ص: 359

    364    استدلال دیگر فضل بن شاذان بر امامت على بن ابى طالب علیه السلام .....  ص : 362

 

 (1)

دیگر از پاسخ‏هاى ابن شاذان رحمة الله علیه‏

 (2) از گفتار شیخ مفید و سخنان اوست که از فضل بن شاذان رحمة الله علیه معنى این روایت را پرسیدند که عامه و اهل سنت روایت نموده‏اند که امیر المؤمنین على علیه السلام فرمود: اگر شخصى را بیاورند که مرا بر ابا بکر و عمر فضیلت بخشد او را حد دروغگو و تهمت زن مى‏زنم.

در جواب گفت این حدیث را سوید بن غفله نقل کرده و خبرگان خبر اجماع دارند که او غلط زیاد داشته. از آن گذشته خود حدیث متناقض است زیرا امت اجماع دارند که على علیه السلام در قضاوت کمال عدالت را داشته چگونه حدّ افتراء مى‏زند به کسى که افتراء نبسته. این کار به نظر تمام امت جور و ستم است و على علیه السلام از چنین کارى مبرا است.

شیخ مفید مى‏فرماید این حدیث اگر صحیح باشد که امیر المؤمنین علیه السلام فرموده با اینکه هرگز صحیح نیست به دلائلى که ذکر خواهیم کرد، چنین توجیه مى‏شود که شخص فضیلت دهنده على علیه السلام بر آن دو نفر باید حد افتراء بخورد که ادعاى فضیلت براى آن دو نفر نموده که هیچ استحقاق فضیلت ندارند زیرا برترى و بالاترى نیست مگر بین چند نفر که به هم نزدیک باشند و یکى بهتر باشد و باید در شخص مفضول فضلى وجود داشته باشد. وقتى دلیل‏هاى مختلف حاکى بود که آنها سخنشان در دین پذیرفته نیست و فضیلتى نخواهند داشت. کسى که از اسلام مرتد باشد در او فضیلتى دینى وجود ندارد. آن دو نفر به واسطه انکار نص از ایمان خارج شدند و دیگر فضلى براى آنها در اسلام باقى نمى‏ماند بعد چگونه داراى فضلى مى‏شوند که مشابه و قریب به فضل امیر المؤمنین علیه السلام باشد. وقتى کسى امیر المؤمنین را بر آن دو فضیلت بخشد به ناچار براى آن دو قائل به فضلى در دین شده است. به همین جهت لازم است به او حد مفترى و کاذب زده شود نه حد افترائى که مرتکب عمل قبیح شده باشد زیرا او با تفضیل امیر المؤمنین بر آن دو افترائى زده‏

                        ص: 360

که براى آنها فضیلتى در دین قائل شده است (1) و مشابه آن است که کسى یک فرد متقى و متدین را بر شخص کافرى که مرتد و خارج از دین است، فضیلت بخشد و شبیه فضیلت دادن جبرئیل است بر شیطان و فضیلت دادن پیامبر صلى الله علیه و آله بر ابا جهل، زیرا مقایسه فضیلت بین مثالهایى که زدیم موجب فضیلت مى‏شود براى کسانى که ابدا فضیلتى ندارند. یک نوع فضیلتى که مشابه و مقارن با شخصیت‏هائى که در نزد خداوند داراى فضیلتند این مطلب آشکارى است با اینکه اگر این حدیث صحیح باشد و تأویل آن به همان طورى باشد که آنها گمان مى‏کنند لازم است این حد مفترى به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله زده شود. منزه است از چنین نسبتى زیرا پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله امیر المؤمنین را بر تمام جهانیان فضیلت بخشیده و او را برادر خویش نموده و به حکم خدا در آیه مباهله او را نفس خود قرار داده و درب تمام مردم را به مسجد بست جز درب خانه على و بیشتر صحابه را از ازدواج با دخترش زهرا علیها السلام رد کرد و به ازدواج او درآورد و در تمام فرمانروائیها او را بر دیگران مقدم داشت و هرگز او را تحت نظر دیگرى قرار نداد.

اعلام کرد که على علیه السلام خدا و پیامبر را دوست مى‏دارد و خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله نیز او را دوست مى‏دارند و او محبوبترین خلق در نزد خداست و او سرور هر کسى است که پیامبر مولى و سرور اوست و نسبتش به پیامبر صلى الله علیه و آله همچون نسبت هارون است به موسى بن عمران و اینکه او از دو سرور جوانان اهل بهشت افضل است و جنگ او جنگ پیامبر و مسالمت او مسالمت با پیامبر صلى الله علیه و آله است و چیزهاى دیگرى که شرح آن به طول مى‏انجامد.

و نیز لازم بود این حدّ را بر خود بزند زیرا او خود اظهار کرد که بر سایر اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله برترى دارد. آنجا که فرمود: من بنده خدا و برادر پیامبرم، کسى که این ادعا را نکرده و نخواهد کرد مگر اینکه مفترى و دروغگو است. قبل از آنها هفت سال نماز خواندم و به عثمان که گفته بود ابا بکر و عمر بهتر از على است،

                        ص: 361

فرمود: من از تو و آن دو بهترم خدا را قبل از آنها و بعد از آنها پرستیدم و لازم است حد بر فرزند خود امام حسن و تمام فرزندان و پیروان و یاران و اهل بیتش بزند زیرا هیچ تردیدى نیست که آنها على علیه السلام را برتر از تمام صحابه مى‏دانند. (1) امام حسن علیه السلام در همان صبحگاه شبى که از دنیا رفت، فرمود: امشب از دنیا رفت مردى که هیچ کس از پیشینیان و آیندگان بر او پیشى نگرفته است. در عمل این سخن به هیچ وجه قابل قبول نیست.

شیخ مفید رحمة الله علیه فرمود: من مخالف این عبارت نیستم که امیر المؤمنین علیه السلام افضل از ابا بکر و عمر در گفتگوهاى جدلى بنا به اعتقاد خصم که آنها داراى فضیلت دینى هستند، اما بنا به تحقیق و حقیقت مسأله مفاضله و برترى غلط و باطل است (چون این مقایسه صحیح نیست، آنها فضیلتى ندارند) (2) گواه این ادعایم که در جدل صحیح است و نظیر آن فرمایش خود امیر المؤمنین به اهل کوفه است که فرمود: خدایا من از آنها آزرده‏ام و آنها نیز از من آزرده‏اند و بر آنها سنگینى و دشوار شده‏ام و آنها نیز مرا سنگین و دشوار مى‏یابند. خدایا به جاى آنها بهتر به من عنایت کن و به جاى من بدترى به آنها بده.

این سخن ظاهرش آنست که امیر المؤمنین بد است و بدترى به آنها خدا بدهد و حال اینکه در امیر المؤمنین شرّ و بدى وجود ندارد. این سخن را مطابق عقیده آنها فرموده است. شبیه این فرمایش مولى گفتار حسان بن ثابت است که در باره پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود:

         أ تهجوه و لست له بکفو             فخیر کما لشر کما فداء «1»

 با اینکه در پیامبر صلى الله علیه و آله شرّى وجود ندارد که این سخن مطابق عقیده هجوکننده گفته شده و این آیه نیز إِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلى‏ هُدىً أَوْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ با

                        ص: 362

اینکه پیامبر در ضلالتى نیست (که در گفتگو و جدل سخن را مناسب با عقیده خصم مى‏گویند تا بهتر بتوان او را مغلوب کرد).

 (1)

استدلال دیگر فضل بن شاذان بر امامت على بن ابى طالب علیه السلام‏

 (2) شیخ مفید مى‏فرماید: فضل بن شاذان بر امامت امیر المؤمنین علیه السلام به این آیه استدلال مى‏نماید وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُهاجِرِینَ با این توضیح که طبق این آیه خداوند نزدیکترین فرد را به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله از نظر قرابت ولایت مى‏بخشد و حکم مى‏کند که او اولى از دیگران است در نتیجه لازم مى‏آید که امیر المؤمنین علیه السلام اولى به مقام پیامبر صلى الله علیه و آله باشد از هر کس.

فضل بن شاذان مى‏گوید اگر کسى بگوید: عباس از على علیه السلام به پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیک‏تر است به او جواب داده مى‏شود که خداوند تنها نسبت با پیامبر صلى الله علیه و آله را ذکر نکرده جز اینکه این نسبت را مشروط به وصفى نموده و فرموده است النَّبِیُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُهاجِرِینَ شرط اولویت را نسبت به پیامبر صلى الله علیه و آله ایمان و هجرت قرار داده، عباس از مهاجرین نبود و به اتفاق جمیع دانشمندان سابقه هجرت نداشته.

شیخ رحمه الله مى‏فرماید امیر المؤمنین علیه السلام نزدیک‏تر به پیامبر صلى الله علیه و آله است از عباس و شایسته‏تر به مقام پیامبر صلى الله علیه و آله از اوست. اگر ثابت شود که مقام پیامبر صلى الله علیه و آله ارثى است زیرا على علیه السلام پسر عموى پدر مادرى پیامبر است ولى عباس عموى پدرى ایشان است و کسى که به دو سبب قرابت داشته باشد مقدم است بر کسى که به یک سبب قرابت دارد.

                        ص: 363

و نیز اگر فاطمه علیها السلام هم وجود نداشت، امیر المؤمنین شایسته‏تر از عباس بود نسبت به میراث پیامبر صلى الله علیه و آله و اگر با فرزند، احدى غیر پدر و مادر و زن و شوهر ارث ببرند باز امیر المؤمنین علیه السلام شایسته‏تر به ارث بود از عباس با بودن فاطمه علیها السلام، به همان دلیل که از دو سبب به ایشان انتساب داشت و عباس تنها از یک جهت.

شیخ مى‏فرماید کسى از دانشمندان را ندیده‏ام که در این مطلب نظر مخالفى داده باشد که امیر المؤمنین پسر عموى پدر و مادرى پیامبر صلى الله علیه و آله است و عباس عموى پدرى آن جناب. دلیل بر این مطلب روایتى است که نقل کردند حضرت ابو طالب از کنار پیامبر صلى الله علیه و آله رد شد، در حالى که على علیه السلام در کنارش بود. همین که سلام داد گفت این چیست پسر برادر؟ فرمود: کارى است که خداوند مرا به آن مأمور نموده و موجب تقرب من به او مى‏شود. به فرزندش جعفر گفت پسرم پهلوى پسر عمویت به نماز بایست. پیامبر اکرم با على و جعفر نماز خواند و این اولین نماز جماعت در اسلام بود بعد ابو طالب این شعر را سرود:

         ان علیا و جعفرا ثقتی             عند ملمّ الزمان و الکرب‏

             و الله لا اخذل النبى و لا             یخذله من بنىّ ذو حسب‏

             لا تخذلا و انصرا ابن عمکما             اخى لأمی من بینهم و ابى‏

 (1) و از آن جمله مطلبى است که جابر بن عبد الله انصارى رحمة الله علیه نقل مى‏کند که شنیدم امیر المؤمنین علیه السلام این شعر را مى‏خواند و پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله گوش مى‏داد:

         انا اخو المصطفى لا شک فی نسبى             معه ربّیت و سبطاهما ولدى‏

             جدّى و جدّ رسول الله منفرد             و فاطمة زوجتى لا قول ذى فند

             فالحمد لله شکرا لا شریک له             البر بالعبد و الباقى بلا أمد

جابر گفت پیامبر از شنیدن این اشعار لبخندى زده فرمود: راست مى‏گویى على جان.

                        ص: 364

    370    بخش بیست و دوم مناظرات حضرت جواد و احتجاج‏هاى آن جناب .....  ص : 365

 

در همین مورد شاعر مى‏گوید:

         ان على بن ابى طالب             جدّا رسول الله جدّاه‏

             ابو على و ابو المصطفى             من طینة طیّبها الله‏

                        ص: 365

 (1)

بخش بیست و دوم مناظرات حضرت جواد و احتجاج‏هاى آن جناب‏

 (2) در تفسیر قمى صفحه 169- 172 نقل مى‏کند:

وقتى مأمون تصمیم گرفت دختر خود ام الفضل را به ازدواج حضرت جواد درآورد خویشاوندان نزدیک او پیش مأمون آمدند و اظهار داشتند تو را به خدا سوگند مى‏دهیم که این خلافت را که خداوند به ما داده از خاندان ما خارج نکنى و عزت خدادادى را از ما نگیرى. تو خود اختلاف بین ما و اولاد على بن ابى طالب را بهتر مى‏دانى.

مأمون به آنها گفت ساکت باشید، حرف هیچ کدام از شما را در باره او نمى‏پذیرم. گفتند مى‏خواهى دختر خود را به پسر بچه‏اى بدهى که هنوز معلومات دینى ندارد و بین واجب و مستحب فرق نمى‏گذارد و خوب و بد را تمیز نمى‏دهد، در آن موقع امام جواد علیه السلام ده سال یا یازده سال داشت اگر صبر کنى اقلا ادب بیاموزد و قرآن فرا گیرد و فرق بین واجب و مستحب بگذارد بهتر است. مأمون به آنها گفت به خدا قسم او از شما فقیه‏تر است و بهتر از شما خدا و پیامبر را مى‏شناسد و فرق بین واجب و مستحب مى‏گذارد و کتاب خدا را از شما بهتر مى‏خواند و داناتر به محکم و متشابه و خاص و عام و ناسخ و منسوخ و تنزیل و تأویل آن است، او را آزمایش کنید اگر حرف شما صحیح بود نظرتان را مى‏پذیرم، اگر حرف من درست بود خواهید فهمید که او از شما بهتر است.

                        ص: 366

از پیش مأمون خارج شدند و از پى یحیى بن اکثم فرستاده او را به طمع انداختند و وعده‏هائى به او دادند تا سؤالى براى حضرت جواد ترتیب دهد که نتواند پاسخ آن را در حضور مأمون در مجلس ازدواج بدهد. (1) مجلس آماده شد. همه حضور یافتند. امام جواد علیه السلام نیز حضور داشت.

عباسیان رو به مأمون نموده گفتند اینک یحیى بن اکثم حاضر است اگر اجازه مى‏فرمائید از ابا جعفر علیه السلام مسأله‏اى را سؤال کند. مأمون گفت یحیى از ابا جعفر مسأله‏اى فقهى بپرس تا بفهمیم اطلاعات فقهى او چگونه است.

یحیى گفت آقا بفرمائید حکم شخص محرمى که صید و شکارى را کشته باشد چیست؟ امام جواد علیه السلام فرمود: صید را در حلّ کشته یا در حرم؟ عالم بوده یا جاهل؟ عمدا بوده یا اشتباه؟ عبد بوده یا آزاد؟ صغیر بوده یا کبیر؟ دفعه اول او بوده یا براى چندمین بار این کار را کرده؟ صید پرنده بود یا غیر پرنده؟ از شکارهاى کوچک بوده یا بزرگ؟ هنوز اصرار بر این کار دارد یا پشیمان شده؟ شب در آشیانه او را گرفته یا در روز آشکار؟ احرام براى حج بسته بوده یا براى عمره؟

یحیى بن اکثم (در توضیحاتى که امام جواد از او پرسید و شقوق مختلف مسأله گیج شد) و نتوانست چیزى بگوید، به طورى که موقعیت درخواست‏کنندگان و انتظار آنها را هیچ توجهى نداشت. مردم نیز از جواب امام جواد علیه السلام متعجب شدند اما مأمون پر و بال گشود و شاد و خندان شده، روى به امام جواد کرده گفت دخترم را خواستگارى مى‏کنى؟ آن جناب جواب داد آرى یا امیر المؤمنین.

مأمون گفت الحمد لله اقرارا بنعمته و لا اله الا الله اخلاصا لعظمته و صلى الله على محمد عند ذکره. خداوند لطفى به مردم نموده و آنها را با استفاده مشروع و حلال از نیروى جنسى بى‏نیاز نموده که به حرام این نیرو را به کار برند و فرموده است:

وَ أَنْکِحُوا الْأَیامى‏ مِنْکُمْ وَ الصَّالِحِینَ مِنْ عِبادِکُمْ وَ إِمائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ.

اینک محمد بن على ام الفضل دختر عبد الله مأمون را خواستگارى مى‏کند و مهر او را پانصد درهم قرار مى‏دهد. من ام الفضل را به ازدواج او در آوردم، آیا شما قبول‏

                        ص: 367

مى‏کنید یا ابا جعفر؟! (1) حضرت جواد علیه السلام فرمود: آرى یا امیر المؤمنین، این ازدواج را با همین مهر پذیرفتم. بعد مأمون ولیمه داد و مردم از خواص و غیر خواص طبق منصب و موقعیتشان آمدند. ناگاه دیدم که خدمتکاران یک کشتى نقره‏اى را روى زمین مى‏کشند که در داخل کشتى پارچه‏هاى ابریشمى را به جاى طناب معمول در کشتى استفاده کرده بودند. کشتى پر از عطر بود. سر و روى خواص را به وسیله آن عطرآگین کردند بعد بردند به مجلسى که سایر مردم بودند آنها را نیز معطر کردند.

وقتى مردم متفرق شدند مأمون روى به امام جواد نموده گفت اگر صلاح بدانید براى ما توضیح بدهید که هر کدام از این شقوق مسأله که در صید حرم ذکر فرمودید چه حکمى دارد؟ امام جواد علیه السلام فرمود: بسیار خوب یا امیر المؤمنین شخص محرم اگر شکارى را در حل (خارج حرم) از پرنده‏هاى بزرگ بکشد باید یک گوسفند قربانى کند، اگر همین کار را در حرم کرد باید دو برابر جریمه شود. اگر جوجه‏اى را بکشد باید یک بره از شیر گرفته بدهد، قیمتش را نباید بپردازد چون در حرم نبوده اما اگر در حرم بود باید یک بره به اضافه قیمت آن بپردازد چون در حرم بوده.

اما اگر از وحوش بود (نه پرنده) در مورد گورخر یک شتر و همچنین در مورد شتر مرغ اگر قدرت مالى نداشت شصت نفر را طعام مى‏دهد، در صورت نداشتن قدرت مالى هجده روز روزه مى‏گیرد. اگر گاو وحشى بود باید یک گاو بکشد، اگر ندارد سى نفر را غذا بدهد، در صورتى که قدرت مالى نداشت نه روز روزه بدارد. اگر آهو بود باید یک گوسفند بکشد، اگر قدرت نداشت ده نفر را غذا مى‏دهد در صورت عدم امکان سه روز روزه مى‏گیرد و اگر در حرم چنین کرد جریمه او دو برابر مى‏شود باید قربانى خود را به مکه بیاورد و واجب است آن را نحر نماید و بکشد. در صورتى که در حج و منى بود در همان قربانگاهى که مردم قربانى مى‏کنند قربانى خود را مى‏کشد اما اگر عمره انجام مى‏داد باید در مکه او را قربانى کند و معادل قیمت آن هم صدقه مى‏دهد تا جریمه دو برابر داده باشد.

                        ص: 368

همین طور اگر خرگوشى را صید کرد باید یک گوسفند بدهد اما اگر کبوترى را صید کرد یک درهم صدقه مى‏دهد یا به وسیله آن درهم غذا مى‏خرد براى کبوتران حرم. در جوجه کبوتر نصف درهم و در تخم کبوتر یک چهارم درهم. (1) محرم هر چه انجام داد از روى نادانى چیزى بر او نیست به جز صید که باید فدا بدهد چه عالم باشد و چه جاهل، خطا کرده باشد یا عمد. اگر محرم بنده باشد هر چه انجام دهد کفاره آن به گردن آقا و سید و صاحب اوست. معادل آن مقدارى که صاحبش جریمه مى‏شود اگر صیدکننده صغیر باشد چیزى بر او نیست.

اما در صورت تکرار صید از کسانى خواهد بود که خدا از او انتقام مى‏گیرد، کفاره‏اى نباید بپردازد، این انتقام در قیامت است. اگر صید را نشان داده باشد در حال احرام و صید کشته شود باید فدا بدهد و کسى که اصرار به این کار ورزد، علاوه بر فدا، عقوبت آخرت نیز هست. اگر در شب میان آشیانه او را پیدا کرده باشد به صورت اشتباه چیزى بر او نیست مگر اینکه عمدا این کار را کرده باشد، اگر عمدا باشد چه در شب و چه در روز باید فدا بدهد. محرم براى انجام حج فدا را در منى قربانى مى‏کند، در همان قربانگاه مردم، ولى کسى که براى عمره احرام بسته در مکه مى‏کشد.

مأمون دستور داد تمام آنها را از قول امام جواد علیه السلام نوشتند بعد خویشاوندان خود را که مخالف این ازدواج بودند فرا خواند و گفت آیا کسى میان شما هست که این پاسخ‏ها را بدهد؟ گفتند نه، به خدا حتى قاضى هم نمى‏تواند (منظور همان یحیى بن اکثم است) مأمون گفت واى بر شما، این خانواده از شما و تمام مردم جدا هستند. مگر نمى‏دانید که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله با امام حسن و امام حسین بیعت کرد در حالى که کودکى نابالغ بودند و جز آن دو با کودک دیگرى بیعت نکرد. مگر نمى‏دانید پدر آنها على علیه السلام در سن ده سالگى ایمان آورد به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله. خدا و پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ایمان او را پذیرفتند و از کودک دیگرى نپذیرفتند و جز او هیچ کودکى را به ایمان دعوت نکرد.

همه تصدیق نموده گفتند تو بهتر از ما آنها را مى‏شناختى.

                        ص: 369

سپس مأمون دستور داد سه طبق بسته زعفران و مشک آمیخته با عطر گل که داخل آنها رقعه‏هایى بود در یک طبق حکم فرماندارى شهرها و در طبق دوم سند مالکیت باغ‏ها بود به دست هر کس بیاید و در طبق سوم بدره‏هاى زر.

دستور داد طبقى که حکم فرماندارى داشت بر سر بنى هاشم تنها نثار کنند و آنها که حکم و سند باغ و ملک داشت بر سر وزراء و آنکه بدره زر داشت بر سر فرماندهان سپاه پیوسته امام جواد علیه السلام را احترام مى‏کرد در طول زندگى خود به طورى که او را بر فرزند خویش نیز مقدم مى‏داشت. (1) تحف العقول صفحه 454.

مأمون به یحیى بن اکثم گفت سؤالى از ابى جعفر بکن تا فرو ماند. یحیى گفت یا ابا جعفر چه مى‏گویى در باره مردى که با زنى به زنا همبستر شده، آیا مى‏تواند با او ازدواج نماید؟

فرمود: باید بگذارد مدتى تا از نطفه آن مرد و دیگرى پاک شود زیرا اطمینانى به او نیست، شاید با دیگرى هم مثل این شخص همبستر شده باشد. بعد از تمام شدن مدت اگر خواست با او ازدواج مى‏کند. این مورد مانند درخت خرمائى است که کسى به حرام از میوه آن خورده بعد درخت را مى‏خرد و به طور حلال از میوه آن استفاده مى‏کند. یحیى بن اکثم نتوانست حرفى بزند.

امام جواد علیه السلام به او گفت یحیى! در توضیح این مسأله چه مى‏گوئى مردى زنى بر او صبح حرام است وقتى آفتاب بر مى‏آید حلال مى‏شود و نزدیک ظهر حرام و ظهر حلال مى‏شود بعد عصر حرام مى‏گردد و در مغرب نیز حلال مى‏شود باز نیمه شب حرام مى‏شود سپس هنگام فجر حلال مى‏گردد، باز موقع برآمدن آفتاب حرام مى‏شود بعد نزدیک ظهر حلال مى‏شود. (2) تمام فقها و یحیى بن اکثم مانند اشخاص لال فرو ماندند. مأمون رو کرد به امام جواد و گفت خداوند به تو عزت عنایت کند، براى ما توضیح بفرمائید. فرمود: این مردى است که نگاه مى‏کند به کنیز دیگرى که بر او حرام است بعد کنیز را مى‏خرد حلال مى‏شود، آزادش مى‏کند حرام مى‏شود بعد با او ازدواج مى‏نماید حلال مى‏شود

                        ص: 370

    376    بخش بیست و سوم احتجاج‏هاى امام على النقى صلوات الله علیه و یاران و بستگان آن جناب با مخالفین و معاندین .....  ص : 371

 

بعد با او ظهار مى‏کند «1» بعد کفاره ظهار مى‏دهد حلال مى‏شود بعد یک طلاق مى‏دهد حرام مى‏گردد سپس رجوع مى‏نماید حلال مى‏شود بعد مرد مرتدّ مى‏شود از اسلام، زن بر او حرام مى‏گردد بعد توبه مى‏کند و بر مى‏گردد به اسلام با همان ازدواج اول برایش حلال مى‏شود چنانچه پیامبر اکرم قبول کرد ازدواج زینب را با ابو العاص بن ربیع، وقتى اسلام آورد با همان عقد اول.

توضیح شیخ مفید در ارشاد و طبرسى در احتجاج و اربلى در کشف الغمه این سؤال امام جواد علیه السلام پشت سر روایت اول که مسأله عقد و ازدواج بود و یحیى از صید حرم پرسید در همان مجلس ذکر کرده‏اند.

                        ص: 371

 (1)

بخش بیست و سوم احتجاج‏هاى امام على النقى صلوات الله علیه و یاران و بستگان آن جناب با مخالفین و معاندین‏

 (2) تحف العقول صفحه 476- 481.

موسى بن محمد بن الرضا گفت با یحیى بن اکثم در سراى عمومى خلیفه ملاقات کردم. از من چند مسأله پرسید. رفتم خدمت برادرم على بن محمد (امام هادى) علیه السلام بین من و او گفتگوهایى شد که بالاخره مرا به مقام امامت خویش بینا کرد و اطاعتش را به گردن گرفتم.

عرض کردم فدایت شوم یحیى بن اکثم از من چند سؤال کرده و نوشته که جوابش را بدهم. امام علیه السلام خندید و فرمود: جوابش را دادى؟ گفتم نه. پرسید چرا؟

گفتم نمى‏دانستم. پرسید آن مسائل چه بود؟ گفتم از این آیه سؤال کرد قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ آیا پیامبر خدا نیاز و احتیاج به علم آصف داشت؟

و از این آیه وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً آیا یعقوب و فرزندانش براى یوسف سجده کردند به اینکه آنها پیامبرند و از این آیه فَإِنْ کُنْتَ فِی شَکٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ فَسْئَلِ الَّذِینَ یَقْرَؤُنَ الْکِتابَ خداوند در این آیه به چه کس‏

                        ص: 372

خطاب مى‏کند که بپرس اگر مخاطب پیامبر است پس معلوم مى‏شود مشکوک بوده و اگر مخاطب دیگرى است پس بر چه کس کتاب نازل شده؟ (1) و از این آیه وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ این دریاها چیست و کجا است و از این آیه فِیها ما تَشْتَهِیهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ آدم اشتها به خوردن گندم پیدا کرد و خورد و به حوّا داد دیگر چرا عقاب شود و از این آیه أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْراناً وَ إِناثاً خداوند طبق این آیه مردها را به ازدواج در مى‏آورد ولى کسى که چنین کارى بکند او را عقاب مى‏نماید.

و از گواهى دادن زن به تنهایى با اینکه خداوند در این آیه مى‏فرماید وَ أَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُمْ و سؤال از خنثى کرد که على علیه السلام مى‏فرماید ارث او از طریق ادرار کردن داده مى‏شود وقتى ادرار مى‏کند چه کسى نگاه مى‏نماید شاید زن باشد که مردها او را تماشا مى‏کنند و شاید مرد باشد که زنان او را تماشا مى‏کنند و هیچ کدام حلال نیست.

و شهادت همسایه به نفع خودش پذیرفته نیست و سؤال کرد از شخصى که به گله گوسفندى رسید، دید چوپان با گوسفندى درآمیخته. همین که چشمش به صاحب گوسفند افتاد او را رها کرد. آن گوسفند داخل گله شد، چگونه او را باید کشت؟

مى‏توان او را خورد یا نه؟ و از نماز صبح که بلند نخواند قرائت آن را با اینکه از نمازهاى روز است و باید نمازهاى شب را بلند خواند و از این سخن امیر المؤمنین علیه السلام که در باره این خبر فرمود بشارت ده به قاتل پسر صفیه که وارد جهنم خواهد شد. چرا او را نکشت با اینکه امام بود؟

و جواب این سؤال را خواست که چرا امیر المؤمنین علیه السلام با اهل صفین به جنگ پرداخت و دستور داد تعقیب کنند از فرارکنندگان و آهنگ حمله‏کنندگان را نیز بنمایند و بر روى مجروحین گذشت با اینکه در جنگ جمل دستور داد از فرارکننده‏ها

                        ص: 373

تعقیب نکنند و بر روى مجروحین راه نروند و امر به این کار نکرد. فرمود: هر که داخل خانه خود شود ایمن است و هر که سلاح بیندازد در امان است. چرا چنین کارى کرد اگر اول درست بود پس دومى اشتباه بوده و سؤال دیگر، مردى اقرار به لواط کرده، آیا حد بر او جارى مى‏شود یا نباید او را حد زد؟ (1) فرمود: بنویس. گفتم چه بنویسم؟ فرمود: بنویس.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ*

خدا راهنمائیت کند. نامه‏ات رسید که مى‏خواستى ما را آزمایش کنى تا اگر نتوانستیم جواب بدهیم بر ما خورده بگیرى خداوند بر این نیّت تو را کیفر مى‏نماید تمام سؤالهاى تو را ملاحظه کردیم. اینک جواب خود را بشنو و درست دقت کن و کاملا متوجه باش که حجت بر تو تمام مى‏شود و السلام.

از این آیه پرسیده بودى قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ گویند آصف بن برخیا بود. سلیمان عاجز از آنچه آصف مى‏دانست نبود ولى او مى‏خواست به امت خود از جنّیان و انسانها بفهماند که حجت بعد از او آصف بن برخیا است.

این اطلاع آصف از طریق خود سلیمان بود با اجازه خدا به او این مطلب را آموخته بود، تا در مورد امامت و راهنمائى او اختلاف نکنند. چنانچه سلیمان در زمان داود اطلاعى به او داده شد تا بفهمد پیامبر راهنما بعد از داود سلیمان است و حجت بر مردم تثبیت گردد.

اما سجده یعقوب و فرزندانش اطاعت خدا بود و علاقه به یوسف چنانچه سجده ملائکه براى آدم براى خود آدم نبود. اطاعت امر خدا و محبت براى آدم بود.

یعقوب و فرزندان او و خود یوسف با آنها به سجده افتادند. به جهت شکر خدا بود که جدائى چندین سال از بین رفت و اجتماع نمودند. مگر نفهمیدى که در مورد شکر این نعمت مى‏گوید رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ تا آخر آیه.

                        ص: 374

 (1) اما آیه فَإِنْ کُنْتَ فِی شَکٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ فَسْئَلِ الَّذِینَ یَقْرَؤُنَ الْکِتابَ مخاطب در آیه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله است و شکى در مورد انزال کتاب نداشته ولى مردم نادان مى‏گفتند چرا خداوند پیامبرى از جنس فرشته‏ها نفرستاده زیرا اکنون بین ما و پیامبر خدا فرقى نیست که او از خوردن غذا و آشامیدن و راه رفتن در بازارها بى‏نیاز باشد. خداوند به پیامبرش وحى مى‏نماید فَسْئَلِ الَّذِینَ یَقْرَؤُنَ الْکِتابَ سؤال کن از آنها که کتاب مى‏خوانند در حضور این نادان مردم آیا خدا پیامبرى را قبل از تو فرستاده جز اینکه غذا مى‏خورده و در بازارها راه مى‏رفته. تو نیز مانند آنهائى. اما اینکه فرموده است فَإِنْ کُنْتَ فِی شَکٍّ در رابطه با مماشات نسبت به خصم است. چنانچه در این آیه مى‏فرماید تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبِینَ اگر مى‏فرمود لعنت خدا بر شما قرار گیرد بطور جزم آنها مباهله‏اى را نمى‏پذیرفتند با اینکه خداوند مى‏دانست پیامبرش که امر رسالت را صحیح انجام داده از دروغ گویان نیست. همین طور پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نیز مى‏دانست که آنچه مى‏گوید صحیح است ولى خواست انصاف را رعایت نماید و طریق مماشات با خصم را بپیماید.

اما این آیه وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ جریان همین طور است که اگر اشجار دنیا قلم باشد و دریا را هفت دریا کمک و مدد کند و چشمه‏ها بجوشد همه آنها تمام مى‏شوند قبل از تمام شدن کلمات الله و آن چشمه‏ها عبارت از چشمه گوگرد و چشمه نمر (در بعضى از نسخه‏ها یمن است) و چشمه برهوت (یک سرزمین یا چاهى است در حضر موت) و چشمه طبریه و چشمه آب گرم ماسبندان و آب گرم افریقا به نام لسان و چشمه بحرون. ما کلمات الله هستیم که نابود نمى‏شویم و فضائل ما را نمى‏توانند درک کنند.

اما بهشت در آنجا خوردنیها و آشامیدنیها و لهو و بازیها و آنچه دل بخواهد و

                        ص: 375

چشم لذت ببرد همه آنها را خداوند براى آدم مباح کرده بود و درختى که مورد نهى بود که از آن نخورند، درخت حسد بود که از آنها عهد گرفت به چشم حسد نگاه نکنند به کسانى که خداوند به آنها فضیلت بخشیده. آدم فراموش کرد و نگاه نمود با دیده حسرت و تصمیم استوارى نداشت. (1) اما این آیه أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْراناً وَ إِناثاً یعنى برایش پسر و دختر هر دو متولد مى‏شود. عرب به هر دو تائى که نزدیک باشند زوجان مى‏گوید که هر کدام یک زوج است. به خدا پناه مى‏برم که به خدا نسبت داده شود آنچه به دل تو خطور کرده بود. تو مى‏خواهى راه چاره‏اى براى انجام گناه بجوئى هر که چنین کند گرفتار گناه مى‏شود و روز قیامت عذاب او دو چندان است و براى همیشه با خوارى در جهنم خواهد بود.

اما گواهى یک زن که پذیرفته است قابله است که شهادت او با رضاى خصم تنهائى پذیرفته است، اگر راضى نبود باید لا اقل دو زن باشند که یک زن به جاى یک مرد است. در مورد ضرورت چون نمى‏تواند شاهد زایمان زن بشود، اگر یک زن بود شهادت او پذیرفته است به ضمیمه قسم که مى‏خورد، اما فرمایش على علیه السلام در مورد خنثى به این طور است که چند نفر عادل هر کدام یک آینه به دست مى‏گیرند و خنثى پشت سر آنها لخت مى‏ایستد. آنها به آینه‏ها تماشا مى‏کنند و شکل را مى‏بینند و طبق آن حکم مى‏نمایند.

اما مردى که مشاهده کرد چوپان با گوسفندان درآمیخته اگر گوسفند بخصوصى را بشناسد آن را مى‏کشد و مى‏سوزاند. اگر نشناسد گله را به دو قسمت مى‏کند و بین آن دو قسمت قرعه مى‏زند. وقتى یک قسمت از گوسفندان قرعه به آنها اصابت کرد نصفه دیگر آسوده است. باز آن نصف را دو نصف مى‏کند. همین طور پیوسته قرعه مى‏زند تا بماند دو گوسفند. وقتى دو گوسفند باقى ماند بین آن دو قرعه مى‏زند. به هر کدام اصابت کرد، آن را مى‏کشد و آتش مى‏زند، بقیه گوسفندان آزادند.

                        ص: 376

    382    بخش بیست و پنجم مطالبى که صدوق محمد بن بابویه رحمة الله علیهما از مذهب امامیه در یک جلسه براى اساتید ذکر کرده .....  ص : 381

 

اما نماز صبح باید قرائت آن بلند خوانده شود، زیرا پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در تاریکى آخر شب مى‏خواند. پس قرائت نماز صبح از شب است. (1) اما سخن على علیه السلام که فرمود: بشارت باد قاتل ابن صفیه را به آتش جهنم.

این به واسطه فرموده پیامبر اکرم بود (که فرموده بودند قاتل زبیر اهل جهنم است) و این جرموز از کسانى بود که در جنگ نهروان شرکت کرد. امیر المؤمنین علیه السلام آن وقت او را نکشت، چون مى‏دانست این شخص در جنگ نهروان شرکت مى‏کند و با خوارج کشته خواهد شد.

اما سؤالى که در مورد اهل صفین کردى که على علیه السلام امر به تعقیب از فراریان کرد و بر روى مجروحین عبور کرد و اجازه کشتن آنها را داد. با اینکه در جنگ جمل اجازه تعقیب از فرارى را نداد و نه اجازه کشتن مجروح و فرمود: هر که سلاح خود را بیاندازد در امان است و هر که داخل خانه خود شود در امان است زیرا فرمانده و پیشواى سپاه جمل کشته شده بود. دیگر پناهى نداشتند که به آن مراجعه کنند و مردم به خانه خود برمى‏گشتند، بى‏آنکه تصمیم جنگ داشته باشند و نه مخالف و متنفر بودند. همین که از آنها دست بردارند خشنود مى‏شدند. حکم در مورد آنها این بود که شمشیر از آنها برداشته شود و آزارشان نکنند زیرا براى جنگ همکار و معاندى نمى‏جستند.

اما در جنگ صفین جنگجویان برگشتند. به یک گروه مجهز و فرماندهى که براى آنها سلاح و زره و نیزه و شمشیر تهیه مى‏کرد (معاویه) و جایزه به ایشان مى‏داد و خوراک و زاد و توشه برایشان تهیه مى‏دید. از مریض آنها عیادت مى‏کرد و دست و پا شکسته را مى‏بست و مجروح را مداوا مى‏نمود و پیادگان را وسیله سوارى مى‏داد و برهنگان را مى‏پوشانید. باز آنها را آماده مى‏کرد و به جنگ مى‏فرستاد. پس بین این دو واقعه مساوات در حکم برقرار نیست. چون على علیه السلام عارف به حکم جنگ‏

                        ص: 377

با اهل توحید بود. به همین جهت براى آنها توضیح داد هر کس اعراض مى‏کرد حواله به شمشیر مى‏شد یا اینکه توبه نماید از کار خود. (1) اما شخصى که اعتراف به لواط نموده گواهى بر عمل او نبوده ولى او خود پیشقدم براى این اقرار شده در چنین صورتى امام و پیشواى منصوب از جانب خدا مى‏تواند او را کیفر نماید و به او اجازه عفو از جانب خدا داده‏اند. این آیه را نشنیده‏اى هذا عَطاؤُنا تمام سؤالات تو را جواب دادیم. متوجه باشد (2) سید مرتضى رحمة الله علیه و آله از استاد خود شیخ مفید رحمة الله علیه نقل مى‏کند: ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى وارد شد بر محمد بن طاهر بعد از کشته شدن یحیى بن عمر که در شاهى کشته شد. به او گفت امیر ما آمده‏ایم به تو تهنیت بگوئیم در مورد پیش‏آمدى که اگر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله زنده بود به او در مورد این واقعه تسلیت مى‏گفتیم. (3) سید مرتضى از شیخ مفید نقل مى‏کند از سلیمان بن جعفر که حضرت امام على النقى به من فرمود: خوابیده بودم و در فکر این شعر ابن ابى حفضة بودم:

         انى یکون و لیس و ذاک بکائن             لبنى البنات وراثة الاعمام‏

 ناگاه شنیدم شخصى مى‏گوید:

         قد کان اذ نزل القرآن بفضله             و مضى القضاء به من الحکام‏

             ان ابن فاطمة المنوّه باسمه             حاز الوراثة عن بنى الاعمام‏

             و بقى ابن نثلة واقفا متحیرا             و یبکى و یسعده ذو و الارحام «1»

                        ص: 378

 (1) در کتاب استدراک نقل مى‏کند که متوکل روزى کاتبى نصرانى را با کنیه (که علامت احترام است) نام برد و گفت ابا نوح. علماء حاضر این عمل او را نپسندیدند و گفتند اهل کتاب را نباید با کنیه نام ببرند و در این مورد متوکل نظریه خواست، به اختلاف سخن گفتند. نامه‏اى براى امام على النقى نوشت و از ایشان نظر خواست.

امام علیه السلام در جواب او نوشت: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ*  تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ متوکل فهمید که این کار حلال است و اشکالى ندارد، زیرا خداوند ابو لهب کافر را با کنیه نام برده «1».

                        ص: 379

 (1)

بخش بیست و چهارم احتجاج حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام‏

 (2) مناقب آل ابى طالب ج 2 صفحه 459.

ابو القاسم کوفى در کتاب تبدیل مى‏نویسد: اسحاق کندى که از فیلسوف‏هاى زمان خود بود شروع کرد به نوشتن کتابى به نام تناقض القرآن. مدتها مشغول نوشتن آن بود. تنها، بى‏آنکه کسى را متوجه نماید. به این کار اشتغال داشت.

یکى از شاگردان او خدمت امام حسن عسکرى علیه السلام رسید. حضرت عسکرى فرمودند: یک مرد توانا میان شما وجود ندارد استادت را از سرگرم شدن به قرآن وادارد؟ او گفت ما از شاگردان این مرد هستیم چطور مى‏توانیم بر او اعتراض نمائیم در این مورد یا کار دیگرى؟! امام علیه السلام فرمودند: مى‏توانى آنچه به تو مى‏آموزم به او برسانى؟ جواب داد آرى. فرمود: مى‏روى پیش او خیلى به او محبت مى‏کنى و در کارى که اشتغال دارد به او کمک خواهى کرد. وقتى بتو انس گرفت و با او نزدیک شدى، مى‏گوئى یک سؤال برایم پیش آمده اگر اجازه مى‏دهى بپرسم؟ او خواهد گفت سؤالت را بکن.

به او بگو گمان کرده‏اى قرآن پیش تو بیاید و بگوید منظورم از این سخن غیر آن چیزى است که تو گمان کرده‏اى (و با خود خیال مى‏کنى متناقض است). او در جواب تو خواهد گفت ممکن است زیرا مرد فهمیده‏اى است وقتى بشنود مى‏پذیرد.

وقتى این کار را کردى بگو شاید غیر آنچه تو خیال کرده‏اى از سخن خود

                        ص: 380

خواسته باشد در این صورت تو کلام او را در غیر معنى مراد متکلم معنى کرده‏اى.

شاگرد پیش استاد کندى رفت و خیلى به او محبت نمود تا بالاخره این سؤال را کرد. مرد کندى گفت باز حرف خود را برایم تکرار کن. براى مرتبه دوم گفت. استاد کندى به فکر فرو رفت و فهمید چنین چیزى در لغت امکان دارد و جایز است.

توضیح: احتجاجات حضرت ولى عصر را در کتاب غیبه ذکر نموده است.

                        ص: 381

 [بخشهاى احتجاجات علماء و دانشمندان امامیه‏]

 (1)

بخش بیست و پنجم مطالبى که صدوق محمد بن بابویه رحمة الله علیهما از مذهب امامیه در یک جلسه براى اساتید ذکر کرده‏

 (2) در کتاب مجالس نوشته است دین امامیه اقرار به توحید خدا و نفى تشبیه و منزه دانستن اوست. از آنچه شایسته نیست و اقرار به انبیاى خدا و حجج او و ملائکه و کتب او و اقرار به اینکه محمد صلى الله علیه و آله سرور انبیاء و سید مرسلین است و از همه انبیاء و تمام ملائکه مقرب بهتر است و او خاتم انبیاء است که پیامبرى پس از او تا روز قیامت نخواهد بود و اینکه تمام انبیاء و رسل و ائمه از ملائکه بهترند و آنها پاک و معصومند از هر پلیدى و گناهى هرگز اراده گناه صغیره و کبیره نخواهند کرد و مرتکب آنها نمى‏شوند و آنها امان براى مردم زمین هستند. چنانچه ستارگان امان براى اهل آسمانند.

پایه‏هاى استوارى که اسلام بر آنها بنا شد، پنج چیز است:

1- نماز 2- زکاة 3- روزه 4- حج 5- ولایت پیامبر و ائمه علیهم السلام بعد از او که دوازده نفرند. اولى آنها امیر المؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام بعد امام حسن و بعد امام حسین سپس على بن الحسین و بعد حضرت باقر محمد بن على بعد از آن جناب امام صادق سپس حضرت موسى بن جعفر بعد حضرت رضا پس از آن جناب امام جواد محمد بن على سپس حضرت هادى امام على النقى بعد از آن جناب حضرت امام حسن عسکرى سپس حجة بن الحسن بن على علیهم السلام است.

                        ص: 382

    387    بخش بیست و پنجم مطالبى که صدوق محمد بن بابویه رحمة الله علیهما از مذهب امامیه در یک جلسه براى اساتید ذکر کرده .....  ص : 381

 

و اعتراف به اینکه آنها اولو الامرند که خداوند دستور پذیرفتن اطاعت آنها را داده در این آیه أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ و اطاعت آنها اطاعت خدا است و معصیت آنها معصیت خدا. ولى آنها ولى الله است و دشمن آنها دشمن خداى عزیز است و دوستى ذریه پیامبر صلى الله علیه و آله. وقتى به راه و روش آباء طاهرین خود باشند واجب است بر مردم و همین پاداش رسالت است طبق آیه قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى‏. (1) و اقرار به اینکه اسلام عبارت است از اقرار به دو شهادت‏

لا اله الا الله محمد رسول الله صلى الله علیه و آله‏

است و ایمان عبارت است از اقرار به زبان و اعتقاد قلبى و عمل بوسیله جوارح. بجز این ایمان صحیح نیست.

هر که دو شهادت را بدهد مال و جانش در پناه اسلام محفوظ است مگر جهت خاصى خون یا مال او را حلال نماید و حسابش بر خدا است و اقرار به سؤال و جواب در قبر هنگام دفن مرده و منکر و نکیر و عذاب قبر و اقرار به آفرینش بهشت و جهنم و معراج پیامبر صلى الله علیه و آله تا آسمان هفتم و از آنجا تا سدرة المنتهى و از آنجا تا حجب نور و اقرار به مناجات خدا با او و این عروج بوسیله جسم و روح او بوده در حال کمال صحت و واقعیت نه در خواب و بوسیله رؤیا و این عروج نه براى آن بود که خداوند در آن مکان قرار داشت زیرا خداوند منزه است از احتیاج به مکان بلکه عروج براى این بود که موجب افزایش مقام و شخصیت آن جناب بشود و تا به او ملکوت آسمانها را نشان دهند چنان که ملکوت زمین را نشان دادند و در آنجا مشاهده از عظمت خداى متعال و به امت خویش خبر دهد از آیات و علامات که بر فراز آسمانها دیده.

و اقرار به حوض و شفاعت گناهکاران از اصحاب کبائر و اقرار به صراط و حساب و میزان و لوح و قلم و عرش و کرسى. اقرار به اینکه نماز ستون دین است.

اول چیزى که از بنده راجع به آن سؤال مى‏شود روز قیامت از اعمال و اول چیزى است که پس از معرفت از آن بازخواست مى‏گردد. اگر قبول شود بقیه اعمال نیز قبول مى‏شود و اگر رد شد بقیه نیز رد مى‏شود و نمازهاى واجب در شبانه‏روز پنج قسم‏

                        ص: 383

است و هفده رکعت. ظهر چهار رکعت و عصر چهار رکعت و مغرب سه رکعت و عشاء آخر چهار رکعت و نماز صبح دو رکعت. (1) اما نافله دو برابر فریضه است. سى و چهار رکعت. هشت رکعت قبل از ظهر و هشت رکعت بعد از ظهر قبل از نماز عصر و چهار رکعت بعد از مغرب و دو رکعت نشسته بعد از عشاء آخر که یک رکعت حساب مى‏شود و آن نماز وتر است براى کسى که نائل به وتر در آخر نماز شب نشود و نماز شب هشت رکعت است که در هر دو رکعت سلام مى‏دهد و شفع دو رکعت است با سلام و وتر یک رکعت است و نافله صبح دو رکعت است و مجموع نمازها در شبانه‏روز از فریضه و نافله پنجاه و یک رکعت است.

اذان و اقامه دو تا دو تا است. واجبات نماز هفت قسم است. وقت‏شناسى و طهارت و توجه و قبله و رکوع و سجود و دعاء و قنوت. در هر رکعت دوم نماز نافله و واجب قبل از رکوع بعد از قرائت مى‏توان در قنوت همین دعا را خواند

رب اغفر و ارحم و تجاوز عما تعلم انک أنت الاعز الاجل الاکرم‏

. مى‏تواند سه مرتبه تسبیح بگوید اگر مایل باشد. نمازگزار ائمه علیهم السلام را در قنوت خود یاد کند و صلوات بر آنها بفرستد احترام به ایشان نموده.

تکبیرة الاحرام یک است ولى هفت تکبیر بهتر است. واجب است‏

بسم الله الرحمن الرحیم‏

را بلند بگوید در سوره فاتحة و نیز

بسم الله الرحمن الرحیم‏

سوره دیگر را.

بسم الله‏

یک آیه از قرآن است و این‏

بسم الله‏

به اسم اعظم خدا نزدیکتر از سیاهى چشم به سفیدى آن است. مستحب است دستها را در موقع تکبیر بلند کنند که این آرایش نماز است. قرائت در دو رکعت اول حمد و سوره است به شرط اینکه از سوره‏هائى که سجده واجب دارد نخواند و آنها الم سجده و حم سجده و النجم و سوره اقرء باسم ربک است و نباید سوره لایلاف یا أ لم أ لم تر کیف یا و الضحى یا الم نشرح را بخواند زیرا لایلاف و أ لم تر کیف هر دو یک سوره است و الضحى و الم نشرح نیز یک سوره است. نباید یکى از آنها را به تنهائى در یک رکعت نماز خواند.

کسى که بخواهد بخواند باید لایلاف و أ لم تر کیف را با هم در یک رکعت بخواند و

                        ص: 384

الضحى و الم نشرح را نیز در یک رکعت. جایز نیست قران بین دو سوره نماز واجب اما در نافله نمازگزار هر چه مى‏خواهد مى‏تواند بخواند اشکالى ندارد سوره‏هاى سجده واجب‏دار را در نماز نافله بخواند زیرا این کار در نماز واجب مکروه است. (1) واجب است در نماز ظهر روز جمعه سوره جمعه و منافقین را بخواند. سنت به همین منوال جارى شد. ذکر رکوع و سجده سه مرتبه تسبیح است که پنج مرتبه بهتر است و از آن بهتر هفت مرتبه است و یک تسبیحه تمام هر رکوع و سجده براى مریض و شخصى که عجله دارد کافى است. هر کس در نماز رکوع یا سجده یک تسبیح از سه تسبیح بکاهد و مریض نباشد و عجله نداشته باشد. یک سوم از نماز خود را کاسته و هر کس دو تسبیح بکاهد دو سوم از نماز را ناقص کرده و هر که تسبیح در رکوع و سجده نگوید نمازى نخوانده مگر

لا اله الا الله‏

بگوید یا الله اکبر و یا صلوات بر پیامبر صلى الله علیه و آله بفرستد به تعداد تسبیحات که این کار کافى است.

در تشهد دو شهادت کافى است، اضافه بر آن مستحب است. سلام نماز یکى کافى است. رو به قبله با چشم به طرف راست توجه مى‏کند و کسى که در میان مخالفین بود دو سلام مى‏دهد یکى به طرف راست و دیگرى به طرف چپ.

همان طورى که آنها انجام مى‏دهند. به جهت تقیه شایسته است نمازگزار تسبیح حضرت زهرا علیها سلام را بعد از هر نماز بخواند و آن سى و چهار الله اکبر و سى و سه سبحان الله و سى و سه الحمد لله است. زیرا هر کس در نماز واجب این تسبیح را بخواند قبل از آنکه پاى را حرکت دهد خداوند او را مى‏آمرزد. بعد صلوات بر پیامبر و ائمه علیهم السلام مى‏فرستد و براى خود هر دعائى که مى‏خواهد مى‏کند. بعد از فراغ از دعا سجده شکر مى‏نماید و در آن سه مرتبه مى‏گوید

شکرا لله‏

و این کار را ترک نمى‏کند مگر مخالفى باشد که براى تقیه ترک کند. جایز نیست دستها را در نماز موقع قیام روى هم بگذارد و نه گفتن آمین بعد از تمام شدن سوره حمد و نه گذاشتن دو زانو را قبل از دو دست بر زمین در سجده. و سجده جایز نیست مگر بر زمین و چیزى که از زمین روئیده به شرط اینکه خوردنى و پوشیدنى نباشد مى‏توان نماز خواند با لباسى که از موى و کرک حیوان حلال گوشت تهیه شده و اما آنچه‏

                        ص: 385

حلال گوشت نیست با موى و کرک آن نمى‏توان نماز خواند مگر چیزهائى که بخصوص اجازه داده شده و آنها عبارتند از سنجاب و السمور و فنک «1» و خز. بهتر است که در خز نماز نخواند. اما کسى که خواند نمازش صحیح است اما پوست روباه صحیح نیست مگر در حال تقیه و ضرورت. (1) گاز معده اگر از نمازگزار خارج شود نمازش باطل است. یا چیزهاى دیگرى که وضو را باطل مى‏کند یا اینکه یادش بیاید وضو نداشته یا یک ناراحتى و گرفتارى پیدا کند که نتواند صبر نماید یا خون دماغ کند و از بینى او خون زیاد بیاید یا پشت سر خود را نگاه کند نماز شکسته نمى‏شود. به اینکه چیزى از جلو او مانند سگ یا زن یا الاغ یا چیز دیگرى بگذرد.

در نافله سهو وجود ندارد. اگر در نافله سهو کرد بنا را بر هر کدام که مایل است بگذارد. سهو در نماز واجب است. هر کس در دو رکعت اول سهو کرد باید نماز را اعاده کند و همچنین هر کس در نماز مغرب شک کند و کسى که در نماز صبح شک کند نماز را دو مرتبه مى‏خواند. هر کس دوم و سوم یا در سوم و چهارم نماز شک کند بنا را بر اکثر مى‏گذارد. وقتى سلام داد تکمیل مى‏کند هر چه احتمال دارد کم کرده باشد دو سجده سهو بر نمازگزار واجب نیست مگر وقتى حرکت کند در جاى نشستن یا بنشیند در جاى حرکت یا تشهد را ترک نماید یا نداند کم کرده در نماز یا زیاد و این دو سجده بعد از سلام است. در زیادى و کم کردن و در سجده سهو مى‏گوید

بسم الله و بالله السلام علیک ایها النبى و رحمة الله و برکاته‏

اما سجده واجب قرآن در آن سجده مى‏گوید:

لا اله الا الله حقا حقا لا اله الا الله ایمانا و تصدیقا لا اله الا الله عبودیة و رقّا سجدت لک یا رب تعبدا و رقا لا مستنکفا لا مستکبرا بل انا عبد ذلیل خائف مستجیر

وقتى سر از سجده برداشت تکبیر مى‏گوید. نماز شخص قبول نمى‏شود مگر به مقدارى که توجه با قلب دارد بطورى که گاهى یک چهارم و گاهى یک سوم یا نصف یا کمتر از این و یا زیادتر قبول مى‏شود ولى خداوند این کمبود را

                        ص: 386

بوسیله نوافل ترمیم مى‏نماید. (1) و شایسته‏ترین مردم براى امام جماعت شدن کسى است که قرآن بهتر بخواند.

اگر هر دو در قرآن مساوى بودند کسى که زودتر مهاجرت نموده اگر در مهاجرت مساوى بودند سالمندترین آنها، اگر در سن هم برابرند هر کدام خوش صورت‏تر است صاحب مسجد اولى و شایسته‏تر است به مسجد خود. هر کس نماز بخواند به مردم با اینکه در میان آنها داناتر از او هست کارشان پیوسته در انحطاط است تا روز قیامت جماعت در روز جمعه واجب است و در سایر ایام مستحب. هر کس نماز جماعت را ترک کند به واسطه بى‏میلى بدون عذر نمازش صحیح نیست.

نماز جمعه از نه دسته برداشته شده شخص صغیر و کبیر (گرفتار) و مجنون و مسافر و برده و زن و مریض و کور و کسى که در فاصله دو فرسخ قرار دارد نماز جماعت فضیلتش بر نماز فرادى معادل بیست و پنج درجه در بهشت است.

نماز واجب در سفر دو رکعت است مگر نماز مغرب که پیامبر صلى الله علیه و آله در سفر و حضر به همان صورت خوانده در سفر نافله‏هاى روز هیچ کدام خوانده نمى‏شود و نباید نافله‏هاى شب را ترک نمود و نماز شب جایز نیست در اول شب مگر در سفر وقتى انسان آن را قضا کند بهتر است از اینکه اول شب بخواند حد سفرى که موجب شکستن نماز و خوردن روزه مى‏شود هشت فرسخ است اگر چهار فرسخ رفت و تصمیم ندارد شب برگردد مى‏تواند شکسته بخواند یا درست هر طور مایل است اما اگر تصمیم برگشت دارد همان روز باید شکسته بخواند کسى که سفر معصیت رفته نماز را تمام و روزه را باید بگیرد کسى که نماز را در سفر تمام بخواند مانند کسى است که نماز را در وطن شکسته بخواند و کسانى که لازم است نماز را تمام بخوانند و روزه بگیرند در سفر عبارتند از مکارى و سوداگر و پیک و چوپان و ملاح زیرا این شغل آنها است و شکارچى اگر براى هوى و هوس شکار مى‏کند اما اگر براى گذران زن و بچه خود صید مى‏کند باید نماز و روزه را بشکند این که شخص در سفر روزه مستحبى بگیرد کار خوبى نیست براى کسى که در ماه رمضان روزه‏اش را خورده صحیح نیست مجامعت نماید.

                        ص: 387

    393    بخش بیست و پنجم مطالبى که صدوق محمد بن بابویه رحمة الله علیهما از مذهب امامیه در یک جلسه براى اساتید ذکر کرده .....  ص : 381

 

 (1) نماز سه قسمت مى‏شود یک سوم طهارت، یک سوم رکوع، یک سوم سجود.

نماز درست نیست مگر با طهارت. وضو تا دو مرتبه صحیح است کسى که دو بار وضو بگیرد جایز است اما پاداشى به او نمى‏دهند. تمام آبها پاک است مگر بدانى که نجس شده آب را فاسد نمى‏کند مگر حیوانى که خون جهنده دارد مى‏توان با گلاب وضو گرفت و غسل جنابت کرد و آبى که به وسیله آفتاب گرم شده اشکالى براى وضو ندارد و این که وضو و غسل با آن آب کراهت دارد به واسطه این است که موجب برص مى‏شود. آب اگر به مقدار کر باشد هیچ چیز او را نجس نمى‏کند و کر عبارت از هزار و دویست رطل مدنى است و روایت شده که کر مقدار سه وجب طول در سه وجب عرض و در سه وجب عمق است. آب چاه تمامش پاک است مادامى که چیزى در آن نیافتاده که نجس نماید آن را و آب دریا همه‏اش پاک است.

وضو را باطل نمى‏کند مگر خارج شدن چیزى از یکى دو مجراى بول یا غائط یا گاز معده و یا منى و خواب اگر بر عقل غلبه نماید و مسح بر عمامه جایز نیست و نه بر روى کلاه و مسح بر روى کفش نیز جایز نیست مگر به واسطه تقیه باشد یا برفى باشد که از سرما بترسد که در این صورت کفش قائم مقام جبیره مى‏شود و روى آنها مسح مى‏نماید. (2) عایشه از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله روایت کرده که فرمود: اندوهگین‏ترین مردم روز قیامت کسى است که وضوى خود را روى پوست دیگرى مى‏بیند. عایشه گفت اگر بر روى پشت گورخرى در بیابان مسح کنم خوشتر دارم که بر روى کفش مسح نمایم.

هر کس آب نیافت باید تیمم نماید، چنانچه خداوند مى‏فرماید فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً* صعید محل مرتفع است و طیب سراشیبى است که آب از آن پائین مى‏آید. وقتى شخص تصمیم تیمّم گرفت هر دو دست خود را بر زمین مى‏زند یک بار بعد خاکش را مى‏افشاند و با دو دست صورت خود را مسح مى‏نماید بعد دست چپ را به زمین مى‏زند و مسح مى‏نماید با آن دست راست خود را از مرفق تا اطراف انگشتان بعد دست راست را به زمین و دست چپ را مسح مى‏نماید از مرفق تا

                        ص: 388

اطراف انگشتان و روایت شده که مرد مسح مى‏کند پیشانى و ابروان خود را و مسح مى‏کند پشت دو دست را و بر همین روش علماء ما عمل کرده‏اند هر چه وضو را باطل مى‏کند تیمم را نیز باطل مى‏کند و رسیدن به آب تیمم را باطل مى‏نماید. کسى که تیمم کند و نماز بخواند بعد آب پیدا کند با اینکه وقت نماز باقى باشد یا وقت گذشته باشد نباید نماز را اعاده کند زیرا تیمم یکى از دو طهارت است باید براى نماز دیگر وضو بگیرد. اشکالى ندارد که شخص با یک وضو نماز شب و روز را هم بخواند تا وقتى که وضویش باطل نشده باشد. همین طور تیمم تا باطل نشده باشد و یا به آب نرسیده باشد. (1) غسل در هفده مورد است: شب هفده ماه رمضان و شب نوزده و شب بیست و یکم و شب بیست و سوم و براى دو عید و هنگام دخول مکه و مدینه و هنگام احرام و غسل زیارت و غسل دخول خانه خدا و روز ترویه و روز عرفه و غسل میت و غسل کسى که میت را غسل داده یا کفن کرده یا دست به او زده بعد از سرد شدن و غسل روز جمعه و غسل خورشید گرفتن وقتى تمام قرص قرمز شود و شخص متوجه نشود و غسل جنابت واجب است همین طور غسل حیض (2) زیرا امام صادق علیه السلام فرمود: غسل جنابت و حیض یکى است و هر غسلى باید براى نماز وضو گرفت مگر غسل جنابت زیرا آن واجب است و زمانى که دو حدث جمع مى‏شوند بزرگتر کفایت مى‏کند از انجام کوچکتر.

کسى که تصمیم دارد غسل جنابت بکند، سعى کند که ادرار نماید تا هر چه منى در مجرا باقى مانده خارج شود سپس دست خود را سه مرتبه مى‏شوید قبل از اینکه در ظرف داخل نماید بعد استنجاء مى‏نماید و محل ادرار را پاک مى‏کند سپس بر روى سر خود سه مشت آب مى‏ریزد و با انگشت موى‏ها را باز مى‏کند تا آب به پوست سر برسد بعد ظرف آب را به دست مى‏گیرد و بر روى سر و بدن خود دو مرتبه مى‏ریزد و بر روى همه بدن خود دست مى‏کشد و گوش‏هاى خود را با انگشت دست مى‏کشد و هر جا آب برسد پاک است اما وقتى جنب فرو برود در آب یک مرتبه همین ارتماس به جاى غسل کافى است. اگر زیر باران بایستد تا بدن خود را بشوید

                        ص: 389

از غسل کردن بى‏نیاز مى‏شود. کسى که مایل باشد مضمضه و استنشاق بنماید در غسل جنابت خواهد کرد ولى واجب نیست زیرا غسل مربوط به ظاهر بدن است نه داخل جز اینکه اگر تصمیم خوردن یا آشامیدن داشته باشد. پیش از غسل جنابت جایز نیست مگر دو دست خود را بشوید و مضمضه و استنشاق نماید زیرا اگر قبل از این کار به خوردن و آشامیدن بپردازد ممکن است مبتلا به برص شود اگر جنب عرق کند در لباس خود و جنابت او حلال باشد نماز در آن لباس حلال است. اما اگر جنابت از حرام باشد نماز در آن حرام است. (1) حد اقل حیض سه روز است و حد اکثر آن ده روز و کمترین دوران طى ده روز است و حد اکثر آن معین نیست و حد اکثر ایامى که زن زائو از نماز خوددارى مى‏کند هجده روز است که بررسى مى‏کند به یک روز یا دو روز (یعنى یک روز یا دو روز عمل مستحاضه را انجام مى‏دهد) مگر اینکه قبل از آن پاک شود.

و زکات در نه چیز است: گندم، جو، خرما، مویز، شتر، گاو، گوسفند، طلا و نقره پیامبر اکرم از غیر آنها بخشیده است.

زکات را به جز اهل ولایت و مؤمن نمى‏توان داد و به اهل و به اهل ولایت نیز. نمى‏توان به پدر و مادر و فرزند و شوهر و همسر و غلام و هر کس واجب النفقه اوست بدهد.

و خمس واجب است بر هر چیزى که قیمت آن به یک دینار برسد از گنج و معادن و صید دریایى و غنیمت و متعلق به خدا و پیامبر و خویشاوندان از اغنیاء و فقراء و یتیمان و مساکین و ابن سبیل از اهل بیت است.

روزه سال در هر ماه سه روز است: یک پنج شنبه و یک چهارشنبه در وسط و یک پنج شنبه در آخر ماه و روزه ماه رمضان واجب است با دیدن ماه نمى‏توان به رأى یا گمان عمل کرد. هر کس قبل از دیدن ماه روزه بگیرد یا افطار کند مخالف مذهب امامیه است.

شهادت زنان در طلاق و دیدن ماه پذیرفته نیست. نماز در ماه رمضان مانند غیر آن ماه است. هر کس مایل است اضافه کند در هر شب بیست رکعت مى‏خواند.

هشت رکعت آن بین مغرب و عشاء و دوازده رکعت بعد از عشاء تا بیست شب از ماه‏

                        ص: 390

رمضان بگذرد بعد هر شب سى رکعت مى‏خواند. شش رکعت از آن بین مغرب و عشاء و بیست و دو رکعت بعد از نماز عشاء و در هر رکعت یک حمد و آنچه میسر شود براى او از قرآن مگر شب بیست و یکم و شب بیست و سوم زیرا مستحب است احیاء آن دو شب و اینکه در هر کدام از این دو شب صد رکعت نماز بخواند که در هر رکعت یک حمد و ده مرتبه قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ مى‏خواند و هر کس این دو شب را احیاء بدارد به مذاکره علم بهتر است و شایسته است مرد در شب فطر نماز مغرب را سه رکعت بخواند سپس سجده نماید و در سجده بگوید

یا ذا الطول یا ذا الحول یا مصطفى محمد و ناصره صل على محمد و آل محمد و اغفر لی کل ذنب اذنبته و نسیته و هو عندک فی کتاب مبین‏

سپس صد مرتبه بگوید

اتوب الى الله عز و جل‏

بعد از نماز مغرب و عشاء و نماز صبح و نماز عید و ظهر و عصر تکبیر مى‏گوید به همان نحوى که در ایام تشریق تکبیر مى‏گوید به این صورت‏

الله اکبر، الله اکبر لا اله الا الله و الله اکبر الله اکبر و لله الحمد و الله اکبر على ما هدانا و الحمد لله على ما ابلانا

نباید در این تکبیر بگوید

و رزقنا من بهیمة الانعام‏

زیرا این ذکر مربوط به ایام تشریق است. (1) زکات فطره واجب است که باید مرد زکات خود و تمام خانواده‏اش که متکفل آنها است از صغیر و کبیر و آزاد و بنده و نر و ماده یک من خرما یا مویز یا گندم یا جو بدهد. از همه بهتر خرما است. هر صاع چهار مد است و یک مد به وزن دویست و نود درهم و نصف درهم است که معادل هزار و صد و هفتاد درهم عراقى است.

مثقالى ندارد که قیمت آن خوراکى را طلا یا نقره بدهد مى‏تواند از جانب خود کسانى که تحت تکفل او هستند به یک نفر بپردازد ولى نمى‏تواند فطره یک نفر را به دو نفر بدهد. مى‏تواند فطره را از روز اول ماه رمضان تا روز آخر خارج نماید و آن زکات است تا نماز عید را بخواند. اگر بعد از نماز خارج نمود صدقه مى‏شود و بهترین وقت آن، روز آخر ماه رمضان است. کسى که داراى غلام مسلمان یا ذمى (اهل کتاب) است باید فطره آنها را بدهد. کسى که برایش فرزندى متولد شود، روز عید فطر قبل از ظهر باید فطره او را بدهد اما اگر بعد از ظهر متولد شد فطره ندارد.

                        ص: 391

همین طور است اگر شخص قبل یا بعد از ظهر مسلمان شد. (1) حج بر سه قسم است: اقران، افراد، تمتع به عمره تا حج، براى اهل مکه تمتع به عمره تا حج جایز نیست، آنها جز به صورت اقران و افراد نمى‏توانند انجام دهند به واسطه این آیه ذلِکَ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ أَهْلُهُ حاضِرِی الْمَسْجِدِ الْحَرامِ و حدّ کسانى که خانواده آنها در مکه است. اهالى مکه و اطراف آن تا فاصله چهل و هشت مایلى است و کسى که خارج از این فاصله بود جز تمتع به عمره به سوى حج برایش جایز نیست و خداوند غیر آن را نمى‏پذیرد. اول احرام کشتارگاه و آخرش ذات عرق است و اول آن بهتر است. حضرت رسول صلى الله علیه و آله میقات عراقیان را عقیق و اهل طائف را قرن المنازل و براى اهل یمن یلملم و براى شامیان جحفه و براى اهل مدینه مسجد شجره قرار داده نمى‏توان احرام بست. قبل از رسیدن به میقات و نمى‏توان از میقات نیز به تأخیر انداخت مگر به واسطه عذرى یا تقیه.

واجبات حج هفت است، احرام و تلبیه‏هاى چهارگانه که عبارت است از

لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمة لک و الملک لا شریک لک لبیک‏

غیر از این نوع تلبیه گفتن سنت است و شایسته است لبیک گو زیاد بگوید

لبیک ذا المعارج لبیک‏

زیرا این تلبیه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله بوده طواف بوده، طواف خانه واجب است و دو رکعت نماز در مقام ابراهیم نیز واجب و همچنین سعى بین صفا و مروه.

وقوف در مشعر واجب است و هدى تمتع واجب است و سایر اعمال حج سنت و مستحب است. هر کس روز ترویه هنگام ظهر تا شب را درک کرد تمتع را درک کرده و هر کس روز عید قربان مزدلفه را درک کرد و با او پنج نفر از مردم بودند حج را درک نموده.

در حج جایز نیست از شتر مگر پنج سال تمام که داخل شش شده باشد ولى کافى است در بز و گاو یک سال تمام که داخل سال دوم شده باشد و در گوسفند کافى است یک ساله باشد. نباید قربانى معیوب باشد.

یک گاو ماده براى پنج نفر کافى است، اگر از یک خانواده باشند و گاو نر از

                        ص: 392

یک نفر و شتر ماده پنج سال تمام براى هفت نفر کافى است و شتر آماده کشتن براى ده نفر که از خانواده‏هاى مختلف باشند. قوچ از شخص و خانواده‏اش کافى است اگر قربانى کمیاب باشد یک گوسفند از هفتاد نفر کافى است و قربانى را سه قسمت باید کرد، یک سوم را خورد و یک سوم هدیه داده شود و یک سوم را به فقیر باید داد. (1) روزه ایام تشریق صحیح نیست زیرا روز خوردن و آشامیدن و ازدواج است و سنت معمول شده در افطار روز عید قربان بعد از برگشتن از نماز و در عید فطر قبل از خارج شدن به نماز و تکبیر در ایام تشریق در منى است و بعد از پانزده نماز از نماز ظهر روز عید تا نماز صبح روز چهارم و در شهرهاى دیگر بعد از ده نماز از نماز ظهر روز عید تا نماز صبح روز سوم.

همبسترى با زنان در سه صورت حلال مى‏شود:

1- ازدواج با ارث 2- ازدواج بدون ارث 3- ازدواج به خریدن. هیچ کس اختیار دار زن نیست تا وقتى بکر و دختر است مگر پدرش. اما اگر شوهر دیده شد (بیوه) هیچ کس اختیاردار او نیست. پدر یا غیر پدر نمى‏تواند او را به ازدواج دهد مگر با رضایتش و مهر معین.

طلاق جایز نیست مگر به صورتى که قرآن و سنت پیامبر صلى الله علیه و آله حاکى است. قسم در طلاق و در آزاد کردن برده نیست مى‏گوید زن طلاق باشم یا بنده‏ام آزاد باشد. طلاق قبل از ازدواج وجود ندارد و آزاد کردن قبل از مالک شده نیست. هیچ نوع آزاد کردنى صحیح نیست مگر در راه خدا باشد.

وصیت میت صحیح نیست مگر تا به مقدار ثلث و هر کس بیشتر از یک سوم وصیت کرده باشد تا یک سوم آن صحیح است. شایسته است مسلمان وصیت براى خویشاوندان خود که از او ارث نمى‏برند بنماید کم یا زیاد هر که چنین کارى نکند کارش به معصیت خاتمه یافته.

    398    مناظره شیخ مفید رحمة اله علیه .....  ص : 397

 

سهم الارث در موقع اضافه شدن برگشت (که سهام از واحد زیاد شود) کسر آن برگشت بیشتر سهم نمى‏کند (که آن را عول مى‏گویند، قبلا توضیح داده شد) با بودن فرزند و پدر و مادر به جز زن و شوهر ارث نمى‏برند.

                        ص: 393

مسلمان از کافر ارث مى‏برد اما کافر از مسلمان ارث نمى‏برد. فرزندى که از ملاعنه به وجود آمده باشد (یعنى مرد مدعى شده که زنم زنا کرده وقتى لعان کنند از هم جدا مى‏شوند) پدرش از او ارث نمى‏برد و نه کس دیگر قبل از پدر، اما مادر از او ارث مى‏برد، اگر مادر نداشت، خاله و دائیهایش از طرف مادر ارث مى‏برند وقتى لعان‏کننده اقرار به فرزندى آن فرزند بنماید بچه به او ملحق مى‏شود اما زن بعد از لعان برنمى‏گردد. اگر پدر بمیرد فرزند ارث مى‏برد اما اگر فرزند بمیرد پدرش ارث نمى‏برد. (1) از شرایط دین امامیه یقین و اخلاص و توکل و رضا و تسلیم و ورع و اجتهاد و زهد و عبادت و صدق و وفا و اداى امانت به شخص خوب و بد است و لو قاتل امام حسین علیه السلام باشد و نیکى به پدر و مادر و مروت داشتن و صبر و شجاعت و پرهیز از حرام و ریشه کن نمودن طمع از آنچه مردم دارند و امر به معروف و نهى از منکر و جهاد در راه خدا با جان و مال با شرائط مخصوصى که دارا است و کمک به برادران و پاداش نیکیها و سپاس منعم و ستایش نیکوکار و قناعت و صله رحم و نیکى به پدران و مادران و حسن مجاورت و همسایگى و دیگران را بر خود مقدم داشتن و مصاحبت اخیار و دورى از اشرار و خوش معاشرت کردن و سلام دادن به همه مردم با اینکه معتقد باشد که سلام خدا به ستمگران نمى‏رسد و احترام پیرمرد مسلمان و احترام به بزرگتر و رحم به کوچکتر و احترام به بزرگ هر فامیل و تواضع و خشوع و زیاد ذکر خدا نمودن و تلاوت قرآن و دعا و چشم‏پوشى و تحمل و خوش رفتارى و تقیه و حسن معاشرت و فرو خوردن خشم و محبت به فقرا و مساکین و شرکت در معیشت آنها و پرهیزگارى در پنهان و آشکارا و نیکى به زنان و بردگان و نگه داشتن زبان جز در راه خیر و حسن ظن به خدا و پشیمانى از گناه و سخاوت وجود و اعتراف به تقصیر و تمام کارهاى نیک و اخلاق پسندیده در دین و دنیا و پرهیز از کارهاى بد به طور اجمال و تفصیل و پرهیز از خشم و قهر و تعصب و حمیت و کبر و ترک بزرگ منشى و ترک تحقیر نمودن مردم و فخر و عجب و بد زبانى و فحش و ستم و قطع رحم و حسد و کارهاى بد و قسم دروغ و کتمان‏

                        ص: 394

شهادت و شهادت به دروغ و غیبت و بهتان و حمایت و ناسزا و لعنت کردن و طعنه زدن و مکر و خدعه و کلاه‏بردارى و پیمان‏شکنى و کشتن بى‏مورد و ظلم و قساوت و ستم و نفاق و ریاء و زنا و لواط و رباخوارى و فرار از جنگ و بیابان‏نشینى بعد از هجرت و عقوق والدین و نیرنگ با مردم و مال یتیم خوردن از روى ستم و نسبت بد دادن به زنان پاک. (1) این مقدار به طور عجله میسر شد که در مورد مذهب امامیه بنگارم و به زودى شرح و تفسیر این مطالب را مى‏نگارم اگر خداوند توفیق داد پس از بازگشت از نیشابور ان شاء الله و لا حول و لا قوة الّا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.

توضیح: این قسمت از نوشته‏هاى شیخ صدوق را ذکر کردیم به واسطه آنکه معظم له از بزرگان فقهاى پیشین است و از شخصیت‏هاى برجسته پیروان ائمه طاهرین علیهم السلام که پیرو هوى و هوس نبود. به همین جهت عقاید و گفتار او و پدرش را رضى الله عنهما به منزله نص منقول و خبر ماثور از ائمه علیهم السلام دانسته‏اند.

                        ص: 395

 (1)

بخش بیست و ششم بعضى از احتجاج‏هاى علماء و دانشمندان در زمان غیبت‏

 (2) احتجاج طبرسى 280- 282.

ابو اعلاء معرى طبیعى مذهب وارد بر سید مرتضى رحمة الله علیه شد. به او گفت آقا نظر شما در باره کلّ چیست؟ سید جواب داد نظر تو در باره جزء. گفت چه مى‏گوئى در باره ستاره شعرى؟ گفتم آنچه تو در باره دوران فلک مى‏گوئى. پرسید نظر تو در باره عدم انتهاء چیست؟ گفتم نظر تو در باره جاى گرفتن و چرخ چاه چیست؟

پرسید نظرت در باره هفت تا چیست؟ گفتم تو خود در باره زائد برّى از هفت تا چه مى‏گوئى؟ گفت در باره چهار تا چه مى‏گوئى؟ جواب دادم در باره یکى دو تا نظر تو چیست؟ گفت در باره مؤثر چه مى‏گوئى؟ گفتم نظر تو در باره مؤثرات چیست؟

پرسید در باره دو نحس چه مى‏گوئى؟ گفتم در باره دو سعد چه مى‏گوئى؟ ابو العلاء متحیر ماند. سید مرتضى رحمة الله علیه در این موقع گفت هر ملحد ملهد است.

ابو العلاء گفت از کتاب خدا استفاده کرده‏اى یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ از جاى حرکت کرده خارج شد. سید مرتضى گفت این مرد از پیش ما رفت دیگر ما را نخواهد دید.

از سید مرتضى شرح این رمزها را پرسیدند. گفت از من راجع به کل پرسید که در نظر او کل قدیم است و با این لفظ کل اشاره به عالمى مى‏کند که نام آن را عالم کبیر گذاشته‏اند. پرسید نظر تو در باره عالم کبیر چیست؟ جواب دادم تو در باره جزء

                        ص: 396

چه مى‏گوئى؟ چون آنها خود جزء را آفریده و محدث مى‏دانند که از عالم کبیر به وجود آمده و این جزء عالم صغیر است در نزد آنها. منظورم این بود که اگر صحیح باشد که عالم صغیر محدث و به وجود آمده است، پس عالم کبیر هم محدث و به وجود آمده است زیرا این هم از جنس آن است. طبق عقیده آنها یک شى‏ء واحد نمى‏تواند بعضى از آن قدیم باشد و بعضى محدث. از شنیدن حرف من سکوت کرد.

اما ستاره شعرى که پرسید منظورش این بود که این ستاره از سیارات نیست.

گفتم نظر تو در باره دوران فلک چیست؟ منظورم این بود که فلک در گردش است، پس اهمیت ندارد که شعرى ثابت یا سیار باشد. (1) اما عدم الانتهاء منظورش این بود که عالم نامتناهى است، چون قدیم است. به او گفتم جاى گرفتن و گردش به نظر من یک واقعیت است و هر دوى این جاى گرفتن و دوران دلیل به انتها است نه متناهى بودن.

اما هفت تا مرادش ستاره‏هاى سیارى که در نزد آنها صاحب احکام هستند.

گفتم به او این باطل است به واسطه آن زائد برى که محکوم به حکمى است. آن حکم ارتباطى به این سیاره‏ها ندارد و آن سیارات عبارتند از: زهره، مشترى، مریخ، عطارد، خورشید، ماه و زحل.

اما چهار تا منظورش طبایع بود. گفتم تو در باره یک طبیعت حرارت که از آن جانورى بوجود مى‏آید پوستش به دست مى‏خورد بعد همان پوست را روى آتش مى‏گذارند اضافات آن آتش مى‏گیرد و پوست سالم مى‏ماند چون خداوند آن جنبنده را بر طبیعت آتش آفریده و آتش، آتش را نمى‏سوزاند. یخ در آن کرم‏ها پدید مى‏آید با اینکه یک طبیعت است و آب دریا دو طبیعت است. در میان آن ماهیها و قورباغه و مارها و سنگ پشت و چیزهاى دیگر بوجود مى‏آید با اینکه عقیده او اینست که حیوان فقط از چهار طبیعت بوجود مى‏آید.

اما مؤثر منظورش زحل است. به او گفتم نظر تو در باره مؤثر و تحت تأثیر قرار گرفته چیست؟ خواستم به او بفهمانم که تمام مؤثرات تحت تأثیر مؤثر دیگر هستند. پس مؤثر قدیم چگونه مؤثر مى‏شود؟ اما دو نحس منظورش این بود که آن‏

                        ص: 397

دو ستاره از سیارات وقتى با هم جمع مى‏شوند از بین آنها سعد بوجود مى‏آید. گفتم نظر تو در باره دو سعد چیست که وقتى جمع مى‏شوند نحسى از آن‏ها پدید مى‏آید؟

این حکمى است که خداوند آن را باطل کرده تا بیننده بفهمند احکام تحت تأثیر ستاره‏ها نیست زیرا شخص متوجه است که وقتى عسل و شکر با هم مخلوط شود از آنها حنظل که تلخ است پدید نمى‏آید و نه علقم. وقتى علقم و حنظل که هر دو تلخند اگر جمع شوند و آمیخته گردد از آنها شیرینى و شکر پدید نمى‏آید. این دلیل بر بطلان گفتار آنها است.

اینکه گفتم هر ملحدى ملهد است. منظورم این بود که هر مشرکى ظالم است زیرا در لغت (الحد الرجل عن الدین اذا اعدل عن الدین) الحاد به معنى انحراف از دین است و (الحد) به معنى ستم و ظلم است. ابو العلاء این مطلب را فهمید و به من گوشزد کرد که من فهمیدم منظورت چیست. براى همین آیه یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللَّهِ را خواند.

گویند وقتى معرى از عراق خارج شد از او راجع به سید مرتضى رحمة الله علیه پرسیدند. این شعر را خواند:

         یا سائلى عنه لما جئت اساله             الا هو الرجل العارى من العار

             لو جئته لرأیت الناس فی رجل             و الدهر فی ساعة و الارض فی دار «1»

 (1)

مناظره شیخ مفید رحمة اله علیه‏

 (2) سید مرتضى در کتاب فصول مى‏نویسد: شیخ ابى عبد الله مفید با قاضى ابو بکر

                        ص: 398

    403    استدلال دیگرى از یکى از شیعیان .....  ص : 402

 

احمد بن سیار در خانه ابو عبد الله محمد بن طاهر موسوى با هم برخورد کردند و بیش از صد نفر در آن مجلس حضور داشتند که چند نفر از اشراف سادات علوى و بنى عباس و شخصیت‏هاى برجسته و تجار آمده بودند براى دیدن شریف.

بالاخره چند نفر بحث را در مورد نص بر ولایت امیر المؤمنین علیه السلام کشیدند. شیخ مفید رحمة الله علیه به اختصار بیانى در این مورد کرد که مناسب با موقعیت داشت. (1) قاضى ابو بکر گفت: بفرمائید نصّ در حقیقت چیست و معنى این کلمه چه مى‏باشد؟ شیخ گفت نص یعنى اظهار و آشکار نمودن از این قبیل است سخن عرب که مى‏گوید (فلان نص قلوصها) فلان کس شتر جوان و پر تحرک خود را نشان داد و از میان شتران او را مشخص نمود. به همین جهت شاه‏نشین را (منصّه) مى‏گویند زیرا کسى که در آنجا نشسته از دیگران ممتاز و مشخص است چون این محل او را مشخص مى‏نماید آنجا را (منصّه) مى‏گویند. محل ظهور و بروز از این قبیل است نیز گفتار عرب که (قد نص مذهبه) وقتى مذهب خود را اظهار و ابراز نمى‏کند از همین موارد است قول شاعر

          و جید کجید الریم لیس بفاحش             اذا هى نصّته و لا بمعطل‏

 منظورش از (اذا هى نصته) یعنى وقتى اظهار نماید بعضى شعر را (نصبته) نقل کرده‏اند باز معنى برگشت به اظهار دارد اما این لفظ در شریعت استعمال شده مطابق همان معنى که قبلا گفتم اما اگر مى‏خواهى درست معنى آن را بدانى مى‏گویم:

حقیقت نص گفتارى است که خبر از آنچه در باره او سخن گفته شده است بدهد به صورتى که آن را اظهار و آشکار نماید.

قاضى گفت چقدر خوب گفتى و آنچه توضیح دادى واقعا صحیح و درست بود.

اینک بگو ببینم اگر پیامبر نصّ بر امامت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام نموده پس اظهار وجوب اطاعت او را کرده. وقتى چنین اظهارى بنماید محال است مخفى شود.

پس چرا ما چنین اطلاعى نداریم اگر واقعا طبق گفته شما نصّ نموده.

شیخ مفید اعلى الله مقامه فرمود: اما اظهار از طرف پیامبر وقوع یافته و مخفى‏

                        ص: 399

هم نبوده در حال اظهار آن جناب هر کس در آنجا حضور داشته و کاملا فهمیده هیچ شک و شبهه‏اى براى او باقى نمانده. اما این سؤال تو که چرا حالا شما اطلاع ندارید و در این زمان براى شما مطلب واضح نیست اگر واقعا همان طورى که از دل خود خبر مى‏دهى اطلاع نداشته باشى علت آن شبهه‏ایست که از طریق این نص بر تو وارد شده زیرا تو منحرف‏شده‏اى از بینشى که موجب رسیدنت به این حقیقت بشود. اگر با دقت توجه به دلیل بکنى خواهى فهمید و اگر در زمان تو پیامبر صلى الله علیه و آله حضور داشتى هرگز شکى برایت نمى‏ماند ولى علت شک تو همان مطلبى است که توضیح دادم. (1) قاضى گفت ممکن است پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مطلبى را ابراز و اظهار بنماید در زمان خود و براى کسانى که بعد از او مى‏آیند مخفى شود به طورى که آن مطلب را نفهمند مگر با دقت زیاد و استدلال بر آن؟! شیخ مفید جواب داد آرى، چنین چیزى امکان دارد بلکه یک مسأله اجتناب ناپذیرى است براى کسانى که حضور نداشتند در مورد مطلبى اطلاع از آن باید به وسیله درک و استدلال باشد و نمى‏تواند علم ضرورى پیدا کند چون از مسائلى است که در آن حضور نداشته جز اینکه استدلال در این باب مختلف است از نظر مشکل بودن و آسانى و سختى و سادگى بنا بر حسب اعتراضاتى که در رابطه با آن مى‏شود گاهى ممکن است راه اطلاع خالى از چنین اعتراضاتى باشد که با کوچکترین استدلال مطلب را درک مى‏کند و مانند علم ضرورى و بدیهى مى‏گردد ولى در طریق نص شبهات زیادى شده و اعتراضات فراوانى نموده‏اند که اطلاع و علم در آن مسیر نیست مگر با دقت نظر و استدلال مداوم و زیاد.

قاضى گفت در این صورت با چنین اعتراضى چه اشکالى دارد که پیامبر نص و تصریح نموده به پیامبر دیگرى در زمان خود یا پیامبرى که بعد از تو قائم مقامش خواهد شد و چنین اظهار و ابرازى نموده شبیه اظهارى که براى امامت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام کرده و ما از آن اطلاع پیدا نکرده‏ایم چنانچه اطلاع از نصّ و امامت و اسباب آن نداریم.

                        ص: 400

 (1) شیخ مفید فرمود: این مطلب را نمى‏توان پذیرفت زیرا علم به این نص براى من و تمام معتقدین به شرع و منکرین آن حاصل است که هر کس ادعاى چنین مطلبى را نسبت به پیامبر بنماید که تصریح به رسالت پیامبرى دیگر نموده او را تکذیب مى‏کنند اگر واقعیت داشت نباید تمام مردم به باطل بودن آن اعتراف نمایند و تکذیب نمایند کسى را که چنین ادعائى کرده و به پیامبر صلى الله علیه و آله نسبت تصریح به پیامبرى را بدهد. اگر یک شنونده دایم اظهار بى‏اطلاعى نماید از چنین مطلبى در ردّ او استدلالى مى‏نمائى به جز راهى را که مى‏گوئى ولى مطلبى را که ذکر کردى مرا بى‏نیاز از اعتماد به دیگرى کرد زیرا اگر نص بر امامت نیز نظیر نص بر پیامبرى دیگرى بود، باید همه مدعى بطلان آن شوند و حتى دو نفر پیدا نشود که اختلاف در این مورد بنماید. همین که مشاهده مى‏کنیم در مورد امامت امت اسلام به اختلاف گرائیده بعضى معتقدند که تصریح به امامت شده و برخى این نص را منکرند مى‏فهمیم که بین امامت و نص بر پیامبرى فرق است.

سپس شیخ مفید رحمة الله علیه فرمود: چرا قاضى انصاف نمى‏دهد و آن اشکالى که بر خصم مى‏گیرد در مورد خود نمى‏پذیرد از قبیل نفى آنچه خود معتقد هستند و فرق مى‏گذارد بین خود و بین خصم در مورد فرمایش پیامبر صلى الله علیه و آله که تصریح به رجم زناکار و انجام آن و محل قطع دست دزد و فعل آن و کیفیت طهارت و نماز و حدود روزه و حج و زکات و انجام آن را نموده و توضیح داده و تکرار کرده و اختلاف در مورد همه اینها نیز وجود دارد و واقعیت در مورد همین نماز و روزه و طهارت و حج با نوعى استدلال کشف مى‏شود و همچنین در مورد فرمایش پیامبر صلى الله علیه و آله راجع به شق القمر که در زمان حیات خود پیامبر ظاهر و آشکار و مشهور بوده با اینکه گروهى از معتزله و دیگران از مذاهب مختلف و منکرین خدا این را انکار کرده‏اند و مدعى هستند این مسائل را خبرسازان و نویسندگان تاریخ ساخته‏اند و واقعیت ندارد و ما نمى‏توانیم با مخالفین خود ادعا کنیم که علم ضرورى در این جهات وجود دارد ما مى‏گوئیم ادعاى آنها اشتباه است، چگونه مى‏تواند خلاص شود از این اشکال که پیامبر تصریح به نبوت پیغمبرى دیگر

                        ص: 401

کرده، گرچه ما علم ضرورى به آن نداریم و به چه دلیل رد مى‏کند این شبهه را که ممکن است عواملى موجب شده باشد که ما اطلاع از این نص پیدا نکرده‏ایم. چنانچه از همین قبیل عوامل پیدا شده براى کسانى که با او در مورد طهارت و نماز و روزه و حج و شق القمر اختلاف دارند. بین این دو موضوع هیچ فرقى دیده نمى‏شود خلاصه استدلال اینست که براى اثبات اعتقاد خود در این گونه اختلافات قاضى به علم ضرورى متکى نمى‏شود بلکه یک نوع استدلال مى‏نماید پس چرا براى نص امامت مدعى است که اگر نص بود باید همه مى‏دانستند و اختلاف وجود نداشت؟) (1) قاضى در جواب گفت نص بر امامت شبیه مثالهائى که زدید نیست زیرا فرض نص در نظر شما فرضى عامّ است و اختلافى که در مثالها نقل کردى یک فروض خاصّ است، اگر در باره عموم بود باید اختلافى به وجود نمى‏آمد.

شیخ مفید فرمود: اکنون آنچه استدلال کردى باطل شد و فساد ادعایت آشکار گردید و احتیاج به استدلال دیگر دارى زیرا تو براى رفع خلاف و بوجود آمدن علم گفتى مطلب باید در یک زمان ظاهر باشد و بین مردم شهرت یابد و دلیل دیگرى را به آن اضافه نکردى و هیچ مطلب دیگرى را براى ایجاد علم شرط نکردى. وقتى ما این مطلب را باطل کردیم و فهمیدى که این استدلال صحیح نیست. از استدلال خویش صرف نظر کردى و به دلیل دیگرى چسبیدى و گفتى در آنجا عموم فرض است و در مورد نماز و روزه فرض خاصى است. چنین استدلالى سابقه ندارد و از این شاخ به آن شاخ رفتن دلیل بر مجاب شدن و مغلوب گردیدن است که دلیلى را رها کنى و دلیل دیگرى را بچسبى. تازه چه مى‏توانى بگوئى در مقابل این ادعا که پیامبر صلى الله علیه و آله نص بر پیامبرى نموده باشد که حفظ شریعت او شده باشد و فرض عمل در عبادت خاصه باشد. چنانچه مواردى که ما نقل کردیم نیز موردى خاص بود.

آیا مى‏توانى فرقى بین آنها بگذارى؟ قاضى دیگر جوابى نداد که قابل ذکر باشد (منظور این است که قاضى فرق گذاشت امامت فرض عام است و نماز فرض خاص اگر نص بر پیامبرى را در مورد فرض خاصى چون عبادت ادعا کنند چه فرقى بین این دو خواهد بود؟)

                        ص: 402

 (1)

استدلال دیگرى از یکى از شیعیان‏

 (2) شیخ مفید نقل مى‏کند که در ضمن استدلال و محاوره‏اى که بین او و مردى ناصبى شده بود راجع به فضیلت آل محمد صلى الله علیه و آله شیعى پرسید: بگو ببینم اگر خداوند پیامبر را به رسالت مبعوث نماید بار و بنه خود را کجا خواهد انداخت؟

جواب داد در خانه خویش میان خانواده و فرزندش. شیعى در پاسخ او گفت من نیز علاقه و دوستى خود را جایى پیاده کرده‏ام که پیامبر بار و بنه خود را در آنجا پیاده مى‏کند.

از سخنان شیخ مفید در مورد امامت ابا بکر از طریق اجماع که شخصى به نام کتبى از او پرسید چه دلیل دارید بر صحیح نبودن امامت ابا بکر؟ شیخ در پاسخ گفت دلیل زیاد است من فقط یک دلیل را ذکر مى‏کنم که تو بهتر بفهمى و آن دلیل اینست که امت اجماع دارند که امام احتیاج به امام دیگرى ندارد و تمام امت اجماع نموده‏اند بر اینکه ابا بکر بالاى منبر گفت ولیتکم و لست بخیرکم فان استقمت فاتبعونى و ان اعوججت فقومونى من فرمانرواى شما شده‏ام با اینکه بهترین شما نیستم. اگر در طریق مستقیم بودم پیروم شوید ولى اگر راه کج پیمودم مرا به راه راست بدارید.

او خود اعتراف نمود که احتیاج به رعیت دارد و نیازمند به آنها است در تدابیر امور و این مطلب را همه خردمندان قبول دارند کسى که احتیاج به مردم داشته باشد احتیاج او به امام بیشتر است. وقتى ثابت شد احتیاج ابا بکر به امام با امامتش باطل مى‏شود به دلیل اجماع بر اینکه امام احتیاج به امام دیگر ندارد.

کتبى دیگر نتوانست حرفى بگوید و اعتراض بنماید ولى در آن جلسه مردى معتزلى مذهب به نام عرزالة حضور داشت که زبان گشوده گفت چرا این حرف را نزدى که امت نیز اجماع دارند بر اینکه قاضى احتیاج به قاضى ندارد و امیر محتاج به امیر دیگرى نیست. بنا بر این باید امراء نیز معصوم باشند یا خارج از اجماع شویم.

شیخ مفید فرمود: اگر ساکت مى‏شدى بهتر از این حرف بود. خیال نمى‏کردم‏

                        ص: 403

    408    استدلال دیگر شیخ مفید .....  ص : 404

 

چنین اشتباهى بکنى یا بى‏اعتبارى. دلیلى که ذکر کردى بر تو پوشیده باشد زیرا در موردى که نقل کردى اجماعى وجود ندارد بلکه اجماع بر خلاف آن است زیرا امت اتفاق دارند بر اینکه قاضى که از امام مقامش کمتر است احتیاج به قاضى که امام است دارد. همین مطلب باطل مى‏کند استدلال تو را مگر اینکه منظورت از امیر و قاضى خود امام باشد که در این صورت او احتیاج به قاضى یا امیر دیگر ندارد و این بى‏نیازى به واسطه عصمت و کمالى است که در او هست. اینک چگونه توانستى ما را ملزم نمائى؟ شخص معترض نتوانست حرفى بزند.

 (1)

استدلال دیگرى از شیخ مفید رحمة اله علیه‏

 (2) مردى معتزلى به نام ابى عمر و شوطى به ایشان گفت مگر امت بر این اجماع ندارند که ظاهر ابا بکر و عمر اسلام بود؟ در جواب او گفت چرا اجماع امت بر این است که آنها تا مدتى ظاهرا مسلمان بودند. اما اینکه اجماع داشته باشند که در تمام عمر مسلمان بودند چنین اجماعى وجود ندارد چون همه اتفاق دارند که آنها مشرک بودند و گروهى نیز معتقدند که آن گروه تعدادشان کم نیست بر اینکه آن دو پس از مسلمان شدن ظاهرى کافر شدند بواسطه انکار نص و در زمان حیات پیامبر صلى الله علیه و آله نفاق از آنها سر زد.

شوطى گفت اشکالى که من مى‏خواستم بنمایم با استدلالى که کردى باطل شد.

خیال مى‏کردم در مورد استدلالى که من کردم تو به اطلاق مى‏پذیرى. شیخ مفید فرمود: اینک فهمیدى عقیده من چیست و متوجه شدى که منظورم چه بود که اجازه ندادم از آن استفاده نمائى. اینک تو را مجبور مى‏کنم به قبول مطلبى که مى‏خواستى خصم را به آن دچار نمائى.

آیا امت اجماع ندارند بر اینکه هر کس شک در دین خدا داشته باشد و در نبوت مشکوک شود اعتراف به کفر نموده و اقرار به آن کرده؟ جواب داد چرا.

شیخ فرمود: تمام امت قبول دارند که عمر بن خطاب گفت من هیچ روز شک‏

                        ص: 404

نکردم از روزى که مسلمان شدم مگر روزى که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله با اهل مکه از در صلح درآمد من خدمت ایشان رسیدم و گفتم مگر تو پیامبر نیستى؟ فرمود:

چرا. گفتم مگر ما مؤمن نیستیم؟ فرمود: چرا. گفتم پس به چه جهت این پستى را پذیرفتى براى خود و به آنها این موقعیت را دادى؟ فرمود: این پستى نیست، این براى تو بهتر است.

گفتم مگر تو وعده ندادى که ما داخل مکه خواهیم شد؟ فرمود: چرا. گفتم پس چرا ما وارد نشدیم؟ فرمود: من به تو گفتم و وعده دادم که امسال وارد خواهیم شد؟

گفتم نه. فرمود: به زودى وارد خواهید شد ان شاء الله تعالى.

پس عمر به شک خود اعتراف نمود و تردیدى که در باره نبوت داشت و موارد شک و علت بوجود آمدن آن را هم اعتراف کرد به این مطلب اجماع بوجود مى‏آید بر کفر او. بعد از اظهار ایمان و اعتراف خود به این مطلب.

گروهى از ناصبى‏ها گفته‏اند بعد عمر یقین پیدا کرد. یعنى بعد از شک و تردید یقین پیدا کرد و بعد از کفر به ایمان گرائید. نمى‏توانیم حرف آنها را بپذیریم چون دلیلى ندارند و همان اجماع بر اینکه کافر شده، مورد اعتماد ما است.

گویند نتوانست حرفى بزند جز اینکه گفت تاکنون نشنیده بودم کسى ادعاى اجماع بر کفر عمر نماید تا شیخ فرمود حالا فهمیدى و برایت ثابت شد. به جان خود سوگند یاد مى‏کنم که این مطلب را کسى قبل از من استدلال نکرده اگر جوابى دارى بگو. اما آن شخص جوابى نداشت که بگوید.

 (1)

استدلال دیگر شیخ مفید

 (2) در خانه ابو عبد الله محمد بن محمد بن طاهر رحمة الله علیه مردى از روحانى نمایان به نام ورثانى بود که از جمله رجال با فهم آنها به شمار مى‏رفت. رو به شیخ نموده گفت مگر مذهب تو این نیست که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله معصوم از خطا بوده و اشتباه و سهو و غلط برایش رخ نداده داراى نفس کامل و بى‏نیاز از مردم‏

                        ص: 405

بوده است. شیخ مفید گفت چرا همین طور بوده. آن جناب گفت پس در مورد این آیه چه مى‏گوئى که خداوند مى‏فرماید وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ.

مگر خداوند به او دستور نداده که در راى و اظهار نظر از آنها کمک بگیرد و او را نیازمند به مشاورت ایشان کرده. چگونه ادعاى تو صحیح است با ظاهر این آیه قرآن و عمل پیامبر صلى الله علیه و آله؟ (1) شیخ در جواب گفت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله با اصحاب خود مشورت نکرد به این طور که نیازمند براى آنها باشد و نیازى به مشورت آنها نداشت چنانچه تو خیالى مى‏کنى، بلکه مشورت او جهت دیگرى داشت که برایت توضیح مى‏دهم و توضیح آن چنین است که ما معتقدیم پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله از ارتکاب کبائر معصوم است گرچه تو در انجام صغائر با ما مخالف هستى. به اجماع تمام مسلمانان کاملترین خلق و صاحب‏نظرترین آنها و عاقلترین ایشان بود و از همه تدبیر و اندیشه‏اش محکم‏تر بود. ارتباط بین او و خدا پیوسته برقرار بود و ملائکه پیوسته بر او نازل مى‏شدند و او را مدد نموده در راه تهذیب کمک بودند و او را از مصالح و واقعیات مطلع مى‏کردند. وقتى داراى چنین امتیازاتى باشد دیگر نیازى به اظهار نظر دیگران نداشت زیرا هر کس را نام ببرى پائین‏تر از پیامبر صلى الله علیه و آله بوده و مشورت کردن با دیگران براى استفاده از اظهار نظر آنها است و اقتباس از نظرش وقتى بداند که او صاحب‏نظرتر است و داراى تدبیر و اندیشه محکمترى است یا عقل کاملترى دارد و یا این احتمال را بدهد. اما وقتى بداند که او در این موارد پائین‏تر از خود اوست دیگر جاى استفاده و استعانت باقى نمى‏ماند زیرا کامل احتیاجى به ناقص ندارد در راه رسیدن به رشد و کمال چنانچه عالم به جاهل نیازمند نیست در راه رسیدن به مسائل علمى آیه نیز با مضمون خود شاهد همین مطلب است. مگر توجه ندارى که خداوند مى‏فرماید وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ انجام امر را به تصمیم پیامبر و در اختیار او مى‏گذارد نه به رأى و صوابدید آنها. اگر امر به مشورت با آنها کرده بود تا راه خطا را از صواب تشخیص دهد باید مى‏فرمود فاذا أشاروا علیک فاعمل وقتى رأى دادند به آن عمل کن و اگر اتفاق در

                        ص: 406

اظهار نظرى داشتند خلاف نظر آنها عمل نکن در این صورت انجام کار موکول به اظهار نظر آنها مى‏شد نه تصمیم خود پیامبر صلى الله علیه و آله. اما آیه به صورتى که ملاحظه مى‏کنى نازل شده و توهم شما صحیح نیست اما اینکه باید آنها را دعوت به مشورت نماید هدف اینست که آنها را به الفت و همبستگى وادارد و در موقع تصمیم‏ها از آداب و سنن پروردگار بیاموزند. هدف از مشورت این بوده نه احتیاج به مشورت آنها داشته باشد. جز اینکه در اینجا وجه دیگرى هم هست آشکارا و واضح و آن اینست که خداوند به او اعلام کرد که در میان امت کسانى هستند که انتظار ناراحتى‏ها را دارند و فتنه‏انگیزى مى‏کنند و پنهانى به دشمنى او مى‏پردازند و خشم خویش را پنهان مى‏کنند و پیوسته در راه از میان بردن امر رسالت هستند و راه نفاق مى‏پیمایند. اما آنها را نام نبرد و نه معرفى کرد (1) و در این آیه مى‏فرماید وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلى‏ عَذابٍ عَظِیمٍ. و در این آیه مى‏فرماید وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ هَلْ یَراکُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ. و در این آیه مى‏فرماید یَحْلِفُونَ لَکُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یَرْضى‏ عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ. و مى‏فرماید وَ یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْکُمْ وَ ما هُمْ مِنْکُمْ وَ لکِنَّهُمْ قَوْمٌ یَفْرَقُونَ. و مى‏فرماید وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یُؤْفَکُونَ. و مى‏فرماید وَ لا یَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ کُسالى‏ وَ لا یُنْفِقُونَ إِلَّا وَ هُمْ کارِهُونَ. و مى‏فرماید وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا کُسالى‏ یُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا

. خداوند در آیه دیگر پس از این که فی الجمله آنها را معرفى مى‏کند، مى‏فرماید وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ.

آنها را به بد زبانى معرفى مى‏کند و راه شناسائى آنها را در نفاقى که دارند در گفتار زشت خود مشخص مى‏کند. بعد دستور مى‏دهد با آنها مشورت نماید تا از گفتار آنها پى به باطنشان ببرد زیرا نصیحت‏کننده باطن خود را در مشورت آشکار مى‏کند خیانتکار و منافق نیز از حرف زدنش معلوم مى‏شود. هدف از مشورت‏

                        ص: 407

شناسائى آنها بود مگر در مشورتى که راجع به بدر نمود. نیت فاسد آنها در مورد اسیرها معلوم نشد و آنها را سرزنش نمود و دغلبازى آنها را آشکار کرد. در این آیه مى‏فرماید ما کانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْرى‏ حَتَّى یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا وَ اللَّهُ یُرِیدُ الْآخِرَةَ وَ اللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ*  لَوْ لا کِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ که آنها را مورد سرزنش قرار مى‏دهد و آنها را با این رأیى که داده‏اند توبیخ مى‏نماید و براى پیامبر صلى الله علیه و آله وضع آنها را توضیح داد. معلوم مى‏شود که مشورت نه از جهت احتیاج به اظهار نظر آنها است. هدف از مشورت همین بود که ذکر شد. (1) یک نفر از حاضران به نام جراحى گفت سبحان الله تو ابا بکر و عمر را منافق مى‏دانى؟ خیال نمى‏کنم شما هم چنین منظورى داشته باشى. و در جنگ بدر با غیر آنها مشورت نکرد. اگر آن دو منافق بودند که ما نمى‏توانیم چنین حرفى را تحمل کنیم و صبر نخواهیم کرد و نمى‏توانیم این نسبت را بشنویم و اگر از منافقین نبودند همان حرف اول را بپذیر که گفتى پیغمبر مى‏خواست آنها را عادت به مشورت بدهد و راهنمائى کند که در کارها چکار کنند.

شیخ مفید در جواب او گفت این طریقه بحث و استدلال نیست. چنین برخوردى متکبرانه و از روى بزرگ منشى است نه استدلال و برهان. ما شخص معینى را ذکر نکردیم یک توضیح اجمالى دادیم. اما شیخ آنها را مشخص کرد و لزومى هم نداشت که مشخص شود.

اما جناب ورثانى با صداى بلند فریاد زد صحابه مقامشان بالاتر از آن است که نسبت نفاق به آنها بدهند چه رسد صدیق و فاروق و داد و فریادهائى از این قبیل که بازاریها و ستمگران و آشوب طلبان مى‏کنند به راه انداخت.

شیخ مفید گفت این سر و صداها را رها کن. اگر مى‏توانى دلیل بیاور و براى گشودن راه حل مطلبى ذکر کن و گر نه توضیح کافى داده شد و حق آشکار گردید به کوچکترین سعى و کوشش وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ*.

                        ص: 408

    412    استدلال دیگرى از شیخ مفید رحمة الله علیه .....  ص : 409

 

 (1)

استدلال دیگر از شیخ‏

 (2) یکى از اصحاب شیخ مفید رحمة الله علیه گفت معتزلیان و حشویها مدعى هستند که جلوس ابا بکر و عمر با پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در عریش و سایبان از جهاد امیر المؤمنین علیه السلام با شمشیر افضل بوده. اگر آن دو بهترین خلق نبودند این امتیاز را نمى‏یافتند که با پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در عریش همنشین باشند.

چگونه مى‏توان استدلال را دفع نمود.

شیخ فرمود در جواب باید جریان را معکوس نمود و داستان را زیر و رو کرد به این صورت که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله اگر مى‏دانست آنها مبارز هستند و جهاد مى‏نمایند و با این پیکار و جهاد مستوجب ثواب و درجه آخرت مى‏شوند نباید مانع آنها مى‏شد از رسیدن به چنین مقام و منزلتى که بهترین مقام و عالى‏ترین مرتبه است و از قعود و خوددارى از جنگ بسیار با ارزشتر است به صریح آیه که مى‏فرماید لا یَسْتَوِی الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ غَیْرُ أُولِی الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ ... فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِینَ عَلَى الْقاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً.

وقتى مى‏بینیم که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مانع این فضیلت و مقام براى آنها مى‏شود و آن دو را با خود مى‏نشاند مى‏فهمیم که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى‏دانسته اگر آن دو به جنگ پردازند کارى از پیش نمى‏برند و خراب خواهند کرد یا فرار مى‏کنند و بر مى‏گردند چنانچه در جنگ احد و خیبر و حنین انجام دادند و این به ضرر مسلمانان است و اعتمادى نبود که موجب سستى و پائین آمدن توان رزمى آنها شود که شیخین فرار اختیار کنند یا از ترس و ناراحتى پناه به مشرکان ببرند و امان بخواهند یا مفاسد دیگرى که خداوند مطلع بوده و ممکن است لطفى خداوند به امت کرده که آنها را از مبارزه و جنگ بازداشته و آنچه آنها توهم کرده‏اند که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آنها را با خود نگه داشته تا از رأى و نظر ایشان استفاده نماید، قبلا ثابت شد که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله کامل بوده و آنها به مرتبه کمال او نمى‏رسیدند و معصوم بوده که آنها معصوم نبوده‏اند و مؤید به ملائکه بوده که آنها

                        ص: 409

نبوده‏اند و قرآن به او وحى مى‏شد که به آنها نمى‏شده. پس چه احتیاجى به آنها داشته با توضیحاتى که دادیم جز اینکه کور دلى و نادانى و کمى اعتقاد موجب چنین عقیده‏اى بشود.

آنچه این مطلب را آشکار مى‏کند و هدف از نشستن آنها را در عریش واضح مى‏نماید، آیه شریفه است إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ.

این دو نفر یا مؤمن بوده‏اند یا غیر مؤمن. اگر مؤمن بوده‏اند که خداوند جان آنها را خریده بود با جنگى که موجب کشته شدن شود که حریف را بکشند یا حریف آنها را بکشد.

اگر آنها چنین بودند نباید پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله حائل مى‏شد بین آنها و شرطى که با خدا کرده بودند و همین که مانع شده به ما مى‏فهماند که آنها داراى این مزایا نبوده‏اند که بعضى از نادانان براى آنها معتقدند و مسأله عریش خود یک نوع وبال و گرفتارى براى آنها است نه مقام و مزیت و برعکس موجب نقص و اشکال مى‏شود. به منت خداى متعال.

 (1)

استدلال دیگرى از شیخ مفید رحمة الله علیه‏

 (2) شیخ مفید اعلى الله مقامه مى‏گوید ابو الحسین خیاط گفت مردى از معتقدین به امامت، پیش من آمد که مدعى بود رئیس آنها گفته است بپرس از ابو الحسین خیاط این فرمایش پیامبر در آیه قرآن که به ابا بکر مى‏گوید لا تَحْزَنْ محزون نباش. آیا ترس ابا بکر اطاعت خدا بوده یا معصیت. اگر اطاعت خدا بوده لازم مى‏آید که پیغمبر صلى الله علیه و آله از طاعت خدا نهى نموده باشد و اگر معصیت بوده، لازم مى‏آید که ابا بکر معصیت کرده باشد. به او گفتم امروز از جواب صرف نظر کن ولى برو پیش او و از این آیه که خداوند به موسى مى‏فرماید لا تَخَفْ* مترس سؤال کن که خوف‏

                        ص: 410

موسى یا معصیت بوده یا اطاعت. اگر اطاعت بوده خدا از اطاعت نهى کرده و اگر معصیت بوده باید موسى دچار معصیت شده باشد. (1) خیاط گفت آن مرد رفت و بعد برگشت. پرسیدم اشکال مرا برایش گفتى؟

جواب داد آرى. پرسیدم چه جواب داد؟ گفت به من دستور داد که با تو ننشینم.

شیخ مفید مى‏فرماید من در صحت این داستان مشکوکم. گمان مى‏کنم خیاط این جریان را ساخته باشد. اگر راست مى‏گفت که یکى از رؤساى شیعه چنین سؤالى را کرده است باید در جواب اشکال او گیرى نمى‏کرد و جوابش را مى‏داد. باید خیاط این داستان را ساخته باشد تا بدین وسیله به مردم اعلام کند که شیعه نمى‏تواند جواب بدهد.

اما من به او و یارانش مى‏گویم فرق بین این دو مرد بسیار واضح است. به این صورت که اگر ما باشیم و ظاهر آیه لا تَخَفْ* خطاب به حضرت موسى و این آیه خطاب به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله وَ لا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ و شبیه این گونه خطابها به انبیا علیهم السلام قطع پیدا مى‏کنیم که نهى و بازداشتن از کار قبیحى است که سزاوار سرزنش مى‏شوند چون ظاهر آیات نهى است لا تفعل. چنانچه ظاهر گفتار مخالف این نهى امر حقیقى است مانند افْعَلْ اما از این ظاهر به واسطه یک دلیل عقلى عدول مى‏کنیم که چاره‏اى جز آن نداریم. چنانچه وقتى دلیلى نداشته باشیم براى عدول از ظاهر، همان ظاهر را صحیح مى‏دانیم.

دلیلى که ما را از ظاهر آیه عدول مى‏دهد عصمت انبیاء است که گواهى است بر انجام ندادن خطا و گناه. وقتى اجماع امت بر این قرار گرفت که ابا بکر معصوم نیست مانند انبیاء لازم است آیه را به معنى ظاهر آن گرفت که نهى و کار ناشایست است. به همین جهت مورد نهى قرار گرفته که ادامه ندهد، چون دلیلى نیست که ما را از ظاهر آیه منصرف نماید از قبیل عصمت. خبرى هم از خداوند و پیامبرش در این مورد نرسیده پس آنچه خیاط ایراد کرده باطل مى‏شود. او در حقیقت رئیس معتزلیان است و معلوم مى‏شود استدلالش بجائى بند نیست و تائید مدعاى ما را مى‏نماید، آنچه از مشایخ و دانشمندان شیعه نقل شده که خداوند هر جا سکینه و آرامش را بر

                        ص: 411

پیامبر صلى الله علیه و آله و بر آنها نازل نموده، آیات قرآن شاهد این مطلب است (1) یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ  ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ. ولى در غار که جز ابا بکر کس دیگرى با پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نبود سکینه را اختصاص به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى‏دهد نه ابا بکر و او را شریک پیامبر صلى الله علیه و آله نمى‏نماید و در آیه مى‏فرماید فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها. اگر او مؤمن مى‏بود باید سکینه و آرامش را به او هم مى‏دادند مانند سایر مؤمنین به جهت همان کار ناشایستى که در غار از او سر زد که عبارت از حزن او بود. نهى متوجهش گردید تا این حزن را ادامه ندهد چون خداوند او را از سکینه‏اى که به مؤمنین ارزانى داشته در مواردى که با پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله بوده‏اند محروم نموده که آیات قرآن شاهد این مطالب است و براى کسى که دقت کند واضح و آشکار است.

شیخ مفید مى‏فرماید این استدلال، گروهى از ناصبیان را متحیر نموده و دلتنگ کرده و در فکر چاره برآمده‏اند که راه خلاصى از این استدلال پیدا نمایند و به اختلاف راه حل‏هائى بیان کرده‏اند و مجموعا آنچه نقل کرده‏اند دلیل بر ضعف عقل و اشتباه آنها و گمراهى اوست. بعضى گفته‏اند سکینه و آرامش بر ابا بکر نازل شده چون او ترسان و ناراحت بود ولى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مطمئن و آسوده مى‏نمود.

مسلم است که آرامش خاطر احتیاج به سکینه ندارد ولى خائف و ترسان احتیاج به سکینه دارد.

شیخ مفید مى‏فرماید با این استدلال مرتکب جنایت شده‏اید که طعن بر کتاب خدا مى‏زنید زیرا اگر ادعاى شما صحیح باشد نباید در روز بدر و حنین نیز بر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نازل شود چون در آن دو روز نیز خائف و ترسان نبوده و مطمئن بوده و یقین داشته که فتح با اوست و خداوند بر تمام ادیان او را پیروز مى‏نماید. گرچه مشرکان نخواسته باشند و آیاتى که صریحا نزول سکینه را بر شخص پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله تصریح مى‏فرماید این استدلال را بى‏ارزش و بر باد مى‏دهد.

                        ص: 412

    417    مناظره‏اى از شیخ مفید .....  ص : 415

 

اگر بگوئید پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در این دو مورد خائف بوده ولى اظهار نمى‏کرده به همین جهت سکینه بر او نازل شده است، ما همین ادعاى شما را در غار هم مى‏کنیم پس چرا شما قبول نمى‏کنید. (1) اگر بگوئید پیامبر صلى الله علیه و آله احتیاج به سکینه در هر حال داشته تا ترس از او زائل شود و هرگز دچار بیم و هراس نشود، با این ادعا حرف قبلى خود را باطل کرده‏اید با اینکه نصّ صریح قرآن مخالف ادعاى شما است.

فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها خداوند در این آیه به مردم اطلاع مى‏دهد کسى که سکینه بر او نازل نموده همان کسى است که او را تائید کرده بوسیله ملائکه. وقتى ضمیرها در نزول سکینه و تائید و ضمیر از اول آیه یک نفر باشد إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ تا این قسمت آیه وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها و هرگز نمى‏تواند دو فرد باشد چنانچه نمى‏تواند در این کلام دو نفر را منظور داشته باشد لقیت زیدا فاکرمته و کلمته که زید را دیدم و او را احترام کردم و با او صحبت نمودم. نمى‏تواند ابتداى کلام مربوط به زید باشد ولى کرامت و احترام مربوط به عمر و یا خالد یا بکر باشد. وقتى به اتفاق امت مؤید به ملائکه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله باشد ثابت است که سکینه نیز به او اختصاص دارد نه رفیقش و این مطلبى است که شبهه‏اى در آن نیست.

بعضى از آنها گفته‏اند سکینه گرچه اختصاص به پیامبر اکرم داشته اما دلیل بر نقص ابا بکر نیست زیرا احتیاج به سکینه رئیس دارد و نه مرءوس و تابع. در جواب آنها باید گفت این رد خدا است زیرا خداوند در بدر و حنین بر مرءوس‏ها و متبوعین نازل کرده و در جاهاى دیگر بنا بر آنچه شما گفتید لازم مى‏آید خداوند سکینه را در این موارد به کسانى داده باشد که احتیاجى نداشته‏اند و چنین کارى عبث و بیهوده است. خداوند منزه است از چنین نسبتى.

شیخ فرمود در اینجا شبهه‏اى است که مى‏توان آن را ایراد کرد و از شبهه قبلى قوى‏تر است جز اینکه آنها این اشکال را متوجه نشده‏اند. خیال نمى‏کنم به خاطر هیچ کدام از آنها رسیده باشد و آن اینست که بگوئیم خداوند دو چیز را ذکر کرده، بعد،

                        ص: 413

از یکى به کنایه تعبیر نموده. این کنایه مربوط به هر دوى آنها است نه یکى مانند این آیه الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللَّهِ لفظ کنایه از فضه فقط آورده شد با اینکه منظور طلا و نقره هر دو هست و شاعر هم مى‏گوید: (1)

          نحن بما عندنا و انت بما             عندک راض و الامر مختلف‏

 منظورش اینست که نحن بما عندنا راضون و انت راض بما عندک یکى را ذکر کرده و دیگرى را ذکر ننموده. همین طور خداوند مى‏فرماید فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ و هر دو را مورد نظر داشته باشد.

جواب از این اشکال به توفیق خدا چنین است. اختصار به کنایه با ذکر یکى از موارد و تعمیم حکم به همه یک نوع مجاز و استعاره‏ایست که اهل زبان در موارد بخصوصى به کار برده‏اند و در قرآن هم تعداد معینى بکار برده شده. استعاره استعمال اصلى نیست که در همه جا اجرا شود و نمى‏توان بر آن قیاس نمود و ما نمى‏توانیم ظاهر قرآن را رها کنیم و از استعمال حقیقى صرف نظر نمائیم و به استعاره متوسل شویم مگر مجبور باشیم با اینکه دلیلى در آیه فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ نداریم که ما را ملزم نماید غیر از کسى که مراد هست از نازل شده سکینه بر او دیگرى را هم به استعمال کنائى منظور نمائیم.

مطلب دیگر اینکه عرب این استعمال را به کار مى‏برد. وقتى که معنى معروف باشد و اشتباه پیش نیاید در چنین صورتى یکى را ذکر مى‏کند و هر دو را منظور مى‏نماید به جهت اختصار چون جاى اشتباه نیست و تردید بوجود نمى‏آید اما در صورتى که معروف نیست و اشتباه پیش بیاید چنین استعمالى را روا نخواهد داشت و هر که به کار برد کارش لغز و معما است. مگر نمى‏بینى که خداوند مى‏فرماید وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها هر کس بشنود مى‏داند منظور انفاق نکردن طلا و نقره هر دو است با قرینه‏اى که قبلا ذکر نموده از کراهت نسبت به ذخیره نمودن و بر هم انباشتن طلا و نقره که مانع انفاق آنها است وقتى هر دو را در مورد ذخیره کردن آورد و حکمى به آن دو داد که شاهد و گواه است بر اینکه انفاق نیز مربوط به هر دو است که از جهت اختصار یکى را بیان نموده. خداوند در این آیه‏

                        ص: 414

مى‏فرماید (1) وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیْها دیدن تجارت و لهو هر دو را سبب و مانع از یاد خدا دانسته و با این قرینه هیچ تردیدى به وجود نمى‏آید که خیال کنند یکى را مانع قرار داده بکله منظورش هر دو است چون اگر یکى را منظور نماید کلام از فائده عقلانى خالى خواهد بود. با توجه به همین مطلب کافى است که اشاره‏اى بنماید همچنین آیه شریفه وَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ یُرْضُوهُ. در این آیه چون نام خدا را تصریح نموده و پیامبر را نیز یاد کرده معلوم مى‏شود این رضایت مربوط به هر دو است و گر نه ذکر خدا و رسول در اول آیه لزومى نداشت و مفید فایده‏اى نبود.

همچنین قول شاعر و انت بما عندک راض و الامر مختلف اگر قبلا نگفته بود و نحن بما عندنا نمى‏توانست اختصار به یکى بنماید و دیگرى را ذکر نکند زیرا اگر از جمله اول راضون را ساقط شده ندانیم کلام بى‏فایده مى‏شود نحن بما عندنا چه هستیم باید بگوئیم ما هم آنچه نزد ما است راضى هستیم چون چنین معنائى در نزد مخاطب و اهل فهم کاملا معلوم است. جایز است از جهت اختصار و ایجاز یکى را بیان کند و دیگرى را به کنایه منظور نماید اما آیه شریفه فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ این طور نیست زیرا معنى کامل و تمام است با نزول سکینه بر پیامبرش صلى الله علیه و آله نه بر رفیق مصاحب او در غار هیچ احتیاجى به برگرداندن ضمیر به هر دو نیست با اینکه ضمیر در حقیقت کنایه از یک نفر است و ظاهر استعمال عرب هم همین است. اگر هر دو را در نظر داشته باشد اشتباه پیش مى‏آید و یک نوع پرده‏پوشى و لغزگوئى است.

زیرا در صورتى که ضمیر را در استعمال براى همه به کار برند ولى منظور یک فرد باشد موجب اشتباه مى‏شود. همین طور اگر ضمیر مربوط به یک نفر باشد و منظور از آن همه باشند باز اشتباه پیش خواهد آمد با اینکه دلیلى هم وجود ندارد که چنین منظورى را معنى نماید و کلام هم در صورتى که مربوط به همان یک نفر باشد کامل و بى‏اشکال است. مگر نمى‏بینى اگر گوینده‏اى بگوید لقیت زیدا و معه عمر و فخاطبت زیدا و ناظرته زید را دیدم که عمر و هم با او بود. با زید صحبت کردم و

                        ص: 415

مناظره نمودم. (1) اگر منظورش صحبت و مناظره کردن با هر دو باشد چنین استعمالى حالت لغز و معما دارد زیرا جمله داراى قرینه‏اى نیست که نشان دهد مناظره با هر دو بوده. اگر این جمله را مانند آیات گذشته بدانیم یک نوع جهالت و نادانى است چون خیلى فرق بین آیات و این جمله لقیت زیدا هست و تناسبى بین آنها وجود ندارد.

دلیل دیگر اینکه ضمیر دوم در آیه فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ مسلما اختصاص به پیامبر صلى الله علیه و آله دارد. دیگر صحیح نیست که ضمیر اول به هر دو نسبت داده شود و غیر پیامبر را هم شامل گردد. چون در زبان عرب سابقه ندارد کنایه‏اى مربوط به دو نفر باشد و کنایه بعد مربوط به یک نفر از آنها باشد. در قرآن نظیرى و مشابهى وجود ندارد و نه در اشعار عرب و نه در هیچ سخنى و چون (ه) در آیه وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها به اتفاق اختصاص به پیامبر صلى الله علیه و آله دارد ثابت مى‏شود که (ه) در قسمت اول فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ هم کنایه از شخص پیامبر صلى الله علیه و آله است نه دیگرى و معلوم شد این آیه با تمام مثالها و اشعار فرق آشکارى دارد. خداوند راهنماى حقیقت است.

 (2)

مناظره‏اى از شیخ مفید

 (3) مردى از پیروان عقائد کرابیسى به شیخ مفید گفت: من جسورتر از شیعیان ندیده‏ام در ادعاى محالى که مى‏کنند زیرا آنها مدعى هستند آیه إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً در باره على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام نازل شده با اینکه ظاهر آیه در باره ازواج و زنان پیامبر صلى الله علیه و آله است. اگر ظاهر آیه را دقت کنید مى‏بینید سیاق آیه فقط در مورد زنان پیامبر صلى الله علیه و آله است و هیچ شاهدى بر مدعاى آنها در آیه وجود ندارد.

شیخ مفید در جواب او گفت: جسورترین مردم در ارتکاب باطل و منکرترین‏

                        ص: 416

آنها نسبت به واقعیتها و نادانترین ایشان کسى است که ادعاى تو را بنماید و مخالفت با اجماع کند به دلیل اینکه خلافى بین امت وجود ندارد. بعضى از آیات قرآن اول آن مربوط به چیزى است و آخر آن مربوط به چیز دیگر و وسط آیه اختصاص به مطلبى دارد که اول آن مربوط به مطلب دیگرى، موافق و مخالف، نقل کرده‏اند که این آیه در خانه ام سلمه نازل شده است و پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در خانه بوده با على علیه السلام و حضرت فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام که آنها را داخل عبائى خیبرى نمود و فرمود (1)

اللهم هؤلاء اهل بیتى‏

خداوند این آیه را نازل فرمود إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً آیه را پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله قرائت فرمود. ام سلمه گفت آیا من از اهل بیت شما نیستم؟

فرمود: تو عاقبت به خیرى. نفرمود تو از اهل بیت من نیستى. حتى اصحاب حدیث نقل کرده‏اند عمر از این آیه سؤال کرد به او گفتند از عایشه بپرس. عایشه گفت این آیه در خانه خواهرم ام سلمه نازل شد، از او بپرسید او بهتر از من مى‏داند. هیچ یک از ناصبیان و راویان شیعه اختلافى در مورد این آیه به صورتى که گفتم ندارند.

حمل آیات قرآن را به صورتى که روایت رسیده بهتر است از اینکه توجیه و تفسیر از روى ظن و گمان بکنیم با اینکه خداوند شاهدى بر صحت ادعاى ما در خود آیه قرار نداده زیرا مى‏فرماید إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً و زدودن رجس امکان ندارد مگر با عصمت زیرا گناه از پلیدترین رجس‏ها است و این که خداوند مى‏فرماید اراده کرده رجس را برطرف نماید خبر و اطلاع از وقوع این کار است نه اراده‏اى که به وسیله آن لفظ امر، امر مى‏شود خصوصا که اراده را در این آیه قدیم بدانیم و اراده در این آیه فرق دارد با اراده‏اى که در این آیه است یُرِیدُ اللَّهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ و این آیه یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ زیرا اگر هر دو به یک معنى باشد دیگر معنى ندارد که اختصاص به اهل بیت داشته باشد زیرا اراده‏اى که مقتضاى خبر و بیان است شامل همه مردم مى‏شود چنانچه در تفسیر و معنى آن ذکر شده. وقتى مى‏بینیم این اذهاب رجس را اختصاص‏

                        ص: 417

    422    استدلال در مورد شفاعت .....  ص : 419

 

به اهل بیت علیهم السلام داده دلیل است بر اینکه اراده از بین بردن رجس به معنى انجام کار است و این خود موجب عصمت است طبق توضیحى که دادیم و اینکه تمام امت اتفاق دارند بر اینکه زنان پیامبر معصوم نبوده‏اند خود دلیل است بر اینکه آیه مربوط به زنان پیامبر نیست مضافا بر اینکه اگر کسى عارف به زبان باشد چنین ادعائى را نخواهد کرد و نه توهم آن را مى‏نماید زیرا بین عربى زبانان هیچ اختلافى نیست که جمع مذکر با میم و جمع مؤنث با نون و هرگز علامت مذکر را براى مؤنث به کار نبرده‏اند نه بطور حقیقى و نه مجازى و چون مى‏بینیم خداوند ابتداى آیات را اختصاص به بانوان پیامبر صلى الله علیه و آله داده و جمع آنها را با نون مؤنث ذکر کرده و فرموده است (1) یا نِساءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ تا این قسمت آیه وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ بعد خطاب را از آنها برداشته بعد از این فاصله و جمع مذکر آورده و فرموده است إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً وقتى جمع را به وسیله (میم) ذکر نموده و (نون) را ساقط کرده مى‏فهمیم خطاب متوجه اشخاص قبل نیست. به همان دلیل استعمال عرب بعد باز خطاب را متوجه زنان پیامبر صلى الله علیه و آله مى‏کند و مى‏فرماید وَ اذْکُرْنَ ما یُتْلى‏ فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیاتِ اللَّهِ وَ الْحِکْمَةِ إِنَّ اللَّهَ کانَ لَطِیفاً خَبِیراً با این تغییر خطاب توجه داده که این طهارت و عصمت و فضیلت عالى اختصاص به آل محمد صلى الله علیه و آله دارد و جاى هیچ ادعائى نیست که بگوئید در زنان پیامبر صلى الله علیه و آله مردى را هم در نظر گرفته‏اند غیر از زنان ما تذکرى به حد مردى نرسید (مثلا بچه است) منظور بوده از باب تغلیب جمع را مذکر آورده‏اند. وقتى چنین ادعائى امکان نداشت و خطاب به زنان غیر ممکن بود غیر آنها جز اهل بیت یعنى همانهائى که ذکر کردیم کس دیگرى نیست که روایت هم مؤید این مطلب است چنانچه توضیح داده شد.

                        ص: 418

 (1)

استدلال شیخ رحمة الله علیه بر اینکه امیر المؤمنین علیه السلام با ابا بکر بیعت نکرد

 (2) شیخ مفید رحمة الله علیه مى‏فرماید: اجماع تمام امت مسلمان است که على علیه السلام از بیعت ابا بکر سر باز زد و به تأخیر انداخت از همه کمتر گفته‏اند. پس از سه روز بعد بیعت کرد. بعضى نوشته‏اند تا زمان وفات حضرت زهرا علیها السلام تأخیر انداخت ولى بعد از درگذشت آن بانوى عزیز بیعت کرد. بعضى نیز چهل روز گفته‏اند و برخى شش ماه. ولى محققین از دانشمندان شیعه معتقدند که یک ساعت هم بیعت نکرده، پس اجماع بر تأخیر بیعت حاصل است. اختلاف در بیعت بعدى است طبق توضیحى که داده شده اما دلیل بر اینکه هرگز بیعت نکرده اینست که ترک بیعت آن مولى براى مدت معینى خالى نیست از اینکه یا هدایت بوده و صحیح و انجام بیعت گمراهى و ضلالت و یا بیعت را تأخیر کردن ضلالت بوده و ترک آن درست و صحیح یا هم تأخیر درست بوده و هم بیعت کردن و یا تأخیر و تقدیم هر دو اشتباه بوده.

اگر بگوئیم تأخیر انداختن ضلالت و گمراهى است باید بگوئیم امیر المؤمنین علیه السلام پس از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله گمراه شده است به واسطه ترک بیعت که باید انجام مى‏داده. تمام امت اجماع دارند بر اینکه امیر المؤمنین علیه السلام پس از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله هرگز گمراه نشده.

در تمام دوران ابا بکر و عمر و عثمان و مدتى از ایام حکومت خویش تا آن زمانى که خوارج مخالفت کردند هنگام تحکیم و از امت جدا گردیدند پس نمى‏تواند تأخیر بیعت با ابا بکر ضلالت باشد. اگر تأخیر صحیح بوده و ترک آن خطا و اشتباه صحیح نیست که على علیه السلام کار صحیح را رها کرده و به اشتباه گرائیده باشد و نه از هدایت به ضلالت. مخصوصا که اجماع امت بر عدم ضلالت على علیه السلام در طول مدت زمامدارى آنها که جلو افتادند و هرگز نمى‏تواند تأخیر و تعجیل بیعت هر دو خطا باشد به واسطه اجماع بر اینکه چنین چیزى باطل است و قاعده هم این ادعا را باطل مى‏داند و نمى‏تواند تأخیر و عدم تأخیر هر دو درست باشد چون‏

                        ص: 419

نمى‏تواند حق و واقعیت در دو جهت مخالف باشد و دو صفت متضاد و دلیل دیگر اینکه مخالفین ما در این مسأله اجماع دارند بر اینکه اشکال در جواز اختیار وجود ندارد و صحت امامت ابا بکر. ولى مردم دو دسته‏اند. شیعیان مى‏گویند امامت ابى بکر صحیح نبود که با این فرض هرگز نمى‏توان معتقد به امامت او شد و بعضى از ناصبیان مى‏گویند بیعت با ابا بکر صحیح بوده و احدى شک در درستى آن ندارد زیرا نمى‏تواند استحقاق امامت عدالت ظاهرى و نسب و علم و قدرت بر اداره امورات و داشتن این امتیازات براى ابا بکر پیش آنها جاى شک و تردیدى نیست.

به اعتقاد آنها هرگز تأخیر اندازنده بیعت، کار صحیحى انجام نداده زیرا تأخیر به واسطه نداشتن دلیل نبوده و نه به جهت شیعه. این تأخیر به واسطه عناد و دشمنى بوده و قبلا ثابت شد با توضیحى که دادیم امیر المؤمنین علیه السلام به هیچ کدام از آن صورتها با ابا بکر بیعت نکرده. ناصبیان از چنین استخراجى غافل بوده‏اند. با توجه به اینکه قائل به تأخیر بیعت براى مدت معینى بوده‏اند، اگر متوجه این اشکال مى‏شدند مخالفت در اجماع مى‏کردند. با اینکه از آنها بعید نیست که بعد از فهمیدن این ایراد باز مرتکب آن شوند جز اینکه اجماع سابق براى چنین شخصى که مرتکب خلاف شود مفید نیست و دلیل بر رد اوست و جریان احتیاج به بحث و انتقاد زیادى نیست.

 (1)

استدلال در مورد شفاعت‏

 (2) ابو القاسم کعبى گفت شنیدم ابو الحسین خیاط در رد اعتقاد مرجئه راجع به شفاعت به این آیه استدلال مى‏کرد أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَةُ الْعَذابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِی النَّارِ آیا کسى که شایسته عذاب شده تو نجات مى‏دهى کسى را که در جهنم است؟! مى‏گفت شفاعت نیست مگر براى کسى که مستحق عقاب باشد (در این آیه هم مى‏گوید مگر تو نجات مى‏بخشى).

شیخ مفید مى‏فرماید: چقدر ابو الحسین غافل شده و در چه خواب سنگینى است. مگر مرجئه که مى‏گویند پیامبر اکرم شفاعت مى‏کند و شفاعتش پذیرفته‏

                        ص: 420

مى‏شود منظورشان اینست که آن جناب نجات مى‏بخشد از آتش یا مى‏گویند خداوند به فضل و رحمت خود نجات مى‏بخشد و این امتیاز را از جهت احترام به پیامبرش بخشیده. پس چگونه با این آیه مى‏خواهد منکر شفاعت شود؟ (1) مگر نمى‏داند که حریف‏هاى او و مخالفینش معتقدند که باید در مورد اخبار توقف نمود و به ظاهر خبر قطع بر عموم و کلیت پیدا نمى‏کنند. اگر آیه بفهماند که احدى از آتش خارج نمى‏شود چنین مفهومى ظاهر و قطعى نیست در نزد آنها با اینکه خود جمله آیه گروه مخصوصى را بیان مى‏کند نه همه را با این قید أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَةُ الْعَذابِ آن اشخاص کیان هستند که این آیه شامل آنها است. دلیل دیگرى لازم دارد تا معرفى نماید. از خود آیه فهمیده نمى‏شود اجماع است بر اینکه آیه متوجه کفار است. کسى از مسلمانان هم هرگز معتقد نشده که شفاعت در مورد کفار هم هست. پس آنچه را خیاط دلیل گرفته باعث ردّ خود او مى‏شود. ابو القاسم کعبى گفت خیاط در ردّ شفاعت این آیه را نیز دلیل مى‏گرفت تَاللَّهِ إِنْ کُنَّا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ.  إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعالَمِینَ.  وَ ما أَضَلَّنا إِلَّا الْمُجْرِمُونَ.

فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ.  وَ لا صَدِیقٍ حَمِیمٍ شیخ مفید فرمود: من عجیب‏تر از شما معتزلیان ندیده‏ام در مورد آن عقایدى که با دیگران شریک هستید. بهترین سخن و استدلال را دارید. همین که سخن به امامت و ارجاء مى‏رسد یک مرتبه بى‏ربط و عامیانه صحبت مى‏کنید و اشتباه مى‏کنید کورکورانه نمى‏فهمید چه مى‏گوئید و چه مى‏بافید. اما جاى تعجب نیست زیرا شما در مطالبى که از دیگران یاد گرفته‏اید و کمک به شما کرده‏اند خوب صحبت مى‏کنید اما در عقاید اختصاصى خودتان قدرت ندارید. مخصوصا وقتى که مى‏خواهید باطلى را بر کرسى بنشانید که هیچ کس قدرت اثبات باطل ندارد اما تعجب از ادعاى فضیلتى است که براى خود مى‏کنید و خود را از دیگران ممتاز مى‏دانید. به خدا قسم اگر این استدلال را مخالف شما براى ما نقل کند، ما مشکوک مى‏شویم در مورد نقل او ولى جاى شک نیست. اساتید شما از استادهاى خود نقل مى‏کنند بعد به همین نقل هم اکتفا نکرده، با افتخار و مباهات استدلال مى‏نمایند و تو اى مرد از بلند پردازى در این‏

                        ص: 421

مطلب آن را یکى از گول خوردگیها قرار داده‏اى. تو گرچه غیر عرب هستى در اصل اما عربى زبانى و درک صحیح دارى. ظاهر آیه در مورد کفار است که مخفى بر اشخاص عادى نیست چه رسد به دیگران. زیرا خداوند در حکایت از گروهى نقل مى‏کند که در باره خدایان خود مى‏گویند و در خطاب به آن خدایان مى‏گویند إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعالَمِینَ خودشان اعتراف به شرک خدا مى‏کنند سپس مى‏گویند وَ ما أَضَلَّنا إِلَّا الْمُجْرِمُونَ و قبل از آن سوگند یاد مى‏کنند و مى‏گویند تَاللَّهِ إِنْ کُنَّا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ جناب ابو القاسم آیا کسى از مخالفان خود را سراغ دارى در ارجاء و شفاعت معتقد باشند که شفاعت شامل بت‏پرستان هم مى‏شود و کافران به پیامبران علیهم السلام تا استدلال استاد خود را به این آیه مستحسن شمارى بر مشبهه و مجبره و پیروان مذهب آنها از عامه. (1) اگر ادعاى اطلاع از این مطلب بنمائى که تجاهل کرده‏اى و اگر خیال کنى وقتى شفاعت کفار باطل باشد در باره فساق نیز باطل است قیاسى بى‏مورد کرده‏اى از آن قیاس‏ها که ابو حنیفه گفته است البول فی المسجد احیانا احسن من بعض القیاس ادرار کردن در مسجد بعضى وقتها بهتر از بعضى قیاسها است.

چگونه چنین گمان دارى به اینکه فقط اظهار نظر را در مورد آیه نقل کردى ولى کیفیت استدلال را بیان نکردى و گمانى کرده‏اى که استدلال در آیه ظاهر است یک غفلت بزرگى است که از تو سرزده با اینکه قیاس بر مدار علل و معانى صحیح است نه بر صورت‏ها و الفاظ و باطل بودن شفاعت در مورد کفار. اگر کسى مدعى شود به صریح قرآن لازم مى‏گردد که شفاعت فساق نیز باطل نباشد مگر به وسیله صریح قرآن یا قول پیامبر که شبیه قرآن است و در رد استدلال. وقتى چنین چیزى وجود نداشت قیاس باطل است با اینکه توضیح دادیم که تو منظورت قیاس نبوده، متمسک به ظاهر قرآن شدى و غفلت تو را در این مورد گوشزد کردیم. پیروان تو دقت کنند و این مطلب را به روایت نگه دارند.

با اینکه از حضرت باقر علیه السلام نقل شده که فرموده است: در این آیه دلیل شفاعت وجود دارد به این تقریب که اگر جهنمیان در روز قیامت مشاهده نکنند که‏

                        ص: 422

    427    دلیل بر فضیلت على علیه السلام بر تمام صحابه .....  ص : 422

 

بعضى از معذبین در آتش به وسیله شفاعت اشخاصى که شفاعت آنها پذیرفته مى‏شود خارج مى‏شوند با اینکه استحقاق عذاب دارند، آنها را مى‏بخشند. افسوس زیاد نخواهند خورد و هرگز چنین حرفى را نمى‏زنند فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ ما شفیعى نداریم ولى آنها وقتى مشاهده مى‏کنند یک شافع شفاعت مى‏کند و دوست مهربانى از دوست خود شفاعت مى‏نماید، غصه فراوان مى‏خورند. در این موقع مى‏گویند فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ  وَ لا صَدِیقٍ حَمِیمٍ.  فَلَوْ أَنَّ لَنا کَرَّةً فَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ سوگند به جان خود مى‏خورم که چنین حرفى را نمى‏زند مگر امامى هادى یا کسى که از ائمه هدى علیهم السلام استفاده کرده باشد. اما آنچه ابو القاسم کعبى نقل کرده شبیه حرفهاى خیاطها است و نتیجه اندیشه نادان مردم و ناتوانان در علم دین است.

 (1)

دلیل بر فضیلت على علیه السلام بر تمام صحابه‏

 (2) در مجلس ابو الحسن احمد بن قاسم علوى سؤال شد که چه دلیل دارید بر اینکه امیر المؤمنین علیه السلام از تمام صحابه برتر و افضل است؟ شیخ مفید در جواب فرمود: دلیل این مطلب فرمایش پیامبر صلى الله علیه و آله است که فرمود

اللهم ائتنی بأحب خلقک إلیک یأکل معی من هذا الطائر

خدایا محبوب‏ترین شخص را در نزد خود برایم برسان تا از پرنده بریان با من بخورد. امیر المؤمنین علیه السلام آمد. ضمنا ثابت شده است که محبوب‏ترین خلق در نزد خدا ثوابش نزد او از همه بیشتر است و کسى که ثوابش از همه بیشتر باشد، بدون شک از همه علمش بیشتر است و عبادتش زیادتر. به همین دلیل بر فضیلت امیر المؤمنین علیه السلام بر تمام مردم به جز پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله.

سئوال‏کننده گفت چه دلیلى بر صحت این خبر هست، تو خود انکار ندارى که خبر مورد اعتمادى نیست زیرا راوى آن فقط انس بن مالک است و اخبار آحاد دلیل نمى‏شود که موجب قطع و یقین گردد.

شیخ در جواب او فرمود: گرچه این خبر از اخبار آحاد است، همان طورى که‏

                        ص: 423

ذکر کردى و انس بن مالک تنها ناقل این خبر است ولى تمام امت این خبر را قبول کرده‏اند و روایت نرسیده که احدى این خبر را بر انس رد کرده باشد و یا انکار آن را نموده باشد، هنگام روایت نمودن انس. پس اجماع بر صحت این خبر دلیل بر صحیح بودن آن است. (1) با توضیحى که دادم دیگر استدلال بر اینکه خبر واحد است زیانى نمى‏رساند. با اینکه به طور متواتر از امیر المؤمنین علیه السلام نقل شده که همین خبر را به عنوان دلیل بر مناقب خویش در روز شورى که در خانه دربسته بودند بعد از فوت عمر آن جناب استدلال نمود و فرمود

انشدکم الله هل فیکم احد قال له رسول الله صلى الله علیه و آله اللهم ائتنی باحب خلقک الیک یأکل معى من هذا الطائر فجاء واحد غیرى‏

؟ شما را به خدا سوگند آیا میان شما کسى هست که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در باره او فرموده باشد خدایا محبوب‏ترین فرد را نزد خود برایم برسان تا از این مرغ بریان با من بخورد، آیا جز من کسى دیگرى آمد؟ همه گفتند خدا را شاهد مى‏گیریم نه. فرمود: خدایا تو گواه باش تمام حاضران اعتراف به صحت خبر نمودند و هرگز امیر المؤمنین استدلال به دلیلى باطل نمى‏نماید. مخصوصا در مقام منازعه و مقامى که مى‏خواهد استدلال به فضائل خویش نماید تا اثبات بالاترین منصب یعنى امامت و خلافت پیامبر را براى خود بنماید و خود مى‏داند که اشخاص حاضر در شورى مایلند خلافت به آنها برسد نه امیر المؤمنین، با اینکه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرموده على با حق است و حق با على، بر محور حرکت على حق دوران دارد. وقتى جریان به این صورت باشد دلیل بر صحت خبر است با همان توضیح.

یکى از جبرى مذهبان حاضر در جلسه گفت استدلال شیعه به خبر انس بن مالک از وقایع شنیدنى است زیرا آنها انس را فاسق بلکه کافر مى‏دانند و مدعى هستند که او شهادت در مورد نص خلافت على را منکر شد و امیر المؤمنین علیه السلام بر او نفرین نمود به دردى مبتلا شود که لباس نتواند آن را پنهان کند. در سن پیرى مبتلا به برص شد و در حال برص از دنیا رفت، چگونه استشهاد به روایت‏

                        ص: 424

کافر مى‏توان جست؟

معتزلیان گفتند دلیل تو را او رد کرد زیرا حجت را روایت انس قرار نداد، بلکه حجت به استدلال او اجماع است، آنچه ذکر کردى یک هذیان است که ابطال آن قبلا ذکر شد.

سئوال‏کننده گفت بسیار خوب، ما صحت خبر را مسلم داشتیم، ولى خودت مى‏دانى که این خبر دلیل بر فضل امیر المؤمنین بر تمام آنها نمى‏شود زیرا معنى آن چنین است: (1) خدایا محبوبترین خلق خود را برایم برسان تا از این پرنده بخورد، منظورش این بوده که محبوب‏ترین خلق در نزد تو در رابطه با خوردن این پرنده، نه اینکه محبوب‏ترین خلق واقعى که محبوبیت او در رابطه با کثرت اعمال باشد، زیرا ممکن است خداوند دوست داشته کسى با پیامبر اکرم از آن غذا بخورد که دیگرى وجود داشته باشد بهتر از او، ولى به واسطه مصلحتى خدا دوست دارد او بخورد.

شیخ مفید گفت این اعتراض که کردى ساقط است زیرا محبت خدا به واسطه میل طبیعى نیست. محبت خدا ثواب است چنانچه کینه و خشم خدا هم هیجان نیست بلکه همان عقاب و کیفر است و لفظ (افعل) در (احب و بغض) جز همان معنى که ثواب و عقاب است متوجه نخواهد شد. با این توضیح دیگر معنى ندارد که کسى گمان کند محبوب‏ترین خلق خدا در غذا خوردن باشد آنهم مبالغه نماید در آن با صفت عالى و افعل تفضیل زیرا در این صورت از معنى ثواب آن را خارج مى‏کند و به میل طبیعى بر مى‏گرداند و این اعتقاد در صفات خدا محال است.

مضافا بر اینکه ظاهر خطاب دلیل بر ادعاى ما است نه آنچه تو مدعى شدى، گرچه محبت به معنى ثواب هم نباشد (2) زیرا پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى‏فرماید:

خدایا محبوب‏ترین فرد را برایم برسان تا از این غذا با من بخورد. جمله اول که محبوب‏ترین فرد در نزد خود است، کلامى تامّ ولى بعد از این جمله (با من از این غذا بخورد) جمله‏ایست که از سر گرفته شده و مستانفه است که جمله اول نیازمند به آن نیست، اگر آنچه تو مدعى شدى.

منظور پیامبر بود، باید مى‏فرمود: خدایا محبوب‏ترین فرد را در خوردن با من‏

                        ص: 425

برایم بفرست‏

باحب خلقک الیک فی الاکل‏

معى وقتى جمله بر خلاف آن است و به صورتى است که ما ذکر کردیم، جایز نیست عدول از ظاهر خبر به احتمال یک معنى مجازى. (1) با اینکه اگر هر دو معنى هم مساوى باشند در ظاهر کلام لازم است تو حمل کنى این لفظ را به یکى از دو معنى ظاهرى که هر دو مساوى هستند با دلیل، زیرا منافاتى در جمع بین این دو معنى نیست که هر دو مراد باشد، هم محبوب‏ترین فرد در نزد خدا و هم محبوب‏ترین آنها در غذا خوردن. در صورتى که چنین باشد دیگر اعتراض تو ساقط مى‏شود.

مردى از زیدیها که در مجلس حضور داشت گفت این اعتراض بنا بر اعتقاد ما و شما باطل است، زیرا ما معتقدیم که خداوند اراده مباح نمى‏کند و غذا خوردن با پیامبر صلى الله علیه و آله مباح است نه واجب و نه مستحب. پس خداوند او را دوست داشته به جهت فضیلت که موجب مزیت یکى بر دیگرى مى‏شود. این سئوال‏کننده از پیروان ابو هاشم بود، به همین جهت زیدى اعتراض او را طبق اعتقادش باطل مى‏نماید زیرا در اصول به آن زیدى موافق است به مذهب ابى هاشم.

سئوال‏کننده مدتى سرگردان ماند، سپس رو به شیخ مفید نموده گفت من یک اعتراض دیگرى مى‏نمایم و آن این است که اشکالى ندارد که این جمله على علیه السلام را با فضیلت‏ترین افراد در همان روز پرنده مشخص نماید ولى چگونه مى‏توانى ردّ کنى اگر بعضى از صحابه بعدها به واسطه کثرت اعمال و معارف بر او برترى جسته باشند، این مطلب به وسیله عقل درک نمى‏شود و دلیل دیگرى هم ندارى که مانع از استفاده این معنى شود و ثابت کند که على علیه السلام بهترین صحابه است تا حالا و بحث ما در این مورد نبود که در یک موقع برترین صحابه باشد.

شیخ مفید در پاسخ او فرمود: این اعتراض از اعتراض قبلى سست‏تر است و جواب آن ساده‏تر. به دلیل اینکه امت اجماع دارند بر بطلان ادعاى کسى که گمان کند یک نفر عملى داشته باشد بیشتر از امیر المؤمنین علیه السلام که فضیلت بر تمام‏

                        ص: 426

آنها دارد. دلیل بر این اجماع چنین است که آنها به این صورت اختلاف نموده‏اند. (1) بعضى مى‏گویند امیر المؤمنین افضل از همه بوده در زمان پیامبر صلى الله علیه و آله. هیچ کس برابرى با او نداشته. بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله این گروه شیعه امامیه هستند و زیدیها و گروهى از سران معتزله و گروهى از اصحاب حدیث.

گروه دیگرى معتقدند که ثابت نشده براى امیر المؤمنین علیه السلام هیچ وقت فضیلتى بر صحابه که موجب قطع و یقین شود و بتوان گواهى بر صحت آن داد و نه براى احدى از صحابه فضیلت بر امیر المؤمنین ثابت شده است. اینها واقفى‏ها در چهار نفر از معتزله که ابو على و ابو هاشم و پیروان آنها از این جماعتند.

بعضى هم مى‏گویند ابو بکر از امیر المؤمنین افضل بوده در زمان پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و بعد از او آنها یک دسته از معتزلیان و بعضى از مرجئه و گروهى از اصحاب حدیث هستند. گروهى نیز معتقدند که امیر المؤمنین به واسطه کارهائى که انجام داد از آن فضائل خارج شد و دیگران با او مساوى شدند و برترى جستند بر او کسانى که قبلا بهتر از او نبودند و آنها خوارج و عده کمى از معتزلیان هستند از قبیل اصمّ و حاجظ و گروهى از اصحاب حدیث که جنگ با مسلمان را منکرند.

اما آنچه تو ادعا کردى هیچ کس نگفته که تو مدعى شدى. امیر المؤمنین از تمام صحابه برتر بوده و از ولایة الله خارج نشده و معصیتى هم انجام نداده ولى بعد دیگران به واسطه اعمال و ثوابهائى که کسب کرده‏اند بر او فضیلت یافته‏اند و چنین چیزى را تجویز هم نکرده‏اند تا معتبر باشد وقتى از درجه اعتبار ساقط شد به واسطه اتفاق اختلاف آن ساقط مى‏گردد و اجماع قائم مقام فرموده خدا است در صحت آنچه ما بر آن اعتقاد داریم، دیگر چیزى نگفت.

اما شیخ مفید بعد در گفتگوئى برایم توضیحات دیگرى در ردّ این اعتراض داد که به آن ملحق نمودم. به این صورت که دلیل دیگرى که حرف معترض را رد مى‏کند که او (2) مى‏گفت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله محبوب‏ترین خلق در نزد خدا براى خوردن را خواسته نه محبوب‏ترین واقعى این است (3) که روایت از انس بن مالک نقل‏

                        ص: 427

    432    استدلال دیگرى از شیخ مفید رحمة الله علیه .....  ص : 431

 

شده که انس گفت وقتى پیامبر دعا کرد محبوب‏ترین خلق خدا را برساند با خود گفتم خدایا این شخص را از انصار قرار بده تا بدین وسیله مرا نیز افتخارى باشد. حضرت على علیه السلام آمد، او را رد کردم و گفتم پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله کار دارد.

على علیه السلام رفت، باز دو مرتبه آمد و اجازه خواست از پیامبر که وارد شود. گفتم پیامبر مشغول کارى است. براى مرتبه سوم آمد. برایش اجازه خواستم و داخل شد.

پیامبر اکرم فرمود: دو مرتبه از خدا خواستم تو را برایم برساند اگر مرتبه سوم هم نیامده بودى، خدا را قسم مى‏دادم تو را بفرستد. اگر پیامبر صلى الله علیه و آله محبوب‏ترین فرد واقعى و بالاترین فرد در ثواب را در فضائل نمى‏خواست، انس این قدر علاقه نشان نمى‏داد که از انصار باشد. اگر او همین معنى را از فرموده پیامبر صلى الله علیه و آله درک نکرده بود، نباید دو مرتبه على علیه السلام را برگرداند تا این امتیاز اختصاص به یکى از انصار پیدا کند و براى انس هم نتیجه‏اى ببخشد. (1) دلیل دیگر که اگر احتمال معنى دیگرى به جز فضیلت داشت، امیر المؤمنین علیه السلام در روز شورى به آن استدلال نمى‏کرد و همین جریان را دلیل بر افضلیت بر آن جماعت قرار نمى‏داد زیرا اگر طبق ادعاى ما نبوده و احتمال آنچه مخالفین مى‏گویند داشت که پیامبر درخواست کرده خداوند کسى را بفرستد که محبوب‏ترین مردم در خوردن با پیامبر است هرگز به این حدیث امیر المؤمنین علیه السلام استدلال بر آنها نمى‏کرد. همین که استدلال به حدیث طایر نموده شاهد است که مفهوم حدیث جز فضیلت او را نمى‏رساند و اینکه اهل شورى تسلیم شدند در مقابل ادعاى امیر المؤمنین راجع به حدیث و اعتراضى ننمودند دلیل است بر صحت آنچه ما مدعى شدیم و همین استدلال کافى است در رد کسى که مدعى است پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به اطلاق ذکر کرده فضیلت على را بر تمام، امکان دارد که در آینده کسى پیدا شود افضل از او باشد، زیرا اگر چنین چیزى امکان داشت آنها به این استدلال اعتماد نمى‏کردند و همین مطلب را شبهه‏اى قرار مى‏دادند براى جلوگیرى از استدلال امیر المؤمنین علیه السلام که از همه آنها بالاتر است و همه از او در فضل پائین‏ترند و همین که اعتراض نکردند، دلیل است که سخن پیامبر صلى الله علیه و آله به‏

                        ص: 428

اطلاق مفید فضیلت اوست بر تمام آنها و هیچ کس را اجازه نمى‏دهد در فضیلت به مرتبه امیر المؤمنین علیه السلام برسد. این مطلب آشکارى است براى کسى که اندیشه کند.

 (1)

استدلال در شجاعت امیر المؤمنین علیه السلام‏

 (2) از جریانهاى شیخ مفید اعلى الله مقامه این جریان است: روزى شیخ در مجلس ابى منصور بن مرزبان بود و در مجلس گروهى از دانشمندان معتزله حضور داشتند.

صحبت به شجاعت امام علیه السلام رسید. ابو بکر بن حراما گفت به نظر من ابا بکر بن صدیق از شجعان عرب و از متقدمین در شجاعت بود. شیخ مفید فرمود: از کجا چنین اعتقادى براى تو پیدا شده و به چه دلیل این مطلب را فهمیده‏اى؟

گفت به دلیل اینکه ابا بکر دستور جنگ با اهل ردّه را داد به تنهائى با چند نفر که موافق او بودند و این رأى او را بیشتر صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله مخالفت کردند و از یارى او کناره جستند و گفت به خدا قسم اگر از دادن یک پایبند شتر هم مضایقه کنند با آنها جنگ خواهم کرد از کناره‏گیرى اصحاب به خود وحشتى راه نداد و نه موجب تضعیف خاطرش گردید و مانع تصمیم جنگ با آنها نشد. اگر او از همه شجاع‏تر نبود، هنگامى که دیگران از یارى او سرزدند، چنین صحبتى نمى‏کرد.

شیخ مفید فرمود: من مخالف نیستم با کسى که به تو بگوید در اثبات مدعاى خود دلیلى پیدا نکردى زیرا شجاعت را نمى‏تواند شخص شجاع در خود حس نماید و ثابت نمى‏شود با ادعا بلکه شجاعت حالتى نفسانى است که شجاعت به خرج دادن‏ها آن را تقویت مى‏کند و راه به ادراک آن در طریق است. یا خداوند که بر دل و قلب مردم مطلع است خبر بدهد از شجاعت شخص و مردم بفهمند او شجاع است، گرچه مورد اظهار آن پیش نیامده، راه دوم این است که کارهائى نشان دهد و ابراز نماید که شجاعت در او دیده شود مانند مبارزه با شجاعان و مقاومت در مقابل ابطال و همآوردى با حریف و توش و توان نشان دادن در جنگ با دشمن و فرار نکردن و

                        ص: 429

یک بار هم نمى‏تواند این مطلب را ثابت کند مگر اینکه چندین مرتبه تکرار کند به طورى که یقین حاصل شود که او شجاع است به اتفاق و یا با حملات و چست و چالاکى وقتى از جانب خداوند خبرى وجود نداشته باشد که دلیل بر شجاعت او شود و کارى هم که دلیل بر شجاعت او باشد انجام نداده، چگونه مى‏تواند شخص عاقل چنین ادعائى بکند فقط به دلیل حرفى که زده و آن حرف هرگز دلیل شجاعت نیست در نظر اهل نظر و تحقیق. (1) مخصوصا دلیل ترس و هراس و خوف و ضعف او آنقدر هست که احتیاج به فکر ندارد زیرا او هرگز با حریفى روبرو نشد و نه در مقابل شجاعى مقاومت نمود و هرگز کسى را به دست خود نکشته. در جنگ‏ها با پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله حضور داشت. تمام صحابه از خود نشانى در جنگ داشتند جز او و در جنگ احد و خیبر فرار کرد و به عقب برگشت در روز برخورد با دشمن در تمام این موارد پیامبر صلى الله علیه و آله را تنها گذاشت با اینکه جهاد را خدا بر او واجب کرده بود. چگونه ممکن است دلائل ترس و دلائل شجاعت در یک فرد و یک زمان جمع شود جز تعصبى که تو را از راه حق و واقعیت به سوى هواى نفس بکشاند.

مردى از شوخى گران شیعه حضور داشت گفت خدا شفایت بخشد، این چه دلیلى است بر شجاعت، چگونه مى‏توان بر آن تکیه کرد؟ تو خود مى‏دانى انسان هنگام خشم مى‏گوید: اگر پادشاه هم مرا به این کار وادار نماید نمى‏پذیرم. پیرمردى در محله ما هست ناتوان و ضعیف که معلوم مى‏شود ترسو است. امام جماعت مسجد ما است. هر چه پیش آید که از آن ناراحت باشد و مخالف مى‏گوید به خدا نیرو به خرج مى‏دهم براى کار یا پیکار خواهم کرد اگر چه دو قبیله ربیعه و مضر به مخالفت من برخیزند.

آن مرد گفت دلیل بر شجاعت همان دو مطلبى که شما گفتید نیست. این جریانى که من هم گفتم دلالت بر شجاعت مى‏کند. همان طور که اخبار خداوند و تکرار شجاعت دلیل است. دلیل این مطلب آن است که ابا بکر به اتفاق کم عقل و نادان و ناقص العقل نبوده، بلکه به اجماع از عقلاء شمرده مى‏شد و داراى رأى نیکو

                        ص: 430

حق-خبر-جدیدترین-مهم ترین-اسلام-تبیین-طب-ضدشیطان-تحریف-وحدت-زمینه سازی جهت ظهور منجی-انسانیت-صلح-شیعه-نجات-اهل سنت حقیقیBeautiful -Spiritual Medicine-Concepts The most beautiful truths-Masons Dirty-The most important-Savior rise-Beautiful prayers-Islam the only true religion-All prophets were Muslims-Baha'i and Wahhabi and other eclectically different is Zionist Satanism agent-Humanity-Colonial medicine-Debate with demons-Distortion-Unity-Shiites, Sunnis only real-Explanation-Hope-Release-Grounds...-Awakening time-Word of the beauty of the innocent against other religions
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر: