حق-خبر-جدیدترین-مهم ترین-اسلام-تبیین-طب-ضدشیطان-تحریف-وحدت-زمینه سازی جهت ظهور منجی-انسانیت-صلح-شیعه-نجات-اهل سنت حقیقی-
طب اسلامی طب معصومین طب انبیا, طب توحیدی طب جامع عافیت اللهی تغذیهابعادی تاثیر تغذیه حلال وطیب در انجام عمل صالح وتفوا صراط علی(ع)حق نمسکه-اولین شیعه حقیقی پیامبر(ص)حضرت علی(ع)-یالثارات الحسین-سلامتMonotheistic Medicine-The true followers of Moses and JesusThe best concepts in the most beautiful prayer-Unity medicine
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: درجستجوی حقیقت - ۱۳٩٠/٢/۸

 

بحث های زیبایی که ایکاش توسط اشخاص خوش ذوق به تمام زبانهای زنده دنیا ترجمه شده تا حقانیت مذهب شیعه ودین مبین اسلام بر سایر فرق شیطانی مشخص گردد

متن کامل قسمت هفتم در ادامه مطلب


 

بود. اگر اعتماد به خود نداشت و خویشتن را نمى‏شناخت در مقابل مهاجر و انصار این حرف‏ها را نمى‏زد با اینکه اعتمادى نداشت بر اینکه آنها او را وامى‏گذارند و یاریش نخواهند کرد و او به واسطه ترس عاجز از این عمل خواهد شد. اگر مطلب مطابق ادعاى شما بود باید ادامه به پیکار با اهل ردّه نمى‏داد و خلاف گفتار خود مى‏نمود و هرگز چنین کارى از عاقل حکیم پیش نخواهد آمد بعد از اینکه ثابت کردیم ابا بکر مردى حکیم بوده گفتارش دلیل بر شجاعت اوست. (1) شیخ مفید فرمود: تسلیم ما نسبت به عقل ابا بکر و تیزهوشى او موجب تسلیم به شجاعتش نمى‏شود یا حرفى که از او نقل کردى و چنین مطلبى را نه عرف و نه عقل و نه سنت و نه کتاب خدا مى‏پذیرد، زیرا آنچه تو یاد آورد شدى از حکمت ابا بکر مانع گفتن چنین حرفى نیست از روى ترس و هراس تا یاران خود را تشجیع نماید و آنها که از کمک به او سرباز زده بودند به کمک وادارد و بر جنگ وادارشان نماید و از مخالفت باز دارد. این کارها را حکما در تدبیر و برخوردهاى خود دارند، خود را چنان شکیبا نشان مى‏دهند با اینکه چنان صبرى هم ندارند و شجاعت به خرج مى‏دهند با اینکه در طبع ایشان شجاعتى نیست تا بیازمایند یاران خود را و انتظار عاقبت کار را مى‏کشند. اگر پاسخ دادند و به یاریش شتافتند. مخالفینى که جنگ را به کار خواهند بست و عهده‏دار ناراحتى آن مى‏شوند اگر از یارى سر باز زدند و همه مخالفت کردند، از حرف خود دست بر مى‏دارد. مى‏گویند موقعیت مناسب جنگ بوده و ما تصمیم آن را داشتیم اما وقتى دیدیم یاران موافق نیستند و راضى نمى‏شوند، لازم شد از آنها بگذرم و خواسته دوستان را برآورم. این طرز رفتار همه فرمانروایان در گذشته بوده. ابا بکر هم این تصمیم را اظهار نموده تا آنها را وادار به موافقت خود نماید و اظهار جزع ننموده مبادا بیشتر سست شوند و بیشتر مصمم شوند به یارى نکردن. بالاخره خالى از این دو حال نیست، اگر همراهى کردند به مقصود رسیده اگر موافقت ننمودند از نظر و رأى اول برمى‏گردد. چنانچه در باره فرمانروایان توضیح دادیم با اینکه ابا بکر سوگند به خدا نخورد که خود به جنگ اهل ردّه برود قسم خورد که از انصار و یاران به جنگ روانه کند، قسم به خدا خوردن که خالد را براى جنگ‏

                        ص: 431

بفرستد دلیل بر شجاعت خود او نیست. (1) مطلب دیگر: ابا بکر این حرف را وقتى زد که خشمگین شده بود از مخالفت مردم با خود و هیچ اختلافى بین عقلاء نیست که شخص عصبانى در هنگام خشم چنان به هیجان مى‏آید که رأى خود را از دست مى‏دهد و حرفهائى مى‏زند که هنگام عادى به آن وفا نمى‏کند و کارهائى مى‏کند که بعد از فرو نشستن خشم پشیمان مى‏شود. این کار هم دلیل بر دیوانگى و فساد عقل او نیست که لازم باشد او را از میان اندیشمندان خارج نمود. خود او در خطبه مشهورش که احدى در آن اختلاف ندارد و تصریح به این مطلب نموده و یاران خاصش قبول دارند و این حرف او را از مفاخرش مى‏دانند که گفت (2) پیامبر خدا صلى الله علیه و آله از دنیا رفت و هیچ کس از او مطالبه یک شلاق و بالاتر از شلاق را نکرد او معصوم از خطا بود. ملائکه به وحى خدمتش مى‏رسیدند، به من تحمیل نکنید آنچه را بر پیامبر صلى الله علیه و آله تحمیل مى‏گردید مرا شیطانى است که دچارم مى‏شود، هنگام خشم وقتى دیدید خشمگین هستم از من پرهیز نمائید که مبادا موى از تن شما بکنم و یا پوست بدنتان را بیازارم.

چنانچه ملاحظه مى‏کنید خود این مرد از خشم و غضب خویش پوزش مى‏خواهد در کردار و گفتار و متوجه مى‏کند آنها را به این حال. به همین جهت مطمئن بود از مخالفت و اعتراض مخالفین در هنگام خشم چون مى‏دانستند از مخالفت مخالفین چقدر خشمگین مى‏شود که وادارش کرد این حال به گفتن چنین حرفى. دیگر آن شخص سخنى نگفت.

 (3)

استدلال دیگرى از شیخ مفید رحمة الله علیه‏

 (4) فرمود: جوانى از انصار پیش من مى‏آمد براى آموختن علم کلام. روزى گفت من دیشب با طبرانى رئیس زیدیها بحث کردم به من گفت شما شیعه‏ها حنبلى مذهب هستید یا اینکه حنبلى‏ها را مسخره مى‏کنید؟ گفتم به چه دلیل؟ گفت حنبلى‏ها خواب را معتبر مى‏دانند شما هم معتبر مى‏دانید، آنها ادعاى معجزه براى‏

                        ص: 432

    437    بحثى دیگر از شیخ مفید علیه الرحمة .....  ص : 435

 

بزرگان خود مى‏کنند شما هم همین طور، حنبلى‏ها زیارت قبر و اعتکاف در کنار قبرها را انجام مى‏دهند، شما هم انجام مى‏دهید. من نتوانستم جوابى که رضایت‏بخش باشد بدهم. بفرمائید جواب این اشکال چیست؟ (1) شیخ فرمود: برو پیش او بگو حرفى که به من زدى به فلانى گفتم. گفت به او بگو اگر شیعه‏ها حنبلى هستند با این دلیل تو، پس تمام مسلمانان حنبلى باید باشند و قرآن گواه صحت حنبلى‏ها است و درستى اعتقاد ایشان. زیرا خداوند در این آیه مى‏فرماید إِذْ قالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی ساجِدِینَ  قالَ یا بُنَیَّ لا تَقْصُصْ رُؤْیاکَ عَلى‏ إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً إِنَّ الشَّیْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ خداوند در این آیات خواب را اثبات مى‏نماید و براى آن تأویلى قرار مى‏دهد که به اولیاى خود آن را تعلیم داده و انبیاء نیز معتبر دانسته‏اند و جانشینان آنها و مؤمنین پیرو ایشان بر آن اعتماد نموده در اطلاع از آینده و جانشین خبر در حال بیدارى قرار داده‏اند و مانند بیدارى که ببینند خداوند در این آیه مى‏فرماید وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّی أَرانِی أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّی أَرانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِیلِهِ إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ یوسف تأویل خواب آن دو زندانى را گفت. این خود دلیل است که خواب را معتبر مى‏دانسته و همان پرسش این دو نفر از خواب خود با اینکه نمى‏دانستند یوسف پیامبر است که آنها خواب را معتبر دانسته‏اند و تأویل براى اکثر خواب‏ها صحیح است، اگر موافق معناى آن باشد.

خداوند در این آیه مى‏فرماید وَ قالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ یا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُءْیایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیا تَعْبُرُونَ  قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِینَ بعد حضرت یوسف خواب پادشاه را تعبیر نمود و همان طور هم شد. خداوند در داستان ابراهیم و اسماعیل مى‏فرماید فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَرى‏ فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى‏ قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ خواب را ثابت کردند و طبق آن عمل نمودند. اسماعیل به پدر خود نگفت بابا خون مرا با یک‏

                        ص: 433

خواب مریز. زیرا رؤیا گاهى از ساخته‏هاى نفس انسان است و مزاج و طبع انسان در پیدایش آن اثر دارند چنانچه معتزله به این معتقدند. پس اعتقاد شیعه در این رابطه مطابق تصریح قرآن است و گفتار این مرد مطابق اطرافیان عزیز مصر است که گفتند أَضْغاثُ أَحْلامٍ خواب‏هاى پر و پوچ است. باید توجه داشت که ما احکام دینى را به وسیله رؤیا و خواب اثبات نمى‏کنیم. در تعبیر آنها به همان مقدار که از وارثان علم پیامبر صلى الله علیه و آله به ما رسیده تکیه داریم. (1) اما اعتقاد ما در باره معجزات مانند فرمایش خدا است وَ أَوْحَیْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَ لا تَخافِی وَ لا تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ این آیه خواب را معتبر مى‏داند زیرا وحى به مادر موسى در خواب انجام گرفته که به او اطلاع دادند قبل از پیدایش جریان.

خداوند در داستان مریم مى‏فرماید فَأَشارَتْ إِلَیْهِ قالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا  قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا  وَ جَعَلَنِی مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصانِی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا سخن گفتن عیسى مسیح معجزه‏اى براى مریم بود زیرا گواهى به پاکدامنى او مى‏داد با اینکه مادر موسى و عیسى پیامبر نبودند ولى از بندگان صالح خدا به شمار مى‏رفتند. پس بنا بر مذهب شیخ قرآن کریم تصحیح مذهب حنبلى‏ها را مى‏کند.

اما زیارت اهل قبور تمام مسلمانان اجماع دارند بر زیارت قبر پیامبر صلى الله علیه و آله تا آنجا که اگر کسى به مکه برود و به زیارت قبر پیامبر صلى الله علیه و آله نرود، او را جفا نموده و حج او به این کار شکست یافته. (2) پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرموده است «هر کس به من سلام دهد کنار قبرم، مى‏شنوم و هر که از دور سلام دهد به من مى‏رسد» سلام الله علیه و برکاته. (3) و به امام حسن علیه السلام فرمود: هر کس تو را بعد از مرگ زیارت کند یا پدر و یا برادرت را زیارت کند، بهشت به او ارزانى مى‏شود. (4) و به او فرمود در حدیثى: گروهى از امتم به زیارت تو خواهند آمد و منظورشان احترام به من و محبت به من است روز قیامت به زیارت آنها خواهم رفت. در موقف‏

                        ص: 434

دست آنها را مى‏گیرم و از گرفتاریها و شدائد قیامت نجات مى‏بخشم. (1) خلافى نیست میان امت که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله پس از فراغ در حجة الوداع کنار قبرى کهنه آمد و مدتى نشست، سپس گریه کرد. عرض کردند یا رسول الله این قبر چیست؟ فرمود: این قبر مادرم آمنه بنت وهب است. از خدا درخواست کردم به من اجازه زیارتش را بدهد. اجازه داد و فرمود: شما را از زیارت قبرها نهى نمودم. زیارت کنید و از ذخیره نمودن گوشت قربانى برحذر داشتم ذخیره نمائید. (2) در زمان حیات خود امر مى‏کرد به زیارت قبر حمزه و خود به زیارت آنها و شهداء مى‏رفت. (3) فاطمه زهرا علیها السلام پیوسته بعد از وفات پیامبر صلى الله علیه و آله صبح و شام به زیارت قبر آن جناب مى‏رفت و مسلمانان نیز این کار را مى‏کردند و ملازم قبر آن جناب بودند. اگر آنچه شیعه‏ها انجام مى‏دهند از زیارت مشاهد ائمه علیهم السلام حنبلى باشد و دور از عقل، پس اسلام بر حنبلى بنا شده و رئیس حنبلیها خود پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله است. این یک ادعاى گزافى است که معلوم مى‏شود گوینده آن ضعف دین و بصیرت دارد، بعد به او گفتم باید بدانى آنچه او در باره رؤیا گفته و حکایت از اعتقاد ما نموده تحریفى است و به صورت زشتى جلوه داده و واقع را بیان نکرده. اعتقاد ما در مورد رؤیا چنین است که خواب چند نوع است. بعضى از خوابها خداوند به وسیله آن بندگان خود را بشارت مى‏دهد یا برحذر مى‏دارد و بعضى از طرف شیطان براى اندوهگین کردن آنها است و دروغى است که به خاطر خواب بیننده مى‏گذرد و بعضى از خواب‏ها به واسطه اختلالات مزاجى است. ما به خواب‏ها آن طور که او مى‏گوید اعتماد نداریم ولى از بشارت‏ها خوشمان مى‏آید و از تحذیر و ترس‏ها خود را بر حذر مى‏داریم، و کسى که از طرف وارثان پیامبر صلى الله علیه و آله اطلاعاتى داشته باشد تأویل صحیح آن را از باطل تشخیص مى‏دهد و کسى که اطلاعاتى نداشته باشد در خوف و رجا است و این توضیح ساقط مى‏کند اشکالى را که ممکن است در مورد خوابهائى که آنها وحى است نمود، چون آن خواب‏ها صحت قطعى دارد ولى خواب‏هاى مردم مشکوک است با اینکه بعضى از آن‏

                        ص: 435

خواب‏ها طورى است که اشخاص در تعبیر آنها وارد شده‏اند و اختلافى نداشته و خوب مى‏دانند این شخص منظورش شیعه نبوده، قصدش امت است و کمک به براهمه و ملاحده نموده با اینکه من از این جریان او تعجب مى‏کنم و او را مى‏شناسم که متمایل به مذهب ابى هاشم است و آن را براى خود انتخاب کرده (1) و ابو هاشم در کتاب خود المسألة فی الامامة مى‏نویسد: ابا بکر در خواب دید جامه تازه‏اى پوشید که دو خط بر آن نگاشته است. تعبیر خواب خود را از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله خواست. آن جناب فرمود: اگر رؤیاى صادقه باشد، مژده فرزندى است و عهده‏دار خلافت خواهى شد دو سال. چنانچه ملاحظه مى‏کنید تنها به اثبات رؤیا راضى نشده.

ابو هاشم که به وسیله آن اثبات خلافت هم مى‏کند و دلیل امامت ابا بکر مى‏داند، بنا بر گفته این استاد زیدى باید ابو هاشم رئیس معتزله هم حنبلى باشد. ابو بکر هم حنبلى باشد بلکه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله زیرا خواب را معتبر دانسته و به وسیله آن اثبات احکام کرده، این چنین گفته‏اى سخنى یاوه و پوچ است.

 (2)

بحثى دیگر از شیخ مفید علیه الرحمة

 (3) شیخ مفید رحمة الله علیه مى‏فرماید: در مجلسى از رؤساى قوم حضور داشتم. در میان آنها شیخى از اهل رى معتزلى مذهب بود که خیلى به او احترام مى‏کردند به واسطه خانواده با شخصیتى که داشت و از اطرافیان سلطان بود. از من مسأله‏اى فقهى سؤال کردند. من طبق فرموده و روایات رسیده از ائمه علیهم السلام فتوى دادم. آن شیخ گفت این فتوى مخالف اجماع است گفتم خدا شفایت دهد. منظورت از اجماع چیست؟ گفت منظورم فقهاى مشهور در فتوى در مسائل حلال و حرام از تمام بلاد است.

گفتم این سخن نیز محمل است. آیا آل محمد علیهم السلام جزء این فقها هستند یا آنها را خارج مى‏کنى از اجماع؟ گفت آنها را در صدر اجماع قرار مى‏دهم اگر روایت صحیحى رسیده باشد بر خلاف ما.

                        ص: 436

گفتم این مذهبى است که در مورد تو و فقهایى که نام بردى سابقه ندارد زیرا این فقهاء تمامشان رأى به خلاف امیر المؤمنین علیه السلام که سرور اهل بیت است مى‏دهند در مورد مسائل کثیرى که به صحت از آن جناب نقل شده. چگونه وحشت دارند از مخالفت با فرزندانش و بر خود لازم مى‏شمارید قبول قول آنها را در هر حال. (1) گفت به خدا پناه مى‏برم، ما چنین عقیده‏اى نداریم و نه هیچ یک از فقهاء. این یک عیبجویى است از تو در مقابل این رؤساء نسبت به این فقهاء. گفتم من بدون دلیل حرف نمى‏زنم و چیزى را مى‏گویم که چنان شهرت دارد که هیچ یک از اهل علم نمى‏توانند آن را رد کنند، اما تو مى‏خواهى پیش این آقایان تظاهر بر خلاف مذهب خویش بنمائى.

بعد روى به جانب حاضرین نموده، گفتم اختلافى بین اساتید این مرد و ائمه و فقهاى او نیست که امیر المؤمنین علیه السلام ممکن است اشتباه کند در چیزى که عمرو بن عاص اشتباه نمى‏کند. این سخنم را خیلى بزرگ شمرده، اظهار برائت و بیزارى نمودند از چنین اعتقادى و خود او هم انکار زیاد کرد، به او گفتم مگر تو عقیده ندارى و همچنین این فقهاء که على معصوم نیست، مانند عصمت پیامبر صلى الله علیه و آله. گفت چرا. گفتم پس چرا اشتباه نکند در بعضى از احکام؟

سکوت کرد.

سپس گفتم مگر شما معتقد نیستید که امیر المؤمنین علیه السلام در بیشتر از احکام اجتهاد مى‏کرد در رأى خود؟ و ابا موسى و عمرو بن عاص و مغیرة بن شعبه نیز از مجتهدین بودند؟ گفت چرا. گفتم پس چه چیز مانع مى‏شود از اینکه اینها در رأى خود به واقعیت برسند و صحیح بپندارند در مواردى که امیر المؤمنین علیه السلام به آن نرسیده باشد، چون شما معتقدید که معصوم هم نیست و اینها هم اهل اجتهادند.

گفت مانعى از این پیش آمد وجود ندارد. گفتم اینک اقرار کردى به آنچه قبلا انکار مى‏کردى. مضافا بر اینکه تو معتقد نیستى که پس از درگذشت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله تمام اشخاص بعضى از گفتارشان را پیروى مى‏کنیم و بعضى از

                        ص: 437

    441    مناظره‏اى دیگر از شیخ مفید رحمة الله علیه .....  ص : 439

 

گفتارشان را رها مى‏کنیم. مگر همان گفتارى که اجماع بر اتخاذ آنها برقرار شده؟! گفت چرا. گفتم مگر همین اصل موجب نمى‏شود که در بیشتر از گفتار امیر المؤمنین علیه السلام با او مخالفت کنید آن احکامى که اجماع بر آنها نشده؟! از اینها گذشته من احتیاجى به این همه استدلال و زحمت ندارم و نیازى به آنچه گفتم نیست زیرا کسى از فقهاء نیست مگر اینکه با امیر المؤمنین در بعضى از احکامش مخالفت کرده و متمایل به رأى خلاف آن جناب شده و یک نفر پیدا نمى‏شود که با ایشان در تمام احکام حلال و حرام موافقت داشته باشد و من تعجب مى‏کنم از انکار تو که امام تو شافعى مخالف امیر المؤمنین علیه السلام است در میراث و مکاتب و در این دو حکم رأى زید را مى‏گیرد و نقل شده که او براى مسّ قرآن وضو را لازم نمى‏شمارد با اینکه امیر المؤمنین وضو براى مسّ قرآن را واجب مى‏داند و در این حکم امیر المؤمنین با او مخالف است.

ربیع از او نقل مى‏کند در کتاب مشهورش که، اشکال ندارد نماز جمعه و عیدین را پشت سر هر امین و غیر امین و متغلب بخوانند چون (1) على علیه السلام نماز خواند بر امت در حالى که عثمان در حصار و محاصره ما بود. دلیل بر جواز نماز پشت سر متغلب بر امر امت را نماز خواندن على بر مردم هنگام محاصره عثمان قرار داده. پس تصریح کرد که على علیه السلام متغلب بوده با اینکه متغلب بر امر امت فاسق و گمراه است و گفته است اشکال ندارد نماز خواندن پشت سر خوارج زیرا آنها در عقاید خود تأویل مى‏کنند و گرچه فاسق باشند. پس کسى که چنین مذهبى داشته باشد و این حرف‏ها را امامش بزند، آیا در صورتى که روایت صحیحى از آن مولا یا فرزندانش برسد، به آن ولایت معتقد مى‏شود؟ مگر منظورش از این اظهار اعتقاد ظاهرسازى و تلبیس باشد و در میان فقها جز شافعى نیست که او هم در بسیارى از احکام بر خلاف امیر المؤمنین علیه السلام رأى داده و بر آن جناب خورده گرفته، به طورى که تصریح مى‏کنند آنچه امیر المؤمنین در احکام ذکر مى‏کند معتبر است. اگر استناد به قول پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله کرد، قبول مى‏کنند به ظاهر عدالت چنانچه از ابو موسى اشعرى و ابى هریره و مغیرة بن شعبه مى‏پذیرند احکامى را که از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله‏

                        ص: 438

نقل مى‏کنند، بلکه از یک حمّال بازارى هم به ظاهر عدالت مى‏پذیرند. آنچه مستند به قول پیامبر اکرم بنماید. اما آنچه امیر المؤمنین علیه السلام بدون اسناد به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله بفرماید بنا به نظر آنها باید دقت کرد و موقوف است اگر درستى آن واضح بود به آن معتقد مى‏شوند از باب نظر نه از جهت اینکه امیر المؤمنین علیه السلام فرموده، اما اگر متوجه اشتباهش شدند از آن اجتناب مى‏کنند و رد مى‏نمایند بر امیر المؤمنین و پیروانش در این حکم. چنین عقیده دارند که معیار رأى خود آنها است نه فرموده امیر المؤمنین علیه السلام.

این چنین اعتقادى را هر کس که مقدارى محبت به امیر المؤمنین علیه السلام و حق واجب آن مولى داشته باشد و او را به واسطه دستور خدا تعظیم نماید نخواهد داشت و چنین عقیده‏اى ندارد مگر کسى که فرمایش پیامبر صلى الله علیه و آله را رد نماید (1) که فرمود

على مع الحق و الحق مع على یدور حیثما دار

 (2) و فرمود

انا مدینة العلم و على بابها

 (3) و فرمود

على اقضاکم‏

و این فرموده خود امیر المؤمنین که (4) فرمود: پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله دست بر سینه من گذاشت و فرمود: خدایا قلبش را هدایت فرما و زبانش را ثابت بدار. دیگر هرگز در مورد قضاوت بین دو نفر تردید در خودم نیافتم. صحبت که به اینجا رسید متحیر شد و گفت این تهمت است که بر فقها مى‏زنید. آنها دلیل دارند در مورد مطالبى که از ایشان نقل کردى.

بعضى از حاضرین روى به جانب او کرده گفتند ما از این حرفها بیزاریم و هر کس معتقد به چنین حرفى باشد. دیگرى به او گفت اگر آنها دلیلى بر آنچه شیخ مفید از آنها نقل کرد داشته باشند، آن دلیل خود کافى است بر ابطال آنچه را که تو اول مدعى شدى که فقها هرگز مخالفت با امیر المؤمنین نمى‏کنند. ما تو را به خدا مى‏سپاریم از اعتقاد به چنین قولى زیرا هر چه را تو دلیلى بر خلاف امیر المؤمنین بدانى همان دلیلى است بر ابطال نبوت حضرت محمد صلى الله علیه و آله. آن مرد از خجالت سکوت کرد و مردم متفرق شدند.

                        ص: 439

 (1)

مناظره‏اى دیگر از شیخ مفید رحمة الله علیه‏

 (2) شیخ مفید فرمود: روزى یکى از معتزلیان به من گفت اگر این فقهى که شما نسبت به جعفر بن محمد و پدر و پسرش مى‏دهید واقعیت داشته باشد و در این نسبت شما راست مى‏گوئید، باید براى ما که مخالف شما هستیم علم ضرورى به صحت آن پیدا شود به طورى که شکى در آن نداشته باشیم چنانچه براى شما بوجود آمد. در صحت حکایت از ابو حنیفه و مالک و شافعى و داود و غیر آنها از فقهاى شهرها بوسیله روایت پیروان آنها.

چون ما چنین علمى بر صحت ادعاى شما نداریم. با شنیدن اخبارتان و مجالست زیادى که با شما داریم این خود دلیل است بر آنکه مطالب شما، من درآوردى است. از اینها گذشته چه شد که فقهاى نامبرده (یعنى ابو حنیفه و شافعى و مالک و ...) فتوى‏هاشان به ثبوت رسیده بطورى که شکى در آن نیست ولى ائمه شما با اینکه از آنها مقامشان بالاتر است و برتر از ایشانند مخصوصا با اعتقادى که شما دارید به آنها از عصمت و مقام عالى و برترى از تمام مردم و فرقى که با دیگران دارند در مورد معجزه و امتیازى که به آنها اختصاص داده شده از خلافت پیامبر صلى الله علیه و آله و وجوب اطاعت آنها بر جن و انس. این مطلب عجیبى است.

فتوى آنها به ثبوت نرسیده.

شیخ فرمود: در جوابش گفتم جواب این اعتراض خیلى ساده است اما من همین مطلب را به تو برمى‏گردانم که نتوانى از آن فرار نمائى مگر به خارج نمودن این فقهائى که نام بردى از جمله علما و معرفت نداشتن آنها و رد کردن گفتار کسانى را که معتقد هستى اهل فتوى هستند و علم ضرورى حاصل است براى کسى که توجه به اخبار خلاف و ضد آن داشته باشد و متوجه است که ائمه علیهم السلام بزرگترین فتوى دهندگان بوده‏اند.

دلیل بر مدعاى من این است که این ائمه، علیهم السلام اگر چه ما به دروغ به آنها نسبت داده باشیم لا بد فتوائى داشته‏اند که ما بعضى از آنها را نقل مى‏کنیم پس چرا ما

                        ص: 440

شیعیان بلکه شما ناصبیان مذهب واقعى آنها را به علم ضرورى نمى‏دانید آن طورى که مذاهب اهل حجاز و عراق و فقهائى که ذکر کردى مى‏دانید اگر بگوئى تو مذهب آنها را مى‏دانى ولى بر خلاف نسبت‏هائى است که ما به آنها مى‏دهیم با اینکه ما عقیده داریم این حرف دروغ است، دیگر فرقى بین ما و تو نیست زیرا ما ادعا داریم صحت آنچه حکایت مى‏کنیم از ائمه علیهم السلام به علم ضرورى تو و پیروانت نیز همان را مى‏دانید اما مکاره آشکار مى‏کنید و این جاى فرق نیست. (1) گفت ما مذهب ائمه شما را به اضطرار مى‏دانیم چون عقاید آنها در بین مذاهب فقها پراکنده است زیرا آنها انتخاب کرده‏اند گفتار صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله و تابعین را. پس مجموع اخبار ائمه شما در فتوى‏هاى فقهاء ما هست.

گفتم همین دلیل عینا در مذهب مالک و ابو حنیفه و شافعى موجود است زیرا آنها نیز انتخاب اقوال صحابه و تابعین را کرده‏اند. باید ما هم مذهب آنها را به اضطرار ندانیم. با اینکه اگر تو به این دلیل خود را قانع سازى در جوابت مى‏گوئیم ما علم ضرورى به مذاهب ائمه علیهم السلام نداریم به واسطه اینکه فقهاء نظر و مذهب آنها را در بین مذاهب خود تقسیم کرده‏اند و معتقد به آنها از روى اخبار و انتخاب شده‏اند زیرا گفتار ائمه ما متفرق شده در عقاید فقهاء. به همین جهت علم ضرورى براى ما پیدا نشده.

گفت بسیار خوب، آن طورى که تو گفتى باشد. پس چرا ما اطلاع نداریم به علم ضرورى از مطالبى که شما روایت مى‏کنید از ائمه خود که بر خلاف جمیع فقها است؟ گفتم آنچه تو به آن اشاره مى‏کنى نیست مگر اینکه یا از صحابه و یا تابعین نقل شده. گرچه فقهائى که نام بردى حالا بر خلاف آن فتوى داده باشند به همان دلیلى که قبلا خودت پذیرفتى. براى ما علم ضرورى بوجود نیامده «1» با اینکه تو مدعى هستى که گفتار ائمه علیهم السلام در این ابواب بر خلاف دیگران است و آن‏

                        ص: 441

    445    بحثى دیگر .....  ص : 442

 

مجموع عقاید فقها است که از صحابه و تابعین گرفته‏اند پس چرا ما گفتار آنها را به علم ضرورى نمى‏توانیم دریابیم و این از چیزهائى نیست که مذاهب فقها آن را بوجود آورده باشد و کسى در اسلام راجع به آن اختلاف ندارد. هر جوابى در این مورد به ما دادند همان جواب را به تو خواهیم داد تا سؤال تو را باطل نماید. خداوند راهنماى راه درست است. نتوانست حرفى بزند و سخن قابل ذکرى نداشت. (1) سید مرتضى رحمة الله علیه گفت بعد از این حکایت به شیخ گفتم اگر آنها خود را وادار نمایند به اینکه بگویند جعفر بن محمد و پدرش امام باقر علیه السلام و فرزندش موسى بن جعفر اهل فتوى نبودند ولى اهل زهد و صلاح بودند.

شیخ در جواب گفت بسیار خوب، ما در این مکابره مسامحه مى‏کنیم و مى‏پذیریم. به آنها مى‏گوئیم مگر خود شما و هر مسلمان اهل کتاب و دشمن على علیه السلام و دوست آن جناب معتقد نیست که امیر المؤمنین علیه السلام از اهل فتوى بود. چاره‏اى ندارند جز اینکه بپذیرند. مى‏گوئیم پس چرا تمام نظرات آن جناب را نمى‏دانیم آن طورى که مذاهب فقها را مطلع هستیم بلکه نظرات صحابه مانند زید و ابن مسعود و عمر بن خطاب؟

اگر آنها بگویند شما علم ضرورى به آن دارید مى‏گوئیم به آنها، این علم ضرورى یا همان مطالبى است که شما نقل مى‏کنید یا آنچه ما نقل مى‏کنیم که مطابق فرمایش فرزندان امیر المؤمنین علیه السلام؟ اگر بگویند مطالبى است که ما نقل مى‏کنیم نه آنچه شما نقل مى‏کنید به آنها مى‏گوئیم ما همان دلیلى که شما آوردید مى‏گوئیم و با شما مکابره مى‏کنیم که چرا ما نباید علم ضرورى به گفتار و فتوى آنها داشته باشیم. اگر قبول کنند مى‏گوئیم به آنها پس علم براى شما حاصل است و در مورد آنچه ما از امیر المؤمنین علیه السلام نقل مى‏کنیم ولى شما از روى عناد انکار مى‏کنید و هیچ جاى فرق نیست و همین نیز رد مى‏کند دلیلى را که آوردند براى نداشتن علم ضرورى به مذاهب اولاد پیامبر صلى الله علیه و آله که چون بین مذاهب فقها متفرق شده است زیرا امیر المؤمنین علیه السلام قبل از این فقها بوده و او صاحب نظر خاصى بوده است. اگر باز عذر خواستند با اینکه مذاهب او در گفتار صحابه‏

                        ص: 442

متفرق شده است، باز ما مى‏گوئیم شما خودتان منکر این مطلب هستید. چرا که روایت کرده‏اید از امیر المؤمنین بر خلاف آنها با اینکه باید مذهب عمر و ابن مسعود را هم ندانیم زیرا مذهب آنها هم پراکنده شده در مذاهب صحابه و این مطلب ناستوده و ناصحیح است.

 (1)

بحثى دیگر

 (2) شیخ مفید رحمة الله علیه گفت ابو الحسن على بن نصر در مسجد عکبرا (دهى است در ده فرسخى بغداد) که عازم سامرا بودم. پرسید از من مگر براى ما ثابت نشده که امیر المؤمنین علیه السلام داناترین صحابه و عارفترین آنها به عالم دین بوده که پیوسته از آن جناب فتوى مى‏خواستند چون به او نیازمند بودند و آن جناب بى‏نیاز از ایشان بود. به هیچ کدام مراجعه نداشت در علم و استفاده از آنها نمى‏کرد. گفتم چرا، این عقیده ما است که آشکار است و کسى نمى‏تواند انکار آن را بنماید مگر اهل مکابره و لجبازى باشد.

ابو الحسن گفت بعضى از مخالفین بر رد آن گفته‏اند که (3) روایت رسیده از امیر المؤمنین علیه السلام که فرموده است: هر کس براى من حدیثى نقل کرد او را قسم دادم ولى ابو بکر حدیثى برایم نقل کرد او راست مى‏گفت.

اگر امیر المؤمنین تمام مسائل دینى را مى‏دانست و احتیاج به دیگرى نداشت لازم نبود که کسى را قسم بدهد براى حدیثش و نباید از قسم کمک بگیرد براى صحت حدیث. (4) روایت دیگرى نقل شده که آن جناب در موردى حکم کرد جوانى از میان مردم گفت اشتباه حکم کردى یا امیر المؤمنین. امیر المؤمنین علیه السلام فرمود راست مى‏گوئى اشتباه کردم. جواب این استدلال چیست و چگونه باید آن را حل کرد؟

گفتم اول جوابى که به آن باید داد این است که اخبار نمى‏توانند با هم تقابل داشته باشند و حاکم بر هم باشند مگر اینکه در صفات با یک دیگر مساوى باشند.

                        ص: 443

خبر ظاهر مستفیض متقابل با خبرى شبیه خود است و خبر متواتر متقابل با خبر متواتر. شاذ مى‏تواند با خبر شاذ مقابله کند. آنچه ما در مورد امیر المؤمنین علیه السلام نقل مى‏کنیم مستفیض است و خبر بطور متواتر در موردش نقل شده بنا به تحقیق. اما آن دو خبرى که آن مرد نقل کرد یکى شاذ است و از طریق آحاد رسیده، سند خوبى هم ندارد و دیگرى معلوم است که باطل است چون سند آن قطع شده و از ثقات کسى آن را نقل نکرده. این دو خبر داراى چنین مشخصاتى است که نمى‏تواند با مثل اخبار متواتر مقابله کند بلکه اخبار ظاهر خبر شاذ را رد مى‏کند و اخبار متواتر اخبار آحاد خلاف خود را باطل مى‏نماید. در مرتبه دوم حدیث اولى که نقل کرد مى‏توان چند وجه براى آن توجیه نمود که سازگار با عقیده ما باشد. در مورد امیر المؤمنین علیه السلام که افضل از همه مردم است در علم: (1) 1- آن جناب قسم مى‏دارد براى اینکه کسى جرات نکند اضافه نماید بر حدیثى که از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله شنیده، اطلاع داشت ولى به وسیله خبر هم مطلع مى‏شد.

2- آن جناب قسم مى‏داد با این که مى‏دانست خبر دهنده راست مى‏گوید تا شنونده‏ها به صحت خبر بیشتر اعتماد نمایند و شک و تردیدى نداشته باشند.

3- این قسم دادن در مورد چیزهائى که خودش به یقین اطلاع داشت براى آن بود که حجت و دلیل باشد وقتى حکمى نمود در مقابل اهل عناد و مخالفین و کسى نگوید. وقتى حکمى کرد على علیه السلام حکم شاذى نموده.

4- ممکن است قسم دادن در مورد چیزهائى باشد که ارتباط به حکم دینى نداشته. ارتباط به یک مسأله ادبى و موعظه و پند و حکمت یا ستایش فردى یا مذمت از انسانى باشد اشکالى ندارد که در این مسائل از دیگرى اطلاع کسب کند. در حالى که آن دیگرى در علم دین به ایشان نیازمند است و رتبه‏اش از او در علم پائین‏تر است. با اینکه لفظ حدیث چنین است‏

 (ما حدثنى احد بحدیث الّا استحلفته‏

» هیچ کدام برایم حدیثى نقل نکرد مگر این که او را قسم دادم. خود این حدیث شاهد است که قسم مى‏داده بر چیزى که خودش اطلاع داشته، زیرا محال است که هر کس‏

                        ص: 444

براى ایشان حدیثى نقل مى‏کرده على علیه السلام آن را قبلا اطلاع نداشته. وقتى ثابت شده که قسم مى‏داده با اینکه خودش علم داشته به واسطه یکى از علل چهارگانه که ذکر کردیم بوده یا به علت دیگرى، دلیل خصم باطل مى‏شود با این تقریب. اما حدیث دوم، باطل بودن آن واضح‏تر است از اینکه مخفى باشد. با این توضیح که در حدیث است که جوانى گفت حکم، آن طورى که شما کردید نیست. امیر المؤمنین علیه السلام بنا به ادعاى آن شخص فرمود تو راست مى‏گوئى، من خطا کردم. این مطلب معلوم است که باطل است. طبق توضیحى که دادیم زیرا از دو صورت خارج نیست. یا امیر المؤمنین علیه السلام حکم به خلاف داده با اینکه مى‏دانسته این حکم اشتباه است و یا حکم به اشتباه داده به خیال اینکه درست است. اگر به اشتباه حکم کرده با اینکه مى‏دانسته در دین خدا معانده و دشمنى کرده و با این اقدام که حکم خدا را تغییر داده، گمراه شده با اینکه مقام ایشان اجل از چنین نسبتى است و چنین گمانى را در باره مولا امیر المؤمنین علیه السلام خوارج نمى‏برند چه رسد به دیگران که دشمنى آنها کمتر است. (1) اما اگر حکم به اشتباه داده به خیال این که درست است، چگونه نظر مى‏دهد با گفتار یک فرد بدون دلیل و برهانى؟ چنین چیزى را هیچ یک از متدینین نمى‏پذیرند مضافا بر این که اگر این حدیث ریشه‏اى داشت یا معروف بود در نزد اهل خبر باید راوى آن مشهور و معروف مى‏بود از نظر نژاد و قبیله و مکان و نیز حکمى که کرده بود در نزد فقهاء شهرت پیدا مى‏کرد و اهل اخبار آن را مى‏دانستند. همین شناخته نشدن آن مرد و تعیین نکردن حکم دلیلى است بر بطلان حدیث مضافا بر اینکه (2) امت اتفاق دارند بر اینکه نقل شده از آن جناب که فرموده: پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرموده است‏

 «على مع الحق و الحق مع على یدور حیثما دار»

کسى که چنین امتیازى داشته باشد نباید در دین خطا کند یا در حکم شک داشته باشد (3) و اجماع دارند بر اینکه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در باره‏اش فرمود «على اقضاکم» کسى که از همه مردم در قضاوت داناتر باشد نباید در احکام خطا کند و نباید دیگرى از او در حکمى واردتر باشد.

اینها همه دلیل است بر رد ادعاى خصم و بطلان آن را آشکار مى‏نماید. از خداى‏

                        ص: 445

متعال تقاضاى توفیق دارم و از او مى‏خواهم ما را هدایت به راه راست نماید.

    448    استدلالى در مورد مناظره .....  ص : 445

 

 (1)

مناظره‏اى دیگر در مسجد کوفه‏

 (2) سید مرتضى فرمود: شیخ مفید در مسجد کوفه وارد شد. از اهالى کوفه و دیگران قریب پانصد نفر در آنجا جمع شدند. یکى از زیدى مذهبان که منظورش فتنه و آشوب بود گفت به چه دلیل تو به خود اجازه مى‏دهى که امامت زید بن على را انکار کنى؟ شیخ در جواب او گفت تو بدگمانى در باره من بر وى. اعتقاد من در باره زید مخالف هیچ یک از زیدیه نیست. نباید اعتقاد مرا به خلاف نسبت دهى.

گفت تو در باره امامت زید چه عقیده‏اى دارى؟ شیخ گفت من در باره امامت زید رحمة الله علیه اثبات مى‏کنم آنچه را زیدیه معتقدند و نفى مى‏کنم آنچه را آنها نفى مى‏کنند مى‏گویم زید رحمة الله علیه امام بود در علم و زهد و امر به معروف و نهى از منکر و از او نفى مى‏کنم امامتى را که موجب عصمت و نص و معجزه باشد. این حرفى است که هیچ زیدى مذهبى مخالف آن نیست، هر جا که بگویم. تمام حاضران از مذهب زیدیه شروع به تشکر کردند و دعا نمودند و آشوب‏طلبى و حیله بازى آن مرد، در هم کوبیده شد.

 (3)

استدلالى در مورد مناظره‏

 (4) سید مرتضى مى‏گوید به شیخ مفید گفتم معتزله و حشویه مى‏گویند مناظره‏اى که شیعیان مى‏کنند مخالف اصول امامیه است و خارج از اجماع آنها است زیرا مذهب امامیه مخالف مناظره است و از آن نهى کرده‏اند و از ائمه خود نقل کرده‏اند که نسبت به بدعت داده‏اند مناظره را و انجام دهنده آن را سرزنش نموده‏اند. آیا روایتى از اهل بیت در صحت مناظره دارى که تکیه بر دلیل عقلى داشته باشد و نه توجه مخالفت آن، گرچه بر خلاف اجماع آنها باشد؟ فرمود: معتزلى‏ها و حشویها در ادعاى خود که‏

                        ص: 446

ما بر خلاف اجماع عمل مى‏کنیم اشتباه کرده‏اند و هر کس چنین ادعائى را بکند خطا کرده و تجاهل نموده زیرا فقهاى امامیه و رؤساى دینى، اهل مناظره بودند و معتقد به صحت آن و پیوسته از معتقدین این کار به آیندگان سپرده مى‏شد و جزء دین آنها بود.

من کاملا در این مورد توضیح داده‏ام و مناظره‏کنندگان معروف و کتابهاى آنها و مدح اهل بیت علیهم السلام را نسبت به ایشان در کتاب کامل در علوم دین و کتاب ارکان در دعائم دین نقل کرده‏ام و من اکنون یک حدیث از آنچه در آن کتاب نقل کرده‏ایم برایت روایت مى‏کنم ان شاء الله. (1) ابو جعفر محمد بن نعمان از حضرت صادق علیه السلام نقل کرد که آن جناب به من فرمود

 «خاصموهم و بینوا لهم الهدى الذى انتم علیه، و بینوا لهم ضلالتهم و باهلوهم فی على علیه السلام»

با آنها به مخاصمه پردازید و هدایت را بر ایشان آشکار کنید و ضلالت و گمراهى خودشان را توضیح دهید و در مورد امامت حضرت على علیه السلام با آنها مباهله کنید (یعنى نفرین نمائید).

گفتم من هم پیوسته از معتزلیان شنیده‏ام که نسبت به اسلاف و گذشتگان ما مى‏دهند که ما مشبه هستیم و مشبه از عامه را نیز مى‏شنوم که همین حرف را مى‏زنند و گروهى از اهل حدیث شیعه را نیز مى‏بینم که مطابق همین عقیده دارند و مى‏گویند ما نفى تشبیه را از معتزله فرا گرفته‏ایم. مایلم حدیثى در رد این مطلب برایم نقل بفرمائید.

فرمود: این حرف هم مثل اولى است و هیچ یک از اسلاف ما معتقد به تشبیه نبوده‏اند و از طریق معنى هشام و پیروان او مخالفت نموده‏اند با جماعتى از اصحاب حضرت صادق علیه السلام در مورد جسم او گمان کرده خدا جسمى است نه مثل اجسام. روایت شده که از این عقیده بعدها برگشته. به اختلاف از او نقل شده و جز آنچه من برایت نقل کردم به صحت نرسیده اما رد بر هشام و اعتقاد به نفى تشبیه از شماره بیرون روایت از آل محمد صلى الله علیه و آله رسیده. (2) محمد بن زیاد گفت از یونس بن ظبیان شنیدم مى‏گفت خدمت حضرت صادق علیه السلام رسیدم و گفتم هشام بن حکم در باره خداوند اعتقاد عظیمى دارد جز اینکه‏

                        ص: 447

من چند کلمه از آن اعتقاد را مختصر عرض مى‏کنم. او مى‏گوید خدا جسم است زیرا اشیاء دو نوع هستند:

1- جسم 2- فعل جسم. پس جایز نیست خدا به معنى فعل باشد. باید به معنى فاعل باشد. امام صادق علیه السلام فرمود: واى بر او. مگر نمى‏داند جسم محدود و متناهى است و قابل زیاد و کم شدن است و هر چه این قابلیت را داشت مخلوق است. اگر خدا جسم باشد بین خالق و مخلوق فرقى نیست. این استدلال حضرت صادق علیه السلام در رد هشام و عقیده‏اى که ابراز داشته چگونه ما از معتزله گرفته‏ایم. مگر آدم دین نداشته باشد چنین نسبتى را بدهد.

گفتم آنها مدعى هستند که جماعت شیعه قائل به جبر و دیدن خدا بوده‏اند تا آنجا که گروهى از متأخرین نیز این نقل را کرده‏اند که معتزلیان نیز از آنهایند. آیا روایتى داریم بر خلاف ادعاى آنها؟

فرمود: این هم مانند اولى است. هرگز دانشمندان ما قائل به جبر نشده‏اند مگر یک عامى و بیسوادى باشد که تأویل اخبار را نداند یا فرد نادرى از فقها و اهل نظر و روایت آل محمد صلى الله علیه و آله در مورد دیده نشدن خدا و عدالت بیشتر از حد شماره است. (1) حجاج بن عبد الله گفت از پدرم شنیدم مى‏گفت شنیدم از حضرت صادق علیه السلام که با شخصیت‏ترین دانشمندان و اهل فضل بود. از افعال عباد پرسیدند فرمود: هر چه را خداوند وعده ثواب یا تهدید به عقاب کرده از افعال بندگان است.

و فرمود: پدرم از پدر خود على بن الحسین نقل کرد که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود در ضمن فرمایش خود آنها اعمال شما است که بازگشتش به سوى خود شما است. هر کس به خوبى رسید خدا را سپاسگزار باشد و اگر چیز دیگرى یافت جز خود را ملامت نکند.

اما دیده نشدن خدا بوسیله چشم که اجماع فقها و متکلمین از تمام شیعه است جز آنچه از هشام بر خلاف آن نقل شد و دلائل زیادى در این مورد از حضرت صادق و باقر علیهما السلام نقل شده. نامه‏اى به حضرت هادى علیه السلام نوشتند و از دیده‏

                        ص: 448

شدن خدا سؤال کردند. (1) در جواب نوشت دیدن امکان ندارد مگر بین بیننده و چیزى که دیده مى‏شود هوائى فاصله شود که چشم در آن نفوذ نماید. اگر هوا و نور نباشد دیدن امکان ندارد و در وجود اتصال بین رائى و مرئى اشتباه لازم مى‏آید و خداوند منزه است از داشتن شبیه. پس ثابت مى‏شود که با چشم نمى‏توان خدا را دید.

این دلیل حضرت هادى است بر نفى رؤیت و به همین دلیل تمام متکلمین اعتماد نموده‏اند و همچنین خبرى که از حضرت رضا علیه السلام نقل شد و این دو خبر را در کتاب نام برده قبلى نوشته‏ام، لازم نیست اینجا تکرار کنم.

توضیح احتجاجات اصحاب و مناظره ایشان با مخالفین بیشتر از حد شماره است. در این جلد بهمین مقدار اکتفا نمودیم.

این کتاب به دست مؤلف آن در ماه ربیع الاول سال 1080 هجرى پایان یافت.

حمد خدا را از اول تا آخر و درود بر خاتم انبیاء اشرف المرسلین محمد و عترت طاهرین آن جناب. و ترجمه آن به دست این حقیر سراپا تقصیر در تاریخ 14 شعبان سال 1405 تمام شد. به امید هزاران، بلکه بى‏پایان لطف ائمه طاهرین علیهم السلام. موسى- خسروى‏

حق-خبر-جدیدترین-مهم ترین-اسلام-تبیین-طب-ضدشیطان-تحریف-وحدت-زمینه سازی جهت ظهور منجی-انسانیت-صلح-شیعه-نجات-اهل سنت حقیقیBeautiful -Spiritual Medicine-Concepts The most beautiful truths-Masons Dirty-The most important-Savior rise-Beautiful prayers-Islam the only true religion-All prophets were Muslims-Baha'i and Wahhabi and other eclectically different is Zionist Satanism agent-Humanity-Colonial medicine-Debate with demons-Distortion-Unity-Shiites, Sunnis only real-Explanation-Hope-Release-Grounds...-Awakening time-Word of the beauty of the innocent against other religions
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر: