مناظره با اهل بیت-زیبایی کلام معصوم درمقابل سایر مکاتب -حقانیت شیعه-احتجاجات(4)

 

دیگرى آمد از او پرسید کجا بودى؟ گفت نزد پروردگارم در درون زمین هفتم پائین فرشته دیگرى آمد از او پرسید کجا بودى؟ گفت حضور پروردگارم در مشرق آفتاب فرشته چهارم آمد پرسید کجا بودى گفت در مغرب آفتاب زیرا جایى خالى از خدا نیست و او در چیزى قرار ندارد و نه بر چیزى هست و نه از چیزى هست کرسىّ او آسمانها و زمین را فرا گرفته مثل و مانند ندارد شنوا و بینا است از او پنهان نیست ذره‏اى در زمین و نه در آسمان نه کوچکتر از ذره و نه بزرگتر مى‏داند آنچه در آسمانها و زمین است هر نجوائى که سه نفر با هم داشته باشند خدا چهارمى آنها است و پنج نفرى خدا ششمى آنها است چه کمتر و چه بیشتر که باشند خدا با آنها است هر کجا باشند.

وقتى اسقف گفتار امیر المؤمنین علیه السلام را شنید گفت دست خویش را بده من گواهى مى‏دهم به لا اله الا الله و محمدا رسول الله صلى الله علیه و آله و اینکه تو خلیفه الله در زمینى و وصى پیامبرى و این آقاى خشمگین که نشسته خود را پیوسته به دوش مردم تحمیل مى‏نماید و کانون خشم است شایسته این مقام نیست تو شایسته هستى امام علیه السلام تبسمى نمود. (2) از کتاب ارشاد القلوب دیلمى:

وقتى عمر به خلافت نشست بین یکى از یارانش بنام حارث بن سنان ازدى و مردى از انصار گفتگو و منازعه‏اى شد عمر براى او دادخواهى نکرد دوست عمر به‏

                        ص: 57

    62    بخش سوم احتجاجهاى امیر المؤمنین علیه السلام با نصارى .....  ص : 49

 

جانب قیصر روم رفت و مرتد از اسلام شد و تمام قرآن را فراموش کرد مگر این آیه وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ این آیه را قیصر شنید گفت چند مسأله براى فرمانرواى عرب مى‏فرستم اگر جواب آن سؤالها را داد اسیران عرب را آزاد مى‏کنم اگر پاسخ نداد آن اسیران را وادار مى‏کنم به پذیرش نصرانیت هر کدام پذیرفتند بعنوان برده و بنده خود مى‏پذیرم و هر کدام نپذیرفتند او را مى‏کشم. (1) نامه‏اى براى عمر بن خطاب نوشت و این مسائل را پرسید: 1- تفسیر فاتحه.

2- آبى که نه از زمین است و نه از آسمان. 3- کدام چیز است که نفس مى‏کشد ولى روح در او نیست. 4- عصاى موسى از چیست و چه نام دارد و طول آن چقدر است. 5- کدام دختر بکرى است که در دنیا متعلق به دو برادر است و در آخرت متعلق به یکى از آن دو. وقتى نامه به عمر رسید از جواب آنها عاجز بود پناه به على بن ابى طالب علیه السلام برد.

امیر المؤمنین علیه السلام در جواب قیصر نوشت این نامه از طرف على بن ابى طالب داماد پیامبر صلى الله علیه و آله که وارث علم او و نزدیکترین فرد به او و وزیر او و شایسته مقام ولایت و کسى که پیامبر صلى الله علیه و آله دستور داده از دشمنانش بیزار باشند نور چشم پیامبر و همسر دخترش و پدر فرزندش به جانب قیصر روم. اما بعد پس از حمد و ستایش خدا عالم خفیات و نازل‏کننده برکات هر که را هدایت نماید گمراه‏کننده نخواهد داشت و هر که را گمراه نماید هدایت‏کننده ندارد. نامه تو رسید و عمر به من نشان داد اما جواب سؤال تو از اسم خدا اسمى است که در او شفا از هر بیمارى است و کمک به هر دواء است و رحمان کمک است براى هر کس ایمان به او بیاورد و آن نامى است که جز خدا بر کسى نهاده نشده اما رحیم پس رحم مى‏کند به هر کس گناه کرده و توبه نمود و ایمان آورده و عمل صالح انجام دهد.

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ این آیه ثناى ما است براى پروردگار بزرگمان به واسطه نعمت‏هائى که به ما ارزانى داشته مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ او زمام تمام مخلوقات‏

                        ص: 58

را روز قیامت در اختیار دارد هر کس در دنیا شک داشته باشد یا ستمگر و جبار باشد او را به آتش مى‏افکند نمى‏تواند از عذاب خدا رهائى یابد شخص شاکّ و جبار. اما هر کس مطیع و فرمانبردار و پیوسته مراقب اطاعت خدا بوده داخل بهشت مى‏شود. (1) إِیَّاکَ نَعْبُدُ خدا را مى‏پرستیم و براى او شریکى قائل نیستیم إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ ما از خدا کمک مى‏خواهیم که ما را مدد نماید بر شیطان منفور تا ما را مانند شما گمراه نکند. اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ عبارت است از راه روشن هر کس در دنیا عمل صالح انجام دهد در قیامت از آن راه به بهشت رهسپار مى‏گردد.

صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ این همان نعمتى است که خداوند به پیامبران گذشته عنایت فرموده از خدا مى‏خواهیم که ما را نیز مانند آنها مشمول نعمت خویش بگرداند غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ یهودان هستند که نعمت خدا را به کفر تبدیل نمودند خداوند بر آنها خشم گرفت که به صورت میمون و خوک درآمدند ما درخواست مى‏کنیم از خدا که به ما خشم نگیرد چنانچه بر آنها خشم گرفت وَ لَا الضَّالِّینَ تو و امثال تو هستید اى عابد صلیب خبیث که پس از عیسى بن مریم گمراه شدید ما از خداوند درخواست مى‏کنیم که ما را به گمراهى نسپارد چنانچه شما گمراه شدید.

اما مسأله آبى که نه از زمین و نه از آسمان است همان آبى است که بلقیس براى سلیمان بن داود فرستاد و آن عرق اسبها بود هنگامى که در جنگ جست و خیز کنند.

جواب سؤالى که نفس مى‏کشد اما روح ندارد صبح است که الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ جواب عصاى موسى از چه بود و چقدر طول داشت و چه نام داشت و چگونه بود به آن عصا برنیه رایده مى‏گفتند وقتى در او روح وارد مى‏شد زیاد مى‏گشت و وقتى روح از او خارج مى‏گشت کم مى‏شد، از عوسج بود و طول آن ده ذراع (فاصله از آرنج تا کف دست) جبرئیل آن را از بهشت آورده بود.

جواب دخترى که متعلق به دو برادر بود در دنیا و در آخرت تعلق به یکى از آنها مى‏گیرد آن درخت خرما است در دنیا که تعلق به مثل من مؤمن هم دارد و به مثل تو که کافرى نیز دارد و هر دومان فرزند آدمیم اما در آخرت متعلق به مسلمان است نه‏

                        ص: 59

کافر و مشرک و در بهشت خواهد بود نه در جهنم این آیه همان مطلب را بیان مى‏کند فِیهِما فاکِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ است. نامه را بست و به پیک داد و روانه شد. قیصر پس از قرائت جواب، اسیران را آزاد نمود ساکنین مملکت خود را به اسلام دعوت نمود.

نصرانیان اعتصاب نمودند و تصمیم کشتن او را گرفتند. (1) همه آنها را جمع کرد و گفت مردم من مى‏خواستم شما را بیازمایم و آنچه ابراز داشتم براى این بود که ببینم شما چگونه هستید اینک که آزمایش نمودم خدا را سپاسگزارم نصرانیان آرام گرفتند و اطمینان یافتند. گفتند ما نیز همین طور در باره تو گمان داشتیم. قیصر اسلام خود را پنهان کرد تا از دنیا رفت او به یاران نزدیک و کسانى که به آنها اعتماد داشت مى‏گفت عیسى بنده خدا و رسول او و کلمه خدا است که به گریبان مریم القا نموده و روح از اوست و محمد صلى الله علیه و آله پس از عیسى پیامبر به حق است.

عیسى بشارت ظهور او را به یاران خود داده و مى‏گفت هر کس از شما او را درک کرد اسلام مرا به او برساند او برادر من و بنده خدا و پیامبر اوست و با دین اسلام از دنیا رفت.

وقتى قیصر از دنیا رفت جریان او را به هرقل اطلاع دادند گفت این مطلب را پنهان نمائید و انکار کنید و اقرار به چنین چیزى نکنید که اگر مطلب آشکار شود پادشاه عرب طمع به مملکت ما مى‏اندازد که شخصیت ما از بین مى‏رود و نابود مى‏شویم هر کدام از خواص قیصر و خدمتکاران و خانواده‏اش چنین عقیده‏اى دارند او را پنهان بدارید.

هرقل اظهار نصرانیت نمود و نفوذى پیدا کرد. پایان حدیث (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ*). (2) از همان کتاب ارشاد به اختلاف سند: سهل بن حنیف انصارى گفت ما با خالد بن ولید در مأموریتى مى‏رفتیم رسیدیم به دیر یک نصرانى بین شام و عراق.

راهب از دیر سر برآورده گفت شما که هستید؟ گفتیم مسلمانیم از امت محمد صلى الله علیه و آله. از جایگاه خود خارج شد و به جمع ما پیوست پرسید رهبر شما

                        ص: 60

کجا است؟ ما او را پیش خالد بن ولید آوردیم. سلام کرد خالد جوابش را داد پیر مردى کهنسال بود.

خالد گفت چند سال دارى؟ جواب داد دویست و سى سال. پرسید چند سال است در این دیر زندگى مى‏کنى؟ گفت شصت سال. سؤال کرد تاکنون کسى را دیده‏اى که او عیسى را دیده باشد؟ گفت آرى دو نفر را دیدم که هر دو عیسى را دیده بودند. پرسید آنها به تو چه گفتند؟ (1) جواب داد یکى از آن دو گفت عیسى بنده خدا و پیامبر او و روح و کلمه خدا است که به مریم القاء نموده عیسى مخلوق است نه خالق. سخنش را پذیرفتم و تصدیق نمودم دیگرى گفت عیسى خدا است اما او را تکذیب نمودم و لعنتش کردم.

خالد گفت واقعا تعجب است که دو نفر هر دو عیسى را دیده باشند و بر خلاف هم سخن بگویند. راهب گفت آن یکى پیرو هواى نفس خویش گردید و اعمال زشت خویش را به اغواى شیطان نیک انگاشت اما دیگرى پیرو حق شد خداوند او را هدایت نمود.

پرسید انجیل خوانده‏اى؟ جواب داد آرى گفت تورات چطور جواب داد چرا.

گفت پس به موسى ایمان دارى؟ جواب داد آرى. خالد گفت مایل نیستى که مسلمان شوى و گواهى به رسالت حضرت محمد صلى الله علیه و آله بدهى؟ گفت من به او قبل از تو ایمان آورده‏ام گرچه سخنش را نشنیده بودم و او را ندیده‏ام گفت پس تو اکنون ایمان به او مى‏آورى و به دستوراتش؟ جواب داد چگونه ایمان نیاورم با اینکه نام او را در تورات و انجیل خوانده‏ام و موسى و عیسى به آمدنش بشارت داده‏اند. گفت پس چرا در این دیر سکونت اختیار کرده‏اى. گفت کجا بروم پیرمردى کهنسال و افتاده هستم دیگر عمرى از من باقى نمانده که به مردم بپیوندم. شنیده بودم شما مى‏آئید انتظار آمدنتان را داشتم که سلام نمایم و اعلام کنم که من پیرو ملت شمایم.

پرسید پیامبر شما چه شد؟ جواب داد از دنیا رفت. پرسید تو وصى او هستى؟

گفت نه ولى وصى او یکى از خویشاوندانش هست که از یاران و صحابه او بوده.

                        ص: 61

پرسید تو را چه کسى به اینجا گسیل داشته آیا وصى او فرستاده؟ گفت نه خلیفه‏اش روانه کرده گفت آن خلیفه غیر وصى اوست؟ جواب داد آرى. گفت وصى او زنده است جواب داد آرى گفت چگونه چنین اتفاق افتاده؟ گفت مردم اجتماع نمودند و این شخص را انتخاب کردند که از خویشاوندانش نبود از صلحاء صحابه او به شمار مى‏رفت. گفت جریان تو از جریان آن دو مرد عجیبتر است که در باره عیسى به اختلاف عقیده داشتند شما هم خلاف پیامبر خود نمودید و کار همان مرد را انجام دادید. (1) خالد توجه به دوست پهلوى خود نموده گفت به خدا همین طور است ما پیروى هواى نفس خود را نمودیم دیگرى را به جاى دیگرى نشاندیم اگر اختلافى که بین من و على در زمان پیامبر صلى الله علیه و آله وجود داشت نبود هیچ کس را بر او مقدم نمى‏داشتم.

مالک اشتر به نام مالک بن حارث که حضور داشت گفت چرا بین تو و على اختلاف باشد جریان چه بوده؟ گفت من با او در شجاعت پیوسته مایل بودم برترى داشته باشم او داراى سابقه زیاد در اسلام بود و با پیامبر صلى الله علیه و آله خویشاوندى داشت که مرا آن امتیازها نبود بالاخره مرا به جانبدارى از قریش وادار نمود و این اتفاق افتاد ام سلمه همسر پیامبر صلى الله علیه و آله مرا بر این کار سرزنش نمود ولى من نپذیرفتم.

/ 0 نظر / 54 بازدید