مناظره با اهل بیت-زیبایی کلام معصوم درمقابل سایر مکاتب -حقانیت شیعه-احتجاجات(6)

ص: 310

بین آنها نیست (یعنى هر چه غیر خدا است مخلوق اوست) و جز آن دو سومى وجود ندارد.

ولى بعضى از مخلوقات او ساکن و متحرک و مختلف و مرکب و معلوم و شبیه یک دیگرند هر چه را بتوان محدود نمود مخلوق خدا است. و توجه داشته باش که هر چه را حواس تو درک کنند آنها مفهوم و مدرک حواسند و هر یک از حواس مخصوص درک محسوس همین هستند ولى تمیز و فهم از مغز اندیشه است نسبت به تمام آنها. (1) بدان عمران خداى یکتا که پایدار است بدون تقدیر اندازه‏گیرى و حدّ مخلوقات را آفرید که محدود و داراى اندازه هستند. آنچه خلق کرد دو قسمت بود یکى حروف و دیگرى حدود قائم به آن که در هیچ کدام از آنها رنگ و وزن و طعم وجود نداشت. یکى از آن دو را به وسیله دیگرى قابل درک قرار داد و هر دو به نفس خود درک مى‏شوند هرگز چنین چیزى را نیافریده که تنها قائم به نفس خویش باشد و قیام او به دیگرى وابسته نباشد، چون خواست همه مخلوقات دلالت بر ذات او بنمایند و سبب اثبات وجود خدا باشند.

پس خداى تبارک و تعالى یکتا و بى‏همتا است دومى ندارد که او را به پا دارد و کمک به او بنماید و در خویش جایش دهد ولى مخلوقات یک دیگر را نگه مى‏دارند به اذن و مشیت خدا. مردم در راه شناخت او چنان حیران و سرگردان شده‏اند که براى رهائى از گرداب ظلمت و تاریکى پناه به ظلمت و نادانى برده‏اند. در توصیف خدا به صفات نفس خود (مانند دیده شدن) به جاى راه یافتن پیوسته از واقعیت فاصله گرفته‏اند. اگر خدا را با صفات خودش و مخلوقات را نیز با صفات خودشان توصیف نمایند واقعیت را خواهند یافت و اختلاف از میان مى‏رود ولى وقتى به دنبال مطالبى رفتند که خود از آنها سر در نمى‏آورند و متحیرند، در آن فرو مى‏مانند. اما خداوند هر که را بخواهد راهنمائى به راه مستقیم مى‏نماید.

عمران عرض مى‏کند آقا من گواهى مى‏دهم خدا همان طورى است که توصیف نمودى اما سؤال دیگرى دارم فرمود: هر چه مایلى بپرس.

گفت بفرمائید آیا خدا در چیزى قرار دارد و یا چیزى او را احاطه نموده است و

                        ص: 311

یا از چیزى به چیز دیگرى تغییر مکان مى‏دهد یا احتیاج به چیزى دارد. (1) حضرت رضا علیه السلام فرمود: عمران! درست دقت کن سؤالت را جواب مى‏دهم. این از مشکل‏ترین سؤالها است که بین مردم مى‏شود و کسى که ثبات عقیده و درک ندارد نمى‏تواند این مطلب را بفهمد ولى خردمندان با انصاف از درک آن عاجز نیستند. جهت اول این است که اگر براى رفع احتیاج خود موجودات را مى‏آفرید مى‏توانست کسى بگوید تکیه بر مخلوقات خود نموده، چون به آنها نیاز داشت ولى احتیاج او را بر آفرینش وادار نکرد پیوسته پایدار است نه در چیزى و نه بر چیزى آن آفریده‏ها هستند که بعضى بعض دیگر را نگه مى‏دارند و برخى در برخ دیگر جاى مى‏گیرند و از درون آن بعض خارج مى‏شوند اما خداوند قادر و توانا تمام آفرینش را به قدرت خویش نگه داشته، نگهدارى آنها موجب خستگى خدا نمى‏شود و او را ناتوان نمى‏کند. کسى کیفیت و چگونگى این مطلب را نمى‏داند جز ذات پاک خدا و پیامبرانى که آنها را مطلع گردانیده و صاحبان اسرار و نگهبانان فرمان و خزینه‏هاى حافظ شریعتش: کار خدا همچون چشم بر هم زدن است بلکه از این هم نزدیک‏تر. هر وقت تصمیم آفرینش چیزى را بگیرد مى‏گوید باش، به وجود مى‏آید، با خواست و اراده او هیچ یک از آفریده‏ها به او نزدیک‏تر از دیگرى نیست و نه چیزى از او دورتر از دیگرى است. عمران! متوجه شدى؟

عرض کرد آرى سرورم فهمیدم گواهى مى‏دهم خدا آن طور است که تو توصیف کردى و یکتائى‏اش را ستودى و محمد مصطفى بنده برانگیخته براى هدایت جهان است. در این موقع خود را به سجده انداخت روى به جانب قبله و اسلام آورد.

حسن بن محمد نوفلى گفت همین که دانشمندان و متکلمین مغلوب شدند و اسلام آوردند عمران را مشاهده کردند با اینکه کسى را یاراى بحث و مناظره با او نبوده و نه تاکنون او را مغلوب کرده بودند، دیگر کسى جرأت اشکال گرفتن و سخریه گفتن نداشت. شب شد، مأمون و حضرت رضا علیه السلام از جاى حرکت کرده داخل منزل شدند و مردم متفرق گردیدند. من با چند نفر از دوستان بودم که محمد بن جعفر (عموى حضرت رضا) از پى من فرستاد. پیش او رفتم. گفت دیدى دوست تو

                        ص: 312

چه کرد؟ به خدا گمان نمى‏کردم على بن موسى الرضا علیه السلام تاکنون در این مسائل بحث کرده باشد و نه سابقه این کارها را داشت. او در مدینه گاهى که سؤال مى‏کردند جواب مى‏داد مگر متکلمین در آنجا پیش او اجتماع مى‏کردند؟! (1) گفتم حاجیان که رهسپار مکه بودند از مسائل حلال و حرام سؤال مى‏کردند. به آنها جواب مى‏داد. بعضى که اهل بحث و مناظره بودند با آنها نیز به مناظره مى‏پرداخت.

محمد بن جعفر گفت من مى‏ترسم مأمون بر او رشگ برد و عاقبت او را به وسیله سم از میان بردارد یا بلائى بر سرش درآورد به او گوشزد کن تا خوددارى کند از این کارها. گفتم از من نمى‏پذیرد. این مرد مى‏خواهد او را آزمایش کند و ببیند از علوم اجدادش بهره‏اى دارد. گفت بگو عمویت از این کار خوشش نمى‏آید و مایل است در این موارد خوددار باشى به دلائل زیادى.

وقتى من خدمت حضرت رضا علیه السلام در منزلش رسیدم پیغام عمویش را نقل کردم امام علیه السلام لبخندى زده فرمود: خدا عمویم را حفظ کند، خوب او را مى‏شناسم. چرا کار مرا دوست نمى‏دارد؟ در این لحظه رو به غلام خود نموده فرمود:

برو عمران صابى را بیاور.

عرض کردم من محل او را مى‏دانم در خانه یکى از دوستان شیعه ما است.

فرمود: اشکالى ندارد برایش مرکب سوارى ببرید. من پیش عمران رفتم و او را آوردم. امام (ع) احترام زیادى نمود و یک دست لباس خواست و به او خلعت داد با مرکبى سوارى و ده هزار درهم.

عرض کردم آقا فدایت شوم از روش امیر المؤمنین جد بزرگوارت پیروى کردى؟ فرمود: چنین باید کرد. بعد امام دستور داد شام بیاورند. مرا در پهلوى راست خود و عمران را طرف چپ نشاند تا از خوردن غذا فارغ شدیم. آنگاه فرمود: اینک با دوستان خود برو ولى فردا پیش ما بیا تا تو را با غذاهاى مدینه پذیرائى کنم.

پس از این جریان دانشمندان و متکلمین که داراى عقاید مختلف بودند پیش او مى‏آمدند و به مناظره مى‏پرداختند. عمران همه را مغلوب مى‏کرد تا دیگر از بحث و مناظره با او اجتناب کردند. مأمون نیز به او ده هزار درهم داد، فضل بن سهل نیز

                        ص: 313

    318    مناظره عمران صابى .....  ص : 303

 

مقدارى به او بخشید. حضرت رضا علیه السلام موقوفات بلخ را به او سپرد از این راه مبالغ زیادى به دست آورد «1». (1) در کتاب توحید صدوق و عیون اخبار الرضا از حسن بن محمد نوفلى نقل مى‏کند که سلیمان مروزى متکلم خراسان پیش مأمون آمد. خلیفه او را گرامى داشت و احترام زیاد کرد. آنگاه به او گوش زد کرد:

که پسر عمویم على بن موسى الرضا از حجاز، تازگى آمده و علاقه‏مند به بحث و مناظره است. دوستان او نیز در این فن مهارت دارند. در صورت تمایل مى‏توانى در روز هشتم ماه ذیحجه (روز ترویه) پیش او بیائى و با هم مناظره کنید.

سلیمان در جواب مأمون گفت من خوشم نمى‏آید در حضور تو و گروهى از بنى هاشم با ایشان مناظره کنم چون ممکن است هنگام مناظره فرو ماند و موجب شکست او بشود و نمى‏توانم پى‏گیرى از بحث و مناظره کنم.

مأمون گفت اتفاقا من چون تو را مى‏شناختم و قدرت استدلالت را مى‏دانم از پى تو فرستادم. منظورى جز همین ندارم که حد اقل در یک قسمت او را مغلوب کنى. سلیمان گفت اگر چنین است اشکالى ندارد و فقط مرا با او در یک مجلس جمع کن، دیگر کارت نباشد، بعد از من گله نکنى.

مأمون کسى را خدمت امام رضا علیه السلام فرستاد و پیغام داد که مردى از اهالى مرو که در مذهب‏شناسى و کلام بى‏نظیر است، بر ما وارد شده. اگر موجب ناراحتى شما نیست اینجا تشریف بیاورید.

امام علیه السلام از جاى حرکت کرد تا وضو بسازد. به من و عمران صابى فرمود:

                        ص: 314

شما جلوتر بروید. ما رفتیم به در خانه مأمون یاسر و خالد دست مرا گرفته پیش مأمون بردند. سلام کردیم. گفت برادرم حضرت رضا کجا است؟ گفتم مشغول لباس پوشیدن بود. به ما دستور داد جلوتر خدمت برسیم. آنگاه گفتم یا امیر المؤمنین، غلامت عمران صابى بر در خانه است. اگر اجازه مى‏فرمائید او هم داخل شود. اجازه داد. عمران وارد شد. (1) مأمون بسیار او را احترام نمود. گفت عمران! بالاخره عمرت دراز شد تا جزء بنى هاشم شدى. عمران گفت خداى را سپاسگزارم که این نعمت را به واسطه شما به من ارزانى داشت.

مأمون به عمران گفت این مرد سلیمان مروزى متکلم و عقیده‏شناس خراسان است.

عمران گفت او را مى‏شناسم. خود را برجسته‏ترین دانشمندان خراسان مى‏داند.

اما مسأله بداء را منکر است. مأمون گفت چرا در این مورد با او مناظره نمى‏کنى؟

عمران پاسخ داد این بسته به میل اوست.

در همین هنگام على بن موسى الرضا علیه السلام وارد شد «1» فرمود: در چه چیز صحبت مى‏کردید؟ عمران گفت آقا این مرد سلیمان مروزى است. سلیمان قبل از اینکه سخن عمران تمام شود به او گفت تو راضى هستى هر چه حضرت رضا در این باره بگوید و عقیده ایشان را قبول دارى در مسأله بداء؟

عمران گفت با کمال میل خشنودم که امام علیه السلام براى ما دلیلى در مورد

                        ص: 315

بداء بیاورد تا بوسیله آن بر صاحبنظران استدلال نمائیم. مأمون گفت نظر شما در مورد بحث این دو نفر چیست؟ (1) امام علیه السلام فرمود: من منکر بداء نیستم با اینکه خداوند در قرآن مى‏فرماید:

أَ وَ لا یَذْکُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً انسان نمى‏بیند ما او را آفریدیم با اینکه چیزى نبود و آیه وَ هُوَ الَّذ

/ 0 نظر / 54 بازدید